eitaa logo
لونا
17 دنبال‌کننده
12 عکس
1 ویدیو
0 فایل
اینجا جایی برا دیوونه بودنه ديوانگی های یه دختر دهه هشتادی... شروعمون۱۴۰۵/۷/۵
مشاهده در ایتا
دانلود
‏هر روز  تمایلم به غارنشینی بیشتر می‌شه . واقعا چی بهتر از اتاقم و تختم؟
هدایت شده از همین جوری
مولانا: جهان تاریک است، چگونه قدم بردارم؟ شمس: تو خود شعله باش؛ تاریکی به احترامِ نورت کنار می‌رود...
یه جوری این روزا کارگر بی مزد و مواجب خانواده ام که حس میکنم اون دوازده سال مدرسه رو در حقشون ظلم کردم رفتم ...🙃
منم همینطور....
و من حالا تنهایی‌ام را محکم‌تر از قبل بغل کرده‌ام. میدانی؟ آدم ها مرا از آنچه هستم غمگین تر میکنند!
اینقدر این چند وقت فال حافظ گرفتم که جناب حافظ چیزی برای ارائه نداره
مستقیم از ۲۰ ۳۰ سالگی رفتیم ۹۰ سالگی! چایی میخوریم،اخبار چک میکنیم،هی از قدیم و قیمت ها میگیم،کمردرد داریم،هرجا صندلی ببینیم میشینیم،فحش میدیم.
نه تو می مانی و نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی… به حباب نگران لب یک رود قسم، و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم می گذرد، آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند… لحظه ها عریانند. به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز سهراب سپهری
خاطره ها آدم رو به عقب برميگردونن ولی روياها اونو رو به جلو ميبرن..
تنها نصیحتی که فکر کنم تا اخر عمرم فراموش نمی‌کنم این جمله‌ست: 《جدی نگیرید!》
اندکی مهر بیاور ؛ جهانم، بیش از نان، به مهربانی گرسنه است.
جهان همیشه حوالی پنجره‌های نیمه‌باز، جایی میان سکوتِ پیش از باران و سایه‌روشنِ یک اتاقِ خلوت، شکل دیگری به خود می‌گیرد. گویی در گوشه‌ای از این هستی، سرزمینی از جنس پاییز و نور پنهان است. پناهگاهی که در آن هیچ کلمه‌ای وزنِ سنگین اندوه را با خود حمل نمی‌کند و هیچ چشمی در جست‌وجوی پاسخ‌های دشوار، خواب را گم نخواهد کرد. در این گوشه‌ی دنج، تنهایی شبیه سرمای استخوان‌سوز نیست، پیله‌ای است از آرامش که به روح مجال نفس کشیدن می‌دهد. جایی که عقربه‌های ساعت به احترامِ خستگیِ پلک‌ها کندتر می‌چرخند و دلتنگی‌ها، بی‌آنکه بغضی شوند، آرام روی خطوط سپید دفترها به گلبرگ و نقش بدل می‌گردند. در کوچه‌های خیسش باد بی‌صدا عبور می‌کند تا گره از زلف‌های پریشان باز کند و غبار هر چه دویدن و نرسیدن را از تنِ لحظه‌ها بزداید. آنجا نیازی به اثباتِ هیچ نوری نیست. حتی آفتابگردانی که سر به زیر انداخته، حقیقتِ روشنایی را در جانش دارد. سبز ماندن پس از فصل‌های خاکستری، هنری خاموش است که تنها در جان‌های عمیق ریشه می‌دواند. جهان با تمام شتابش، سرانجام در برابر روحی که زیبایی‌های کوچک را میان شلوغی روزها جست‌وجو می‌کند، زانو می‌زند و سر بر شانه‌ی باران می‌گذارد. روزی در میانه‌ی یک پاییز طولانی، تمام آن قطعه‌های ناتمام و ترانه‌های در گلو مانده، طنینِ آرامشِ خود را بازخواهند یافت، درست شبیه بارانی که سال‌ها در راه بوده و سرانجام بر زمینی تشنه فرود می‌آید.