هدایت شده از اجتماع سر رسید هایم
تموم میشن. اولین نفس، چشم باز کردن تو بیمارستان، اولین رنگ ها رو دیدن، صدا ها رو شنیدن، دوران شیر خوارگی، یک سالگی میگذره. چهار دست و پا رفتن، اولین کلمات رو گفتن، موهای خرگوشی. بیمار شدن، غصه خوردن، دعا کردن، خوب شدن. دوچرخه سواری، شوق برای کلاس اول، اولین حروف رو یاد گرفتن. دوست پیدا کردن، دوست پیدا نکردن. جدول ضرب، آزمایش علوم. یکی یکی تموم میشن. جشن تکلیف، اولین نماز واجب، اولین روزه، لپ کشیدن های شوهر عمه، فرغون سواری و از درخت بالا رفتن. خونه دو تایی با عمو و خاله، تمام خاطرات تلخ و شیرین با اونا، فوتبال و لی لی تو حیاط، آب دادن به یاس و نسترن باغچه، بدنیا اومدن نی نی های جدید، جنوب و کربلا رفتن هم تموم میشه. برف بازیا، زیر بارون خیس شدنا، معتاد فیلم و آهنگ شدنا. نوجوونی، احساسات عجیب و و تمام چالش هاش عبور میکنن. آدم بزرگ میشه. دبستان و راهنمایی اول و دوم پشت سر هم میان. انتخاب رشته و شوق واسه دبیرستان هم میگذره. تمام دیوونه بازیا با دوستای دبیرستان، روده بر شدنا، سوژه شدنا، دفتر رفتنا، قهر و آشتیا. خودکشی واسه فلان امتحان، شرط بندی سر نمره، پرسش کلاسی که ترکوندی، غر های معلم وقتی درسشو نخوندی. شیرینی ریاضی وقتی میفهمیش، زنگ دلنشین جامعه با اون معلم جالب. غرق شدن تو فلسفه، شعر ریسکی نوشتن پای تخته زنگ ادبیات. کلاس دوازدهم. همگی تموم میشن. دوازده سال تحصیل و هیجده سال زندگی همینقدر سریع میگذره. اما داستان یه آدم تموم نمیشه. چون پایانی نیست. تا ابد هستیم. کاش تا آخرش پیش خدا بمونیم.
(دوباره گفتم آخر. ته نداره.)
هدایت شده از ایدهای ندارم.
ما بازنده های بدیم چون بازنده های خوب به باختن عادت دارن.
قیافم انقدر وحشتناک خسته د نابوده، که هرآن ممکنه 65 بیاد در خونمون در بزنه بگه با حنانهتون کار داشتم.
هدایت شده از بابایپونیو
من که حال روحیم بده حوصله تولید محتوا ندارم ولی خیلی باحالید که میمونید من خودم میخوام لف بدم
خدایا شکرت ویکی پدیا باعث میشه بفهمم احساساتی که دارم وجود دارن (اختلالن) و توهمی نیستم