2_5341828478767468983.mp3
زمان:
حجم:
6.8M
📬 @zirooh
📽 باران نمنمریز پاییزی، پیادهروها را خیس کرده بود. تو با پالتوی بلند سرمهای و چتر مشکی، آهسته از لای مغازهها رد شدی. بوی برگ خیس، سیر داغ و پوست پرتقال همه جا پیچیده بود. نزدیک یک مغازه شدی. نگاهی به مانکنهای که پالتوهای پاییزی پوشیدهاند، انداختی. شال گردنهای رنگووارفته روی ویترین آویزان بودند. دوباره قدم برداشتی. کمی آن طرفتر، دستههای ترخون، شوید و جعفری خیس خورده بیرون مغازه چیده شده، بودند. ایستادی. یک دسته نعناع را بو کردی. فروشنده لبخند زد.
گفت:«تازهست، خودم صبح چیدم.»
سرت را تکان دادی، از مغازه بیرون زدی. پشت ویترینی، پیرمردی با پیشانیبند سفید، حلوا شکری قالب میزد. دستت را داخل جیبت کردی. یک اسکناس مچاله شده بیرون آوردی. وارد شیرینی فروشی شدی. تکهای حلوا را روی زبانت گذاشتی. چشمهایت بسته شدند. چند ثانیه ایستادی. انگار به جایی دور سفر کرده باشی. آرام قدم برداشتی. روی نیمکت نمدار نشستی و تکیه دیگری را خوردی.
「@MAMOL_ir」
رکیذ2_5382258466213594104(1).mp3
زمان:
حجم:
2.8M
📬 @Chocolate2005
📽️ باران بیصدا روی شیشههای کتابفروشی میلغزد. دستگیره سرد در را که فشار میدهی، صدای زنگولهای نازک فضا را پر میکند. پالتوی خیست را کمی تکان میدهی و آرام وارد میشوی.
انگشتهایت را لای کتابها میکشی. گرد و خاک نرمی روی نوک انگشتانت مینشیند. یک جلد کهنه با خطهای طلاییاش نظرت را جلب میکند. بیرونش میکشی. قدم برمیداری. بین راهروی باریک، آرام راه میروی. نگاهت روی عکسهای سیاه و سفید قابشده روی دیوار میایستد. نویسندههایی با کلاههای لبهدار و سیگارهای نیمکش. یکی از آنها نگاهش را به تو دوخته، انگار میخواهد چیزی بگوید. پشت ویترین، باران هنوز میبارد. مردم با چترهای رنگی از پیادهرو رد میشوند و تو اینجا، لای کاغذهای زردشده، با هزاران آدمی که هیچوقت ندیدهای، حرف میزنی. دستهای از کتابها را برمیداری. صندوقدار پیر با همان عینک تهاستکانی، نگاهت میکند.
کیف پولت را درمیآوری. اسکناسهای خیس را لای انگشتانت صاف میکنی. زنگوله در دوباره صدا میدهد. باران روی گونههایت مینشیند و تو کتابها را محکم بغل کردهای. انگار چیز گرانبهایی را از غرقشدن نجات داده باشی.
「@MAMOL_ir」
InstrumentalInstrumental-mazhabi-S112.mp3
زمان:
حجم:
1.2M
📬 @Karim118
📽️ باران نمنم روی گنبد فیروزهای نشسته. از کوچههای پیچدرپیچ که رد میشوی، بوی عود و ریحان تا دم درگاه همراهت میآید. کفشهایت را درمیآوری. سنگ مرمر زیر پا، خنک است. وارد که میشوی، نور زرد لوسترها روی فرشهای قرمز میتابد. زمزمه دعا از هر سو میآید. آرام قدم برمیداری سمت ضریح. هر چه نزدیکتر میشوی، کلمات گمتر میشوند. دست روی پنجره فولادی میگذاری. فلز سرد زیر انگشتانت جان میگیرد. پیشانیت را میچسبانی و چشمهایت را میبندی. بوی گلاب و اشک توی هم پیچیده. فقط زمزمه میکنی:«السلام علیک یا آقای کریم»
چند قطره اشک روی گونه غلت میزند. پشت سرت، پیرزنی مصری ویلچرش را نزدیک کرده، بچهای توی بغل مادرش دست به ضریح میکشد. هر کسی به زبانی چیزی میگوید. کاغذ کوچکی از جیبت درمیآوری. لای پنجره میگذاری. همان جا رهایش میکنی. دم در، پیرمردی چایی تعارف میکند. لیوان داغ را میگیری. یک جرعه مینوشی. تلخی شیرین گلو را پر میکند.
کفشهایت را میپوشی. یک نگاه دیگر به گنبد میاندازی. نور نارنجی غروب روی کاشیها نشست.
