بگیر از من این هردو فرمانده را
"دل عاشق" و "عقل درمانده" را
اگر عشق با ماست؛ این عقل چیست؟
بکُش! هم پدر هم پدر خوانده را
تو کاری کن ای مرگ! اکنون که خلق
نخواهند مهمان ناخوانده را
در آغوش خود "بار دیگر" بگیر
من این موج از هر طرف رانده را
شب عاشقی رفت و گم کرده ام
در شیشة عطر وامانده را...
-فاضل نظری
هدایت شده از آربی و خاندان بلک +دیگر نوادگان
الان میفهمم اگه قرار بود توی خانواده با یکی مثل خودم زندگی کنم کلکلشو خیلی وقت بود کنده بودم