「 او علی بود!!! 」
[دهه دوم ماه قمری. این، یک داستان واقعی است!]
وقتی امیر تصمیم گرفت برود، هیچ کس نمیدانست چه اتفاقی در انتظارش است. پرده را کنار زد. نخ، وقت را غنیمت شمرد و خود را به انگشتر عقیقش گره زد. اما امیر بر لب تبسم داشت. به نرمی نخهای پرده را از انگشتر خود جدا کرد. دستی به روی آن پارچه کهنه کشید. سالها بود که این پرده خاکی رنگ، مندرس و شل شده بود. پرده؛ اما رنگ التماس داشت. بیتاب بود. او نباید میرفت! اما امیر، به او اعتنایی نکرد.
سر به آسمان نیلگون صبح انداخت؛ خونین بود! حرارت میبارید از آن. بوی آتشِ غیظ و بغضِ خاندانِ نجاست! گویا آسمان حرفها داشت با او. رنگ التماس داشت. بیتاب بود. او نباید میرفت! اما امیر، به او اعتنایی نکرد.
صدایم را کمی بلند کردم.
_آقاجان، کفشهایتان.
رو برگرداند. ذکر میگفت. تبسم داشت. مرا که دید از تمام جانش برایم لبخند زد.
خم شدم. کفشهایش را جلوی پاهایش جفت کردم. فورا نشست روبهرویم؛ روی زانو. زیر چانهام را گرفت و بالا آورد. نگاهم به نگاهش افتاد. تمام ماه را در قاب چهره سبزهاش به تماشا نشسته بودم. او امیر بود؛ همان که دوشادوش پدربزرگم در صحراها جان کنده بود. در آینه سیاه چشمانش، خود را هیچ میدیدم. چه افتخاری که من، امکلثوم، دختر امیر شده بودم! برق شادی چشمانم را ربود. با صدایش به خود آمدم:
_شما زحمت نکشید باباجان.
قلبم به تپش افتاد با همین "باباجان" گفتنهایش!
او کفشهایش را میپوشید و من نگاهم را در لابهلای زلف و محاسن سپیدش گم کرده بودم. خطوط پیشانیاش گواه سالها رنج و مشقت برای شکافتن نور حقیقت در چشمهای کور و گوشهای کر و دلهای گنگ مردم کوفه بود! گواه زخمهای بیرحمِ روزگار... .
راه افتاد. پلهها را پیمود تا لب حوض. شنهای کف کفشش در تقلا بودند؛ محض توقف او. بیتاب بودند. او نباید میرفت! امیر اما، به آنان اعتنایی نکرد.
به یاد حرفهای دیشبشان میافتم. این همان حقیقتی بود که دیشب پدر را وعده داده بودند:
افطار، دوباره به نماز ایستاد.
آنشب مرتب نماز میخواند و حال عجیبی داشت.
به ایشان گفتم:«پدر؛ این چه حالی است که امشب در شما میبینم؟!»
فرمود:
«وَ اللَّهِ مَا کَذَبتُ وَ لَا کُذِبتُ
وَ إِنَّهَا اللَّیلَهُ الَّتِی وُعِدتُ..
به خدا قسم! هرگز دروغ نگفتم؛ و کسی به من دروغ نگفت!
و امشب همان شبی است که به من وعده داده شده است!»
و بعد دعا کرد و فرمود:«خداوندا
مرگ را بر علی مبارک کن.»
آنگاه نگاهی به من کرد و عرضه داشت:«
دخترم؛ صبحِ امشب
پدرت شهید خواهد شد...💔
[منتهیالامال|ج۱]
درِ خانه را گشود تا برود که صدای مرغابیها بلند شد. پشت در جمع شده بودند. عبای کهنهاش را با نوکهایشان میکشیدند. امیر نگاهی به آنها انداخت. خم شد و نوازششان کرد. چشم در چشمان یکی از آنان دوخت. حیوان رنگ پریشانی داشت؛ رنگ التماس. بیتاب بود. بغض داشت. از نگاه در چشمان امیر شرم داشت. بال و پر میزد. قطره قطره اشک میریخت. امیر اما، به او بیاعتنایی کرد. ایستاد و قصد عزیمت کرد. دوباره صدایشان بلند شد. امیر این بار خواست درب خانه را بگشاید که دستش در حلقه در گیر افتاد...
و
باز هم رنگ التماس...
باز هم تقلای کائنات...
باز هم بیاعتنایی او...
و باز هم
تبسم امیر مؤمنان، علیابن ابیطالب...
✍🏻: #یگانه
「@MAMOL_ir」
「جایی به نام ایران」
در تاریخ بنویسید؛ نقطهای در این کره خاکی وجود دارد به نام ایــــــران...
جایی که مردمانش تعریف دیگری از ایستادگی، شجاعت و ایمان مخابره میکنند.
کودکانش در پناه صدای مادران، سرود وطن میخوانند؛ انگار که خواب و ترس برایشان غریبه است.
در کوچههای خاکیاش، دلها به اندازهی کوه الوند است و نگاهها تا قله دماوند میرسد.
اینجا، زیر سایه موشک و دود، مظلومهای برای حمایت از مظلومه دیگر فریاد میزند و ناگهان آتش خشم وارثان شیطان...