「@MAMOL_ir」
Baloğlan QafarovBaloğlan Qafarov-Ruhlar Alemi.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
📬 @konj_kaf_sin
📽️ روی ایوان نشستی. زانوهایت را بغل گرفتهای. شب، سرد است، اما نه آن قدر که بخواهی داخل بروی. پتوی نازکی روی پاهایت انداختهای. چراغهای شهر آن پایین، توی تاریکی چشمک میزنند.
سرت را بالا میگیری. ماه امشب نیمه است. روشناییاش از میان شاخهای درختان به صورتت میخورد. ستارهها یکی یکی پیدا میشوند. هر چه بیشتر نگاه میکنی، بیشتر دیده میشوند. انگار تا نگاهشان نکنی، نیستند.
به این فکر میکنی که این همه سال، این ستارهها بالای سر آدمها بودهاند. آدمهایی که رفتهاند. آدمهایی که نیامدهاند. آدمهایی که دوستشان داشتهای. همه زیر همین آسمان بودهاند. پتو را محکمتر دور خودت میکشی. ماه هنوز بالاست. ستارهها هنوز چشمک میزنند و تو هنوز نشستهای.
「@MAMOL_ir」
「 نَحــــنُالمُـنـتَــقِـمــــون 」
شرح حال نویسنده..🕊
خاک شد.
دفن شد.
جانم را میگويم.
همراه با ابرمردی از جنس ایمان و آکنده از شرف و عزت.
او که رفت، گویا تکهای از جان من کنده شد.
به قول یکی از دوستان:
در من دیگر منی نیست
همه داغِ اوست ...🖤
این تن، از آلام روح و قلب و جان لبریز است.
بگویید هنوز خواب است.
بگویید این کابوسی بیش نیست.
بگویید او هنوز زنده است و نفس میکشد.
دیگر این من، تاب نفس کشیدن ندارد.
حالا که عالَمی در هیاهوی نبود اوست و
عالِمی در خاک.
شاید قرار بر این است
که کمی حال حضرت زینب (س) را درک کنیم...
و به قطع
روزی پسر فاطمه برمیگردد...
#شهیدِرمضان
#بهامیدفتحقلهها
#شهیدسیدعلیخامنهایرحمتاللهعلیه💔
✍🏻: #یگانه
「@MAMOL_ir」
Haj Mehdi RasoliMehdi Rasoli - Bepa khizid (128).mp3
زمان:
حجم:
5.2M
بپاخیزید ای مردم
که وقتِ سوگواری نیست!
از امروز، فعالیت کانال بصورت چند
رســــــانهای ادامه پیدا خواهد کرد.
انشاءالله میخوایم به یک ســــــنگر
رسانهای قوی تبدیل بشیم با کمک
بچههای دلسوز و هنرمندی که پای
کار اومدن :)✌️🏻
اگر نیاز به محتوا داشتید، این روزها
اینجا رو چک کنید
انتشارشون کاملا مجازه و خوشحال
هم میشیم!
و اگر دوست دارید در کنار ما همکاری
داشته باشید، به این آیدی پیام بدید👇🏻
@Mamol_affice
.
「روایت صبح」
وقتی مجری را با لباس سیاه دیدم. قلبم یک تپش جا انداخت. پاهایم سنگین بود، اما تند قدم برداشتم. چهره مجری حکایت از غمی میداد که در عمق چشمهایش موج میزد. بغض کرده بود، هنوز کلمات را درست بیان نکرده بود که نگاهم به نوار قرمز افتاد.
-«شهادت قائد امت، امام خامنهای(قدس سره)»
صدای فریاد و اشک از خانهمان بلند شد. تو رفتی، در حالی که سالها تلاش کردی برای ایران و ایرانی، تو رفتی، در اوج اقتدار و مظلومیت، تو رفتی، در اوج حقانیت...
آقاجان این پایان راه شما نیست. راه حق بازگشتی ندارد و ما تا پای جان ایستادهایم پای ایران، پای هویتمان، پای آرمانهایمان... ما در برابر ظلم و ظالم ایستادهایم...
ما به آیندگان خواهیم گفت که رهبرمان توسط کسی شهید شد که پرونده اپستینش دل مردمان جهان را به درد آورد.
و ما باور داریم که روزی ندای آسمانی طنینانداز میشود و میگوید:«أَلا یَا أَهلَ الْعَالَم!...إِنّی أَنَا الْمُنْتَقِم، أَلا يَا أَهلَ الْعالَم إِنَّ جَدِّيَ الْحُسَين قتل عَطشاناً، أَلا يَا أَهلَ الْعالَم إِنَّ جَدِّيَ الْحُسَين سَحَقوهُ عُدواناً»
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「@MAMOL_ir」AC_20260302_083844.mp3
زمان:
حجم:
3.3M
16.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
.
جبران نمیشوی،
حتی به گریههای عمیق :)💔
📱: #فاطمه_غیاثی
「@MAMOL_ir」
.