「جایی به نام ایران」
در تاریخ بنویسید؛ نقطهای در این کره خاکی وجود دارد به نام ایــــــران...
جایی که مردمانش تعریف دیگری از ایستادگی، شجاعت و ایمان مخابره میکنند.
کودکانش در پناه صدای مادران، سرود وطن میخوانند؛ انگار که خواب و ترس برایشان غریبه است.
در کوچههای خاکیاش، دلها به اندازهی کوه الوند است و نگاهها تا قله دماوند میرسد.
اینجا، زیر سایه موشک و دود، مظلومهای برای حمایت از مظلومه دیگر فریاد میزند و ناگهان آتش خشم وارثان شیطان...
اما این خاک، با هر ترک بر دیوارها، محکمتر میشود.
و آنگاه که خون شهید روی زمین جاری میشود، فریاد مقدس «الله اکبر» و «هیهات منّی الذله» از دلها برمیخیزد؛ فریادی که جهان را بیدار میکند و بر تاریخ نقش میبندد.
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「گل رز」
دسته گل رز سفید را کنارش گذاشتم و مقابلش نشستم. لبخند زدم.
سرم را کج کردم و گفتم:«سلام عزیزم، خوبی؟»
جوابم را نداد.
-«هنوز قهری؟»
چند لحظهای مکث کردم.
-«تو که بچهای نیستی. قهر برای بچههاست»
موهایم را از روی صورتم برداشتم. نگاهی به آسمان ابری کردم.
-«میپرسی پشیمونم؟»
لبم را با زبانم تَر کردم و قطرهای اشک از چشمهایم پایین غلتید.
لب باز کردم:«آره خیلی پشیمونم...»
زانوهایم را بغل گرفتم. تصویر لبخندش در ذهنم نقش بست.
-«چیه؟ لبخند میزنی.»
خندیدم.
-«داری با خودت میگی دیگه فایده نداره، خیلی دیره»
نفسم را با صدا بیرون دادم.
-«میدونم... میدونی با خودم میگم ای کاش میتونستم زمان رو به عقب ببرم. اونوقت شاید شادی نمیکردم، خیلی از حرفها نمیزدم»
باران بارید. بوی خاک بلند شد.
-«من نمیدونستم فرداش قراره این جوری بشه. آخه گفته بودن فقط نظامیها...»
حرف را خوردم. بغضم ترکید. اشک بیمحابا از چشمهایم سرازیر شد. خودم را روی سنگ سرد انداختم.
روی سنگ نوشته شده بود:«شهیده...»
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「 شعله بیداری」
مادربزرگ همیشه این شب را آغاز همه چیز میدانست؛ شبی که ردپای بهار، اگرچه در دل زمستان، نمایان میشود. میگفت گرمای نفس آتش باید یخِ دلِ زمستان را آب کند و مسیر سرسبز بهار را برایمان بگشاید.
هرچند مادربزرگ دیگر کنارمان نیست، اما هنوز هم شبهای چهارشنبه آخرسال برایم یادآور شیرینترین خاطراتاند؛ وقتی که مادربزرگ خودش هم از روی آتش میپرید و همان شعر قدیمی «زردی من از تو، سرخی تو از من» را زمزمه میکرد.
مادربزرگ نگهبان سنتهای خانهمان بود؛ مادر همیشه میگوید که او خوب موقعی رفت. پیش از چشیدن طعم تلخ جنگ ناگهانی؛ نه خمیدگی کمر از داغ شهادت پدر را درک کرد، نه پرپرشدن غنچههای باغ ایران را به چشم دید و نه غصه این روزها کامش را تلخ کرد.
اما گاهی با خودم میگویم، ای کاش بود و میدید شعلهی آتشی که او روشن میکرد، امروز چگونه در دلِ مردم ایران شعلهور شده و حماسهای دیگر آفریده است. همانطور که همیشه میگفت: «آتش، فقط برای پریدن نیست؛ برای روشن ماندن دلهاست!» حالا دلهای ما روشنتر از هر زمانیست.
دیروز اگر مادربزرگ نگهبان سنتهای دیرینه بود، امروز ما نگهبانان آیین جدیدی هستیم که خونهای پاکی به پایش ریخته شده.
آخرین شبِ چهارشنبهِ سال هزار و چهارصد و چهار، متفاوتترین شبی است که برای دیدن اراده نورانی ایران، به آسمان مینگریم. چهارشنبهسوری امسال در خیابانهای تلآویو دیدنیست؛ امشب، پرچم استکبار در آتش غیرت ایرانیان خواهد سوخت.
گمان میکنم اگر مادربزرگ زنده بود، از این شب اینگونه یاد میکرد:«با وزش نسیم حق، آتش ظلم باطل خاموش میشود؛ انشاءالله.»
✍🏻: #مَـهوا
「@MAMOL_ir」
「تیر خدا رها شد」
سپاه کفر مقابل سپاه اسلام ایستاده بود. پیامبر آرام از میان رزمندگان عبور کرد. نگاهها به او بود.
خم شد، مشتی از ریگهای ریز و نرم صحرا را برداشت. دانههای شن زیر نور خورشید برق میزد. نفسها بند آمد. پیامبر خاکها را به سمت دشمن پاشید. تیرهای مسلمانان یکی پس از دیگری به هدف نشست.
آیهای نازل شد.
-«وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَی
[ای پیامبر!] هنگامی که به سوی دشمنان تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد.»
قرنها بعد...
دونالد ترامپ مقابل چشمهای جهانیان ادعا کرد:«تجهیزات ضدهوایی ایران از بین رفته است، ما به هر کجا که بخواهیم پرواز میکنیم، هیچکس حتی به ما شلیک هم نمیکند»