اشتباه.
راستی بهتون گفتم پام به پای اسب شمر متبرک شد؟
پای عقب چپ شمر رفت رو پام. چرا؟ چون وحشی شده بود.
اشتباه.
پای عقب چپ شمر رفت رو پام. چرا؟ چون وحشی شده بود.
ببخشید اسبش رو یادم رفت بنویسم🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
هدایت شده از "هُرم آتشین خیال"
با لبان تشنه آن ساعت که افتادی به خاک
لَمتَقُل شیئًا سِوی قُم یا أخا أدرِك أخاك
مشک دور از دست گریان است و قدری دورتر
مانده در صحرا لبی خندان و جسمی چاکچاک
عِندَما کُلٌّ یَرَونَ الموتَ أحلی مِن عَسَل
خاک گلگون را نمیشویند جز با خون پاک
کُلُّ مَن في المَوکِبِ قالَ خُذیني یا سُیُوف
تشنگان عشق را از جان فدا کردن چه باک
یَلمَعُ النّورُ الّذي سَمّاه مصباحَ الهُدی
تا قیامت میدرخشد این چراغ تابناک
داوری عادلتر از تاریخ در تاریخ نیست
نور هرگز در شب ظلمت نمیگردد هلاک
_فاضل نظری
هدایت شده از 𝖧𝗈𝗅𝗅𝗒𝗐𝗈𝗈𝖽 +
هدایت شده از اجتماع سر رسید هایم
دبیرستان. آدم های جالب؟ نمیدونم ولی آدم های خوبی بودن قطعا. دوسشون دارم. البته همه اینا درباره همکلاسی هامه. دوستای خودم بدون اغراق در طول سه سال مثل خانواده شدن. یه پله از خانواده پایین تر، از فامیل و آشنا هم قطعا بالا تر.
هدایت شده از اجتماع سر رسید هایم
تموم میشن. اولین نفس، چشم باز کردن تو بیمارستان، اولین رنگ ها رو دیدن، صدا ها رو شنیدن، دوران شیر خوارگی، یک سالگی میگذره. چهار دست و پا رفتن، اولین کلمات رو گفتن، موهای خرگوشی. بیمار شدن، غصه خوردن، دعا کردن، خوب شدن. دوچرخه سواری، شوق برای کلاس اول، اولین حروف رو یاد گرفتن. دوست پیدا کردن، دوست پیدا نکردن. جدول ضرب، آزمایش علوم. یکی یکی تموم میشن. جشن تکلیف، اولین نماز واجب، اولین روزه، لپ کشیدن های شوهر عمه، فرغون سواری و از درخت بالا رفتن. خونه دو تایی با عمو و خاله، تمام خاطرات تلخ و شیرین با اونا، فوتبال و لی لی تو حیاط، آب دادن به یاس و نسترن باغچه، بدنیا اومدن نی نی های جدید، جنوب و کربلا رفتن هم تموم میشه. برف بازیا، زیر بارون خیس شدنا، معتاد فیلم و آهنگ شدنا. نوجوونی، احساسات عجیب و و تمام چالش هاش عبور میکنن. آدم بزرگ میشه. دبستان و راهنمایی اول و دوم پشت سر هم میان. انتخاب رشته و شوق واسه دبیرستان هم میگذره. تمام دیوونه بازیا با دوستای دبیرستان، روده بر شدنا، سوژه شدنا، دفتر رفتنا، قهر و آشتیا. خودکشی واسه فلان امتحان، شرط بندی سر نمره، پرسش کلاسی که ترکوندی، غر های معلم وقتی درسشو نخوندی. شیرینی ریاضی وقتی میفهمیش، زنگ دلنشین جامعه با اون معلم جالب. غرق شدن تو فلسفه، شعر ریسکی نوشتن پای تخته زنگ ادبیات. کلاس دوازدهم. همگی تموم میشن. دوازده سال تحصیل و هیجده سال زندگی همینقدر سریع میگذره. اما داستان یه آدم تموم نمیشه. چون پایانی نیست. تا ابد هستیم. کاش تا آخرش پیش خدا بمونیم.
(دوباره گفتم آخر. ته نداره.)
هدایت شده از ایدهای ندارم.
ما بازنده های بدیم چون بازنده های خوب به باختن عادت دارن.