تا آدمی یاد نگرفته است با شک ، پرسش و نسبیت زندگی کند مجبور است با یقین زندگی کند .
هرگز نمیتوانم تمام کسانی باشم که دلم میخواهد ، نمیتوانم تمام زندگیهایی را از سر بگذرانم که دوست دارم و هیچگاه نمیتوانم تمام مهارتهای موردعلاقهام را فرابگیرم .
کشف اینکه مکانی که میخواستی به آن فرار کنی دقیقاً همانجایی است که از آن فرار کرده بودی ، بیگمان یک مکاشفه بود . زندانی که مکان نبود ، بلکه زاویهٔ دید و دیدگاه بود .
برخی که فکر میکردید تا ابد کنار شما خواهند ماند برای همیشه ناپدید خواهند شد . آدمهایی که در حاشیهٔ زندگیتان قرار داشتند ممکن است قدم جلو بگذارند و طوری از شما حمایت کنند که فکرش را هم نمیکردید .
وظیفهٔ ما ، بهتنهایی و باهم ، این نیست که درد و فقدانی را که حس میکنیم به حداقل برسانیم ، بلکه این است که بفهمیم این حوادثِ تحولساز در زندگی ، چه چیزی را درونمان بیدار میکنند .
یک دختر باهوش میبوسد ولی عاشق نمیشود ، گوش میدهد اما باور نمیکند و قبل از ترک شدن ، میرود !