اشتباه. محدود شدیم مبارکخیلیا.
مینویسم چون دوست داشتنِ تو هنوز در من زنده است. و شاید این، تنها شکلِ باقیماندهی حضورت باشد: ای
مرا ببخشای که آنکس که در آرزویش بودی، نبودم. من در پیِ آن بودم تا پناهِ امنِ لحظههایِ بیپناهیات باشم، اما حقیقتِ تلخ این است که هیچگاه نتوانستم آنچنان که شایستهی توست، تسلایِ خاطر و مرهمِ زخمهایت باشم. اعتراف میکنم که در برابرِ اندوهِ تو، ناتوان بودم و این ناتوانی، دغدغهای است که هرگز رهایم نمیکند.
شب با تابوت سیاه
نشست توی چشماش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک..
اشتباه. محدود شدیم مبارکخیلیا.
حقیقت، همان چیزی است که اکنون در تاریکیِ چشمهای بیروح تو میبینم: هیچ.
متأسفم، بابتِ تمامِ نبودن هایم، و از تو عذر میخواهم، به اندازه یک آینده شیرین. که شاید بدونِ من بهترش را تجربه میکردی.
هدایت شده از رآنیِ هلویی ˖ ࣪⸳
6.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اشتباه. محدود شدیم مبارکخیلیا.
احساسی که زندگی میداد اون یه هفته ای که ریحانه از طرف بینهایت رفته بود مشهد:
اشتباه. محدود شدیم مبارکخیلیا.
احساسی که زندگی میداد اون یه هفته ای که ریحانه از طرف بینهایت رفته بود مشهد:
بگو عاشق خواهرتی بدون اینکه بگی: