من دیگه قلعه خیالی ندارم. از وقتی اونارو ندارم زندگیم کم کم به نابودی کشیده شد. هرچه سریعتر باید اون شهر رو برگردونم. اون شهر، اما بدون ترجیحا بدون حضور اون رعیت آشغال.
اشتباه.
من دیگه قلعه خیالی ندارم. از وقتی اونارو ندارم زندگیم کم کم به نابودی کشیده شد. هرچه سریعتر باید اون
اون یارو همیشه کسی بود که توی همه مسابقه ها میگفت تو اشتباه میگی درصورتی که خودش اشتباه میگفت. علاوه بر این اشتباهش رو قبول نمیکرد. تازه با من دعوا هم میکرد. منو تخریب هم میکرد. یعنی بهتر بگم خیلی سعی داشت خودش رو بزرگتر از من جلوه بده ولی هیچوقت نتونست. چون من ازش برتر بودم.
ببخشید من چرا دارم برتر بودن خودم در سن چهار سالگی از کسانی که وجود نداشتن رو با شما به اشتراک میذارم؟ 🥰🥰🥰
اون تیکه از آهنگ بیلی هست که میگه If they knew what they said would go straight to my head, What would they say instead? واقعاااا همون.
هدایت شده از قبیلهی آتش پرستان
یه تیکه نون که هرچی پیدا میکنن روش میریزن بعدم بهش سس میزنن که معلوم نشه مزه سگ مرده میده
منشاد (یا همون مَشّای خودمون) یکی از روستا های یزده که وقتی میریم اونجا واقعا من شاد.