12:03 PM - 1 August
ساعت دوازدهه و احساس بدی دارم. استراحت نکردم، تا اومدن ادامه مسیر رو رفتیم. الان 521 ایم و نشستیم. الان دارم استراحت میکنم، ولی جواب نمیده.
همین الان در ادامه این پیام یه طومار راجع به احساساتم نوشتم. ولی پاکش کردم.
مگه شماها چه گناهی کردید که بخواید اینارو بخونید.. واقعا فکر میکنم باید خفه شم.
سعی میکنم از این به بعد فقط دررابطه با کارایی کردیم و چیزی که شد تعریف کنم. نمیام چرت و پرت بگم راجع به احساسات لعنتیم. اگر خوب بود میگم، بد بود هم مهم نیست.
مواظب خودتون باشید و شبا زود بخوابید.
02:45 AM - 1 August
بابا اومد پرسید با ماشین یا پیاده؟ گفتم پیاده. ریحانه هم گفت پیاده. بقیه میخوان با ماشین برن.
درسته خیلی دارم غر میزنم، ولی دیگه خداوکیلی از الان بخوایم با ماشین بریم نمیفرصد اصلا. پیاده کیفش بیشتره، ثوابش بیشتر-😟
درهرصورت
استاد گفت با ماشین. بهار رفته استاد رو راضی کنه که پیاده. نمیدونم موفق میشه یا نه. آخه اولش استاد گفت پیاده، ولی یهو گفت ماشین. هرچی هست ایشالا که خیره🙏🏻
خوابم میاد و پام درد، پس جووونننن مننننن شبا بخوابید و بابت اینکه پاتون تاول نزده خدا رو شاکر باشید🙏🏻
08:04 PM - 1 August
شاید با خودتون بگید چرا اونوقت تاحالا هیچی ننوشتم. باید کلی چیز تعریف کنمممم.
خبخب.
اول اینکه استاد و بهار و آی مظفری (یه همکاروانی باحال و یکی از دوستای بابام) و آی شاهرودی و من و ریحانه و بابا تصمیم گرفتیم پیاده بیایم ادامه مسیر رو. بقیه همه با ماشین.
دوم اینکه آی شاهرودی گوشیش رو دیروز گم کرده بود. بعد من متوجه شدم بجا عبای طوسی ای که داشت عبای مشکی پوشیده. بخاطر همین سر "مسخره بازی" گفتم آی شاهرودی گوشیشون گم شده سیاه پوشیدن؟ و کرکرکرکر خندیدم (که کاش نمیخندیدم💔). البته این رو به زن آی رحمتی (قبل اینکه برن) گفتم. و من اونموقع نمیدونستم هرچی به زنش میگم میره میذاره کف دست شوهرش که =))) فکر میکنم آی رحمتی هم سر خنده این موضوع رو بین جمعشون (آقایون، خودشو بابای منو استاد و آی شاهرودی و آی مظفری و یه چندتا آی دیگه) درمیون گذاشته بود.
بعد من امروز صبح گوشیم رو گم کردم. به صورت وحشتناکی، بعد از اومدن دوساعت راه (ساعت چهار صبح، توی موکبی که برای نماز وایساده بودیم گم کردم شیش فهمیدم... ) متوجه این قضیه شدم.
درحالی که منو بابا و استاد و ریحانه و بهار و آی مظفری منتظر بودیم جناب شاهرودی از دستشویی بیان بیرون❤️، به بابا گفتم که گوشیم نیست. ریحانه و بهار داشتن مسخره بازی درمیاووردن. من میگفتم بچها این مسخره نیست من کل زندگیم تو گوشی بود. من اون موقع شمارو از دست دادم. کانالم رو، دوستام رو، عکسام رو، خاطراتم رو، نوشته هام رو. همه چیزی که داشتم رو از دست دادم =)
هی ریحانه و بهار میخندیدن، هی من میگفتم نخندید ولی درحالی که اشک از چشمام میومد خندم میگرفت. به خودم میخندیدم.
بعد که آی شاهرودی از دستشویی اومد بابام بهش گفت به نظر شما یکی گوشیش رو گم کنه باید چیکار کنه؟ (گوشی خودش هنوز پیدا نشده. من چیز میخورم دیگه بخوام مسخره اش کنم)
گفت که کی؟ ریحانه دوتا دستش رو آوورده بود بالا با انگشت داشت منو نشون میداد. من اینجوری بودم که حالا نیاز نیست انقدر نشون بدی 😟
آی شاهرودی گفت چیکار کنیم دیگه. کاریش نمیشه کرد. من اینجوری بودم که 😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟😟
بعد اینکه راه افتادیم آی شاهرودی که نسبتا جلو تر و جدا تر از ما حرکت میکرد یهو برگشت به بابام گفت ولی خوشحال شدم. من اونجا اینجوری بودم که به من میخندی💔؟
آره خلاصه. خیلی بد بود.
بعد دوباره وقتی کیفم رو گشتم متوجه شدم عههه توی اون زیپی گذاشته بودم که هیچوقت هیچی توش نمیذارم🙏🏻
بازم خداروشکر بود گوشی. اگرنه خودم میکشتم.
بعد اون گوشیو دادم بابام گفتم من صلاحیت گرفتن گوشی به دستم رو ندارم بابامم گفت باشه گوشیو گرفت و الان دوباره دستم گرفتم.
امیدوارم هرچه زودتر گوشی آقای شاهرودی پیدا شه. چون واقعا بده. واقعععااا بده.
اشتباه.
08:04 PM - 1 August شاید با خودتون بگید چرا اونوقت تاحالا هیچی ننوشتم. باید کلی چیز تعریف کنمممم. خ
گوشی آقای شاهرودی پیدا نشد