میدانست چه باید بکند .
لحظهی در سکوت قدم زد و
گفت : تو دنبال چه میگردی ؟
دنبال خودم ..
- سمفونیمردگان
این روز ها که میگذرند ، گاهی حس
میکنم جاده کمی طولانی تر و شیبش
کمی تند تر شده است . انگار دنیا با
همه شلوغی هایش ، در لحظه هایی
که نفسم از حجمِ ناگفته ها میگیرد ،
به سکوت دعوت میشود . اما در همین
سکوت ، در همین لحظه هایی که
خستگی میخواهد پلک های روحم
را سنگین کند ، حقیقتی هست
که نمیگذارد فرو بریزم . حضور خدا
در این روزها ، نه شبیه یک دستور
است و نه یک فاصله دور ؛ او شبیه
همان همدمی است که حتی وقتی
کلمهای برای دعا ندارم ، صدای تپش
های قلبم را میفهمد . او درست همان
جایی است که من هستم ؛ میان تمام
نگرانی ها ، میان تمام پرسش های
چرا ؟ که بی جواب ماندهاند ، و میان
تمام ترس های کوچکی که سعی میکنم
پنهانشان کنم . این روزها یاد گرفتهام
که دست های خدا را در دست های
آدم هایی که مرا بی دریغ دوست دارند ،
پیدا کنم . او در مهربانیِ نگاه یک دوست
، در نسیمی که پنجره را باز میکند ، و
حتی در آرامشی که بعد از یک طوفان
درونم مینشیند ، حضور دارد . وقتی فکر
میکنم که او نزدیک تر از رگ گردن است
، دیگر تنهایی معنایش را از دست میدهد .
همان که وقتی دلم آشوب است ، بی آنکه
حرفی بزنم ، آرامم میکند . همان که میداند
در پنهانِ وجودم چه میگذرد و با این حال ،
مثل یک پناهگاهِ امن ، مرا در آغوش میگیرد .
امروز ، شاید جاده هنوز هم همانقدر
ناهموار باشد ، اما دیگر ترسناک نیست .
چون میدانم یک همراهِ همیشگی ، کسی
که از خودِ من به من مهربان تر است ،
پا به پای قدم هایم راه میآید . و همین
بس است برای اینکه دوباره لبخند بزنم
و به فردا فکر کنم ..
#خودنوشت