فاجعههایی که درون مغزم رخ میده و منِ توهمی فکر میکنم واقعیان درصورتی که اصلا وجود ندارن، و اینجا بخش کوچیکی از اون فاجعههاست.
اگه کار واجبی بود: @StupidLiar
دستم رو گذاشتم روی دیوار و گریه کردم. دستم رو گذاشتم روی زیلوی آبی و گریه کردم. دستم رو گذاشتم روی قلبم و گریه کردم. دست اشکیم خورد به نهال خیابون کشوردوست؛ غمم جاودانه شد و هر سال این روزها شاخوبرگ میده.