𝙇𝙞𝙡𝙞𝙩𝙝'𝙨 𝙨𝙚𝙘𝙩𝙤𝙧★
رژ لب گران قیمت ای نمیزد، شاید گهگاهی تصمیم به برداشتن ریمل میگرفت.
کفش هایش بی پاشنه صحبتی برای گفتن نداشتند، چرا که احساس غرور میداد.
هر روز با خود قسم میخورد که نه، این آدم ها بودند که زندگی من را خراب میکردند! اما ته دلش میگفت رفتار های هر آدمی انعکاس گذشتهی تلخش هستند. فهمید گریه برای آنها بی فایده است، تنها عشق ورزیدن، زندگی کردنِ لحظه، و بعد گذشتن از وقوع میتواند چهارچوب زندگیش را نگه دارد.
در اوقات تنهاییش کتاب ورق میزد، داستانی خلق میکرد، (گرامافون نداشت، اما همان سیم به نام «هندزفری» برای آهنگ های لانا دل ری کارساز بود!)، میتوانست با تنهایی کنار بیاید. با عشق چه کار داشت؟ هیچ. حتی نمیتوانست تصور کند عشق چیست. شاید همان حس بعد از نوشیدن مقداری شربت؟ شاید همان لبخند که دلیلش یک جملهی روی ورق کتاب بود؟ نمیدانم، اما هر چیزی که هست اولویت اول او نبود!
ــــــ💌ــــ نامه ای به خودم.
قدر همدیگه رو بدونین، شما نمیدونین دوستاتون تا کی کنارتون هستن. از پنج دقیقه دیگه خبری ندارین، پس عشق بورزید. دوست داشته باشید و فقط همدیگه رو ببخشید. خاطرات شما راضی به این حرف و دعوا ها نیستن، زندگی هم راجب هیچ چیزی خبری نمیده:(