.
「 یک هفته پیش... 」
یکم درد و دل کنیم با هم ؟ :)
هفته پیش مثل این لحظهها
دنیا برایمان از حرکت ایستاده بود.
اشک امانمان را بریده بود.
غم همه جا را پیش چشممان سیاه کرده بود.
ترس سد راه نفسهایمان شده بود
و امید آخرین چیزی بود که میتوانستیم در وجودمان پیدا کنیم.
اما حالا بعد از گذشت یک هفته از بدترین لحظات زندگیمان همچنان زنده، سرپا و درحال ادامه دادن هستیم.
نمیتوانیم انکار کنیم که این غم کمرهایمان را خم کرده، بخشی از شعله شادی را برای همیشه در قلبهایمان خاموش کرده
و یکی از بزرگترین انگیزههای زندگیمان را برای همیشه از ما گرفته.
اما با این حال ما را از پا ننداخته
این غم ما را از پا ننداخته چون او ما را اینگونه تربیت کرده بود.
او خواسته بود که از پا نیفتیم
و حالا بیشتر از هر زمانی میفهمیم که او زمینی نبود.
تربیت کردنهایش، حرفهایش، نگاههایش، آیندهنگریهایش، مهربانیهایش... هیچکدام زمینی نبود؛ حتی عشق ما نسبت به او هم زمینی نبود
چون در این یک هفته به جای کمرنگ شدن هر لحظه شعلهورتر میشود.
عزیزترین قلبهایمان!
از زمینی که متعلق به آن نبودی باربستی ولی بدان سکونتت در قلبهای ما ابدیست.
۱۷ اسفند
اندکی بعد از ساعت ۵ صبح
✍🏻: #ناشناس
「@MAMOL_ir」
「شب قدر」
پارسال به وقت امشب...
خیلیها کنارمان بودند.
ما هنوز یتیم نشده بودیم.
قصهی ارباًاربا را فقط شنیده بودیم، نه دیده.
از کودککشی فقط یک چیزهایی میدانستیم، در حد روایت و درد دوردست.
اما امسال، اوضاع فرق دارد.
امسال، ما پدر از دست دادهایم.
کودککشی را با چشم خود دیدیم.
سرهای جدا شده دیگر برایمان افسانه نیست؛ روضهای مجسم است.
ما دستهای بریده را تماشا کردیم.
پارسال، مظلومیت غزه را شنیده بودیم؛ اما باور نمیکردیم روزی این درد را لمس کنیم، این سوگ را نفس بکشیم.
امسال به وقت امشب...
باید مشتهایمان را محکمتر کنیم
و ذکر«مرگ بر ظلم» را از اعماق جان فریاد بزنیم.
شبهای قدرمان رنگ دیگر گرفتهاند؛ امسال به نیابت از شهدا قرآن بر سر میگذاریم.
صدایمان نشانهای از مقاومت است
و اشکهایمان فریادی است برای ظهور...
خدایا، تو را میخواهیم!
بگذار امسال دستهایم از روی زاری به دعا بلند شوند، از روی یقین.
ظهور را فریاد بزنیم...
به یاد عزیزانی که خواب را از چشمانشان ربودهاند تا از این خاک محافظت کنند.
امسال، شب قدرمان شب بیداری است...
شبی که میان اشک و ایمان، به روشنایی وعدهی خدا نزدیکتر میشویم.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「بیعت」
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند...
انگار روی قلبم مایعی مذاب ریخته بودند. دلم میخواست فریاد بزنم. گوشهای بشینم و گریه کنم، اما چیزی مانند سنگ مانع شکستن بغضم میشد.
فرازها را یک به یک میخواندم. ذکر لبم ظهور بود و شکایت از این دنیای...
تا اینکه صدایی در حرم پیچید:«آیتالله سید مجتبی حسینی خامنهای رهبر شد...»
سکوتی که شبیه مه بود، در صحن نشست.
و ناگهان... فریاد جمعیت بلند شد.
-«اللهاکبر...»
بعضیها اشک شوق ریختند. عدهای لبخند زدند. مثل اینکه جوانهای روی سنگهای کوه مقاومت ریشه دواند.
از ذهنم گذشت؛ شاید... این بیعت مقدمی بر بیعت بزرگتریست.
شاید خدا میخواهد ببیند که ما بندگان آماده بیعت با منجی عالم هستیم. چند دل هنوز آمادهاند تا وقتی صدای «الحق مع المهدی» بلند شد، سربازانه بایستند. نمیدانم تقدیر چه مینویسد، اما میدانم این شبها، زمین بیش از همیشه مشتاق قدومش است و ما...
بیش از هر زمان دیگر، بیقرار دیدار او هستیم.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 او علی بود!!! 」
[دهه دوم ماه قمری. این، یک داستان واقعی است!]
وقتی امیر تصمیم گرفت برود، هیچ کس نمیدانست چه اتفاقی در انتظارش است. پرده را کنار زد. نخ، وقت را غنیمت شمرد و خود را به انگشتر عقیقش گره زد. اما امیر بر لب تبسم داشت. به نرمی نخهای پرده را از انگشتر خود جدا کرد. دستی به روی آن پارچه کهنه کشید. سالها بود که این پرده خاکی رنگ، مندرس و شل شده بود. پرده؛ اما رنگ التماس داشت. بیتاب بود. او نباید میرفت! اما امیر، به او اعتنایی نکرد.
سر به آسمان نیلگون صبح انداخت؛ خونین بود! حرارت میبارید از آن. بوی آتشِ غیظ و بغضِ خاندانِ نجاست! گویا آسمان حرفها داشت با او. رنگ التماس داشت. بیتاب بود. او نباید میرفت! اما امیر، به او اعتنایی نکرد.
صدایم را کمی بلند کردم.
_آقاجان، کفشهایتان.
رو برگرداند. ذکر میگفت. تبسم داشت. مرا که دید از تمام جانش برایم لبخند زد.
خم شدم. کفشهایش را جلوی پاهایش جفت کردم. فورا نشست روبهرویم؛ روی زانو. زیر چانهام را گرفت و بالا آورد. نگاهم به نگاهش افتاد. تمام ماه را در قاب چهره سبزهاش به تماشا نشسته بودم. او امیر بود؛ همان که دوشادوش پدربزرگم در صحراها جان کنده بود. در آینه سیاه چشمانش، خود را هیچ میدیدم. چه افتخاری که من، امکلثوم، دختر امیر شده بودم! برق شادی چشمانم را ربود. با صدایش به خود آمدم:
_شما زحمت نکشید باباجان.
قلبم به تپش افتاد با همین "باباجان" گفتنهایش!
او کفشهایش را میپوشید و من نگاهم را در لابهلای زلف و محاسن سپیدش گم کرده بودم. خطوط پیشانیاش گواه سالها رنج و مشقت برای شکافتن نور حقیقت در چشمهای کور و گوشهای کر و دلهای گنگ مردم کوفه بود! گواه زخمهای بیرحمِ روزگار... .
راه افتاد. پلهها را پیمود تا لب حوض. شنهای کف کفشش در تقلا بودند؛ محض توقف او. بیتاب بودند. او نباید میرفت! امیر اما، به آنان اعتنایی نکرد.
به یاد حرفهای دیشبشان میافتم. این همان حقیقتی بود که دیشب پدر را وعده داده بودند:
افطار، دوباره به نماز ایستاد.
آنشب مرتب نماز میخواند و حال عجیبی داشت.
به ایشان گفتم:«پدر؛ این چه حالی است که امشب در شما میبینم؟!»
فرمود:
«وَ اللَّهِ مَا کَذَبتُ وَ لَا کُذِبتُ
وَ إِنَّهَا اللَّیلَهُ الَّتِی وُعِدتُ..
به خدا قسم! هرگز دروغ نگفتم؛ و کسی به من دروغ نگفت!
و امشب همان شبی است که به من وعده داده شده است!»
و بعد دعا کرد و فرمود:«خداوندا
مرگ را بر علی مبارک کن.»
آنگاه نگاهی به من کرد و عرضه داشت:«
دخترم؛ صبحِ امشب
پدرت شهید خواهد شد...💔
[منتهیالامال|ج۱]
درِ خانه را گشود تا برود که صدای مرغابیها بلند شد. پشت در جمع شده بودند. عبای کهنهاش را با نوکهایشان میکشیدند. امیر نگاهی به آنها انداخت. خم شد و نوازششان کرد. چشم در چشمان یکی از آنان دوخت. حیوان رنگ پریشانی داشت؛ رنگ التماس. بیتاب بود. بغض داشت. از نگاه در چشمان امیر شرم داشت. بال و پر میزد. قطره قطره اشک میریخت. امیر اما، به او بیاعتنایی کرد. ایستاد و قصد عزیمت کرد. دوباره صدایشان بلند شد. امیر این بار خواست درب خانه را بگشاید که دستش در حلقه در گیر افتاد...
و
باز هم رنگ التماس...
باز هم تقلای کائنات...
باز هم بیاعتنایی او...
و باز هم
تبسم امیر مؤمنان، علیابن ابیطالب...
✍🏻: #یگانه
「@MAMOL_ir」