مینویسم چون دوست داشتنِ تو هنوز در من زنده است.
و شاید این، تنها شکلِ باقیماندهی حضورت باشد:
اینکه هنوز کسی در این سوی جهان،
در نیمهشبهای طولانی،
با چشمهایی خسته و قلبی پر از درد،
برای رفیقی که سالهاست نیست،
نامه مینویسد.
برای تو.
برای تمام نبودنهایم.
برای تمام «کاش بودی» و «کاش بودم»هایی که هیچوقت بر زبان نیامدند.
برادر من،
اگر مرگ میان ما دیواری کشیده است، امیدوارم روزی، هر جا که هستی، این دلتنگی درون کلمات، از آن عبور کند و به تو برسد.
تا آن روز،
من هنوز اینجا هستم.
و تو هنوز نیستی.
شاید تمام قصهی ما همین باشد.
اشتباه.
من نمیتونم قول بدم هیچ وقت ازم متنفر نشی، هیچ وقت نترسونمت. اما میتونم قول بدم وقتی کل دنیا مقابلت
حقیقت، همان چیزی است که اکنون در تاریکیِ چشمهای بیروح تو میبینم: هیچ.