مینویسم چون دوست داشتنِ تو هنوز در من زنده است.
و شاید این، تنها شکلِ باقیماندهی حضورت باشد:
اینکه هنوز کسی در این سوی جهان،
در نیمهشبهای طولانی،
با چشمهایی خسته و قلبی پر از درد،
برای رفیقی که سالهاست نیست،
نامه مینویسد.
برای تو.
برای تمام نبودنهایم.
برای تمام «کاش بودی» و «کاش بودم»هایی که هیچوقت بر زبان نیامدند.
برادر من،
اگر مرگ میان ما دیواری کشیده است، امیدوارم روزی، هر جا که هستی، این دلتنگی درون کلمات، از آن عبور کند و به تو برسد.
تا آن روز،
من هنوز اینجا هستم.
و تو هنوز نیستی.
شاید تمام قصهی ما همین باشد.