「شکافتن سپیده」
باقر علم!
آن روز، صبح، وقتی نامت را زمزمه کرد، دیگر صبح معمولی نبود.
انگار آسمان، آرامتر نفس میکشد و زمین، گوش میسپارد.
تو آمدی…
در روزگاری که جهل، قد کشیده بود
و حقیقت، زیر خاکستر ترس نفس میکشید.
تو آمدی تا زمین را نه با شمشیر،
که با کلمه بشکافی.
امام من!
نامت را که میبرند، علم سر تعظیم فرود میآورد.
تو شکافنده بودی؛ برای رسیدن به ریشهها.
ریشههایی که سالها زیر غبار فراموشی و جهل مردمان دفن شده بودند.
میگویند وقتی سخن میگفتی
دلها آرام میشدند و ذهنها روشن.
علم، از زبانت میجوشید…
چنان زلال که حتی تشنگان نادان هم سیراب میشدند.
ای فرزند کربلا!
تو وارث صبری بودی که در عاشورا معنا شد و وارث دانشی که باید پس از خون، جهان را نجات میداد.
تو به ما آموختی
که گاهی بزرگترین جهاد
نه در میدان جنگ،
که در میدان اندیشه است.
باقر دلها…
در روزگاری که حقیقت را تکهتکه میکردند،
تو آن را دوباره کنار هم نشاندی.
در روزگاری که مردم، دین را از ترس میآموختند،
تو آن را با فهم و محبت معنا کردی.
امروز، در سالروز تولدت
دلهایمان هنوز محتاج همان نگاه آرام است
همان صدای مطمئن
همان دانشی که نه برای فخر
که برای نجات بود.
ای شکافندهی سپیدهها…
دستمان را بگیر
که این جهان پرهیاهو
هنوز، بیش از هر چیز
به نور فهم نیاز دارد.
میلادت مبارک
ای امامی که علم، با نامت نفس میکشد...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
پدرت شاه خراسان و خودت گنج مقامی
پدرت حضرت خورشید و خودت ماه تمامی
.
「@MAMOL_ir」
「وقتی نور زاده شد」
درد مثل تیغی تیزی به جانم نفوذ کرد. دانههای سرد عرق روی پیشانیم نشستند. به آسمان نگاه کردم. رنگ شب متفاوت بود؛ روشنتر، دلنوازتر...
در هوای نیمهخاموش اتاق، صدای نفسهایم با تپش زمین آمیخته بود. شعله چراغ روغنی لرزید، گویی روحی بر سرم سایه افکنده است.
نجوای دعا از لبهایم رفت و قطرهای از اشک از فهم تقدیر بر گونهام لغزید.
احساس میکردم تمام ذرات خاک در انتظار لحظهای هستند که از دامن من، نوری بر خاور زمین بتابد.
فرشتگان را حس میکردم؛ زمزمهشان آرام، مثل صدای آب در جوی شبانه، بر گوش دلم مینشست:«صبر کن، ای مادر نور، زمین در آستانه تولد انقلاب فهم است...»
نفسم را بیرون دادم و زمان، انگار ایستاد.
وقتی صدای گریه او را شنیدم، لبخندی زدم. کلمات را گم کردم، هیچ واژهای نمیتوانست شکوه آن لحظه را شرح دهد.
در سینه من حریری از نور پیچید و دستانم میوهای از ولایت را در آغوش گرفتند. خداوند فرزندی به من عطا کرد که همچون موسی بن عمران، دریاها را میشکافد.
ولادت با سعادت ابن الرضا، حضرت جواد الائمه علیه السلام مبارک باد...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
3.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ
از کعبهی حق بانگ جلی میآید
آوای خوش لم یزلی میآید
بشنو که سروش وحی حق میگوید
آغوش گشایید علی میآید...
ـ
「@MAMOL_ir」
「مولود مقدس」
من... این خانه کهن خشت، سنگ و خاطره. قرنهاست که آسمان را بر دوش کشیدهام و نجوای دلدادگان را در سایهسار حرمم جا دادهام. اما هیچ روزی مانند آن روز نبود؛ روزی که ستارهای در سینهام تابیدن گرفت، ستارهای که فراموششدنی نیست.
فاطمه بنتاسد با قدمهای لرزان به سویم آمد. انگشتانش را بر پارچهام حلقه زد و از نگاهش بوی التماس برمیخاست. دانههای درشت عرق بر چهرهاش لغزید و در تار و پود چادرش گم شد.
صدایش آهسته بود. گرمی نفسش در وجودم رخنه کرد. بانوی ایمان، مادر آینده تابناک، به خدا پناه آورد و من، خانه او در زمین، درهای خود را برایش گشودم.
گویی دیگر سنگی نبودم، بلکه پردهای از جنس حریر و نور شده بودم.
فاطمه به درونم آمد و دیوار دوباره در هم آمیخت. من دیگر خانهای بر زمین نبودم؛ تکیهای از بهشت شده بودم.
سه... سه روزِ پر از نور و انتظار گذشت.
من نگهبان بانویی بودم که گوهر امامت در بطن داشت.
سپس او آمد؛ درست در لحظهای که ندایی آسمانی طنینانداز شد. نغمهای که از لرزشش سنگهای من به تسبیح درآمدند.
علی...
بیهیچ درد و رنج معمول زادن؛ پاک، مطهر و در حال سجده.
نخستین نگاهش به سوی قبلهام بود، زبان گشود به شهادت بر یگانگی خدا و پیامبرش. گویی نه نوزادی ساده، که وجودی مقدس، گام بر زمین نهاد.
فاطمه، میوه وجودش را در آغوش گرفت. لبخند زد و با لبخندش، تمام ذرات عالم خندیدند.
زمان خروج فرا رسید. دوباره دیوارم شکافت. دهان بازکرده و چشمهای شگفتزده مردمی را دیدم که بیرون انتظار میکشیدند.
ابوطالب نزدیک شد؛ برق شادی در چشمانش درخشید. نوزاد را در آغوش گرفت و معجزه خداوند را نظارهگر شد.
آن روز، من نیز دوباره متولد شدم. گهوارهای شدم برای نخستین امام، وصی، شیر خدا و امیرالمومنین علی (ع).
من کعبهام.
تاریخ را در خود ثبت کردهام؛ شاهد کرامت و تجلی انبیا بودهام. اما والاترین یادگار من، شکافتهشدن دیوارهایم برای ولادت مردی است که شکافنده تاریکیهای جهل بود.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「پارچه سوخته」
من... این پارچه ساده سوخته. بافته شده با تار صبر، پودهای استقامت و نخهای حیا.
سالها بر شانه بانویی بودم که نور دل پیامبر(ص)، میوه عشق علی و فاطمه و غمخوار حسنین بود. بانویی که گاهواره تاریخ را بر دوش میکشید.
من شاهد تقابل حق و باطل؛ شنوای سکوتی از جنس فریاد بودم. سکوتی که در بازار شام میان همهمه نااهلان پیچید. گهواره اشکهایی بودم که بر گونههای بانویم میچکید و در من و زمین گم میشد.
هنوز به یاد دارم روزی که از کربلا بازگشتیم. بادهای کویر، هنوز بوی خون برادارنش را با خود حمل میکردند. او من را سفت به خود پیچیده بود. صدای اذکار و خطبههایش در گوشم است. باصلابت، مانند شمشیری بر پیکر نحس دشمنان نشست.
و سپس، آن شب فرا رسید.
زینب...
نگاهش به سوی پنجره بود. آسمان با وجود ستارگان، تیره به نظر میرسید. هوا سنگین شد. او لبخندی شیرین زد. گویی مادرش، او را در آغوش گرفته بود.
سکوت... پر از معنا بود. ذرات عالم را به یکباره غم گرفت. او رفت.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
5.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ـ
حسین…
پاک، مطهر و با نجوای عشق آمد.
ـ
「@MAMOL_ir」
「مولود عشق」
من… این خانه خشتی ساده. این دیوارهای گلی که هر تکهاش را دستان گرم علی(ع) چید و هر ترکش را نگاه مهربان فاطمه(س) پر کرد…
من، شاهد عشقی مقدس بودم.
شاهد نگاههای پر مهر علی(ع) به چهره چون ماه فاطمه(س) بودم.
صدای دلنشین فاطمه(س) در دیوارهایم جاری بود.
نخستین خندههای حسن(ع)، چون شکوفههای بهاری، فضای مرا پر از نور کرد…
و سپس، روزی رسید که حرم دلهایشان بار دیگر شکفت. روزی که زهرا(س) غرق در نوری دیگر شد و علی(ع) در کنار درگاهم، چشم به راه مهری تازه نشست…
دانههای سرد عرق بر چهره گندمی بانویم نشست. دردی شیرین آرام به جانش افتاد. بانویم لب زد؛ صدای نجوای دلنشین، آرام به وجودم نفوذ کرد. من شاهد لحظه به دنیا آمدن سالار عشق بودم.
سپس او آمد… و صدای نغمهای الهی در خشتخشت وجودم پیچید؛ ندایی که از صلابتش، وجود من نیز به تسبیح درآمد.
حسین…
پاک، مطهر و با نجوای عشق آمد. نگاهش میان قبله و آسمان چرخید. زبان گشود به یگانگی خداوند و پیامبرش.
زمین لرزید؛ گویی خبر آمدن کشتی نجات را پیش از زبانها فهمیده بود.
علی(ع) او را در آغوش گرفت؛ لبخند زد و جهان با لبخند اسدالله خندید. برق شادی در چشمهای اهل خانه درخشید. نوری مقدس وجودم را احاطه کرد و من، نخستین زادگاه سرور جوانان، سالار عشق و ثارالله شدهام.
من، خانه خشتیام.
خانهای که شاهد عشق الهی بود، شاهد شکفتن نخستین شکوفههای امامت شد
و امروز، گواه آغازیست…
آغازی بر عاشورایی که از همین لحظه، در سکوت نگاه پدر و در گرمای آغوش مادر، ریشه دوانید.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 زاد روز چهارمین نور امامت✨ 」
از گوشهیِ چشم کرمِ حضرتِ معشوق
سجاد بِمانْد زنده و بازگشت به مقصود
سجاد وَلیِّ بشریت بُوَد و هست
مُسلِم شود هر کس که از او سجده آموخت
سجاد نبود خفته در آن جامِ بلا سوز
سجاد به تدبیر بُوَد حافظ و مأمور
سجاد به تدبیر کُنَد کاری چو رستم
از بُن کَنَد آن ظلم بنا کَن
سجاد شده همدمِ تنهاییِ زینب
سجاد شده ناطقِ آن واقعهیِ شوم
سجاد شده جلوهیِ رزمآوریِ حق
سجاد بُوَد حافظ میراث گرانقدر
سجاد شده حق و ندایش همه اَلحق
سجاد شده تا که بگوید نَحنُ مَعَ الحق
سجاد شده اشک دَمادَم زِ غم یار
سجاد زِ همان اشک رُبود حیلهی مَذموم
من پیرو سجادم و سجاد همی گفت
کُن سجده تو ای آدمک از بهر خداوند
✍🏻: #قاف
「@MAMOL_ir」