ــ𝄞ـــــــ یاقوت سرخش همچو لبان آغشته به شرابش، نگاه های تشنه به لب را به خود میدوخت؛
همان شبی که صدای گرامافون و پذیرایی در سالن میپیچید، درست در هنگام صدای ناقوس، آنجا نبود. چه کسی میتوانست فراموش کند؟
،، پابرهنه، قدم زنان، میان مه غلیظ که موهایش را شانه میزد. من؟
ناجی نبوده ام، نمیدانم چیست. بهم میگفتند «شوم».
در پی راز، رازی مخوف. پلک هایم لحظه ای همدیگر را لمس نکردند، آنقدر که پارچهی سرخ رنگ بانوی شب چشمگیر بود. لمس قلمویش روی برگه، هنگامی که به دیواره های باغ تکیه میداد:
«در کوچههای باریک، ردای مخملی شب
بر سنگفرشهای خیس کشیده میشود.
زنانی با لبهای شرابی میخندند، و باد، عطرشان را مثل راز ممنوعی میان پنجرههای گوتیک پخش میکند. من در آینههای شکستهی تالار قدم میزدم
میان سایهی شمعدانها و شیشههای بلور
که بوی رز پژمرده میدهند. نمیدانم چگونه توصیف کنم! آدم ها سرخوش مینوشند و میشکنند. راجب قلب ها صحبت میکنم، چنان که با نگاهی از تپش دست برمیدارند منحصر به فرد است. امیدوارم سرنوشت من چنین نباشد!»
... چه تلخ مادمازل! کاش می دانستی سایه های تاریک قلب چه کسی را زنده کردی.
___ Lilith