اما این خاک، با هر ترک بر دیوارها، محکمتر میشود.
و آنگاه که خون شهید روی زمین جاری میشود، فریاد مقدس «الله اکبر» و «هیهات منّی الذله» از دلها برمیخیزد؛ فریادی که جهان را بیدار میکند و بر تاریخ نقش میبندد.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「گل رز」
دسته گل رز سفید را کنارش گذاشتم و مقابلش نشستم. لبخند زدم.
سرم را کج کردم و گفتم:«سلام عزیزم، خوبی؟»
جوابم را نداد.
-«هنوز قهری؟»
چند لحظهای مکث کردم.
-«تو که بچهای نیستی. قهر برای بچههاست»
موهایم را از روی صورتم برداشتم. نگاهی به آسمان ابری کردم.
-«میپرسی پشیمونم؟»
لبم را با زبانم تَر کردم و قطرهای اشک از چشمهایم پایین غلتید.
لب باز کردم:«آره خیلی پشیمونم...»
زانوهایم را بغل گرفتم. تصویر لبخندش در ذهنم نقش بست.
-«چیه؟ لبخند میزنی.»
خندیدم.
-«داری با خودت میگی دیگه فایده نداره، خیلی دیره»
نفسم را با صدا بیرون دادم.
-«میدونم... میدونی با خودم میگم ای کاش میتونستم زمان رو به عقب ببرم. اونوقت شاید شادی نمیکردم، خیلی از حرفها نمیزدم»
باران بارید. بوی خاک بلند شد.
-«من نمیدونستم فرداش قراره این جوری بشه. آخه گفته بودن فقط نظامیها...»
حرف را خوردم. بغضم ترکید. اشک بیمحابا از چشمهایم سرازیر شد. خودم را روی سنگ سرد انداختم.
روی سنگ نوشته شده بود:«شهیده...»
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 شعله بیداری」
مادربزرگ همیشه این شب را آغاز همه چیز میدانست؛ شبی که ردپای بهار، اگرچه در دل زمستان، نمایان میشود. میگفت گرمای نفس آتش باید یخِ دلِ زمستان را آب کند و مسیر سرسبز بهار را برایمان بگشاید.
هرچند مادربزرگ دیگر کنارمان نیست، اما هنوز هم شبهای چهارشنبه آخرسال برایم یادآور شیرینترین خاطراتاند؛ وقتی که مادربزرگ خودش هم از روی آتش میپرید و همان شعر قدیمی «زردی من از تو، سرخی تو از من» را زمزمه میکرد.
مادربزرگ نگهبان سنتهای خانهمان بود؛ مادر همیشه میگوید که او خوب موقعی رفت. پیش از چشیدن طعم تلخ جنگ ناگهانی؛ نه خمیدگی کمر از داغ شهادت پدر را درک کرد، نه پرپرشدن غنچههای باغ ایران را به چشم دید و نه غصه این روزها کامش را تلخ کرد.
اما گاهی با خودم میگویم، ای کاش بود و میدید شعلهی آتشی که او روشن میکرد، امروز چگونه در دلِ مردم ایران شعلهور شده و حماسهای دیگر آفریده است. همانطور که همیشه میگفت: «آتش، فقط برای پریدن نیست؛ برای روشن ماندن دلهاست!» حالا دلهای ما روشنتر از هر زمانیست.
دیروز اگر مادربزرگ نگهبان سنتهای دیرینه بود، امروز ما نگهبانان آیین جدیدی هستیم که خونهای پاکی به پایش ریخته شده.
آخرین شبِ چهارشنبهِ سال هزار و چهارصد و چهار، متفاوتترین شبی است که برای دیدن اراده نورانی ایران، به آسمان مینگریم. چهارشنبهسوری امسال در خیابانهای تلآویو دیدنیست؛ امشب، پرچم استکبار در آتش غیرت ایرانیان خواهد سوخت.
گمان میکنم اگر مادربزرگ زنده بود، از این شب اینگونه یاد میکرد:«با وزش نسیم حق، آتش ظلم باطل خاموش میشود؛ انشاءالله.»
✍🏻: #مَـهوا
「@MAMOL_ir」
「تیر خدا رها شد」
سپاه کفر مقابل سپاه اسلام ایستاده بود. پیامبر آرام از میان رزمندگان عبور کرد. نگاهها به او بود.
خم شد، مشتی از ریگهای ریز و نرم صحرا را برداشت. دانههای شن زیر نور خورشید برق میزد. نفسها بند آمد. پیامبر خاکها را به سمت دشمن پاشید. تیرهای مسلمانان یکی پس از دیگری به هدف نشست.
آیهای نازل شد.
-«وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَی
[ای پیامبر!] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد.»
قرنها بعد...
دونالد ترامپ مقابل چشمهای جهانیان ادعا کرد:«تجهیزات ضدهوایی ایران از بین رفته است، ما به هر کجا که بخواهیم پرواز میکنیم، هیچکس حتی به ما شلیک هم نمیکند»
اما توجه جهان را خبری کوتاه جلب کرد:«فروندf35 آمریکا توسط ایران مورد اصابت قرار گرفت. این برای نخستین باری است که این اتفاق میافتد.»
و خدا؛ همان خداست...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」