eitaa logo
"گمـشـده‌ای‌درـجنـگل‌کـاج²"
31 دنبال‌کننده
6 عکس
5 ویدیو
0 فایل
☾ اینجا احتمالاً آهنگ، ۳ نصفه‌شب، بارون، تیکه‌کتاب، فیلم، عکس‌های تار و یه مشت فکرِ نصفه‌نیمه پیدا میشه. و شاید اینجا یه مکان امن واسه ستاره‌ کوچولوها باشه⁦⁦⁦.☆ — ناشناسِ چنل: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_5tb86md&btn=نامه‌های‌گمشده
مشاهده در ایتا
دانلود
.٭๑°•✭ ساعت دو صبح شده بود. همه‌جا تاریک بود، اون‌قدر تاریک که حتی دیوارها هم انگار حرف نمی‌زدن. فقط نور گوشی بود و یه عالمه فکر که معلوم نبود از کجا اومده بودن. دفترم کنارم بود. همون دفتری که پر از آدم‌هایی بود که شاید هیچ‌وقت وجود نداشتن، ولی یه زمانی خیلی واقعی بودن. صفحه‌ها رو نگاه کردم. خندیدم، نه چون چیزی خنده‌دار بود، فقط چون عجیب بود که یه آدم می‌تونه یه روز بشینه و بنویسه: «من اون ستاره‌ام...» و یه روز دیگه برگرده و بگه: «من چرا اینو نوشتم؟»😭 شاید بعضی چیزها قرار نیست پاک بشن. نه چون هنوز درد دارن، فقط چون یه تیکه از ما بودن. مثل یه آهنگ قدیمی، مثل یه فیلمی که سال‌ها پیش دیدی، مثل یه رنگی که یه روز ازش بدت می‌اومد، ولی یه روز به خودت اومدی و دیدی تمام کمدت پر از همونه.
یاد چنل قبلیم بخیر
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
گمشدهٔ من؟ پیدات می‌کنم.
نیرای جنگل های کاج:)
.٭๑°•✭ اشک‌هایم آرام می‌ریختند، مانند قطره‌هایی که از سقف نمور می‌چکد. پوست صورتم داغ بود اما دست‌هایم روی زانو، یخ زده و بی‌جان مانده بود. کلمات، قبل از اینکه شکل بگیرند، در هق‌هق‌م گم می‌شدند. هوای اتاق سنگین شده بود، انگار همه درها بسته‌اند و پنجره‌ها نفس نمی‌کشند. و بعد حس کردم چیزی زیر پوستم تکان می‌خورد. انگشت‌هایم کشیده‌تر شدند و بند بندشان مثل چوب خشک صدا داد. گوی رنگ کهنه بالا زد، یارش مانده روی صورتی که مدت‌ها پیش مرده. رنگ سرخ لب‌هایم مثل خون خشک شده پخش شد، خط سیاه دور چشم‌هایم ترک برداشت و به پایین خزید. لباسم حالا سنگین بود، با پارچه ضخیم و پرچین و دکمه‌های بزرگ زردی که سردیشان تا استخوانم نفوذ کرده بود. هر نفس، سخت‌تر از قبل می‌آمد. صداها یکی یکی خاموش شدند. تنها چیزی که ماند، صدای خنده آرام و خفه بود، نه از بیرون، بلکه از پشت دنده‌هایم. سرم را بلند کردم، آینه روبرویم ایستاده بود. اما چشم‌هایی که به من نگاه می‌کردند، دیگر مال من نبود. پوست رنگ پریده، دهان پهن و بی‌حالت، لبخندی که من نزده بودم. و ان لحظه فهمیدم دیگر دیر شده، دلقک از درونم بیرون آمده و من پشت نقاب او گیر افتادم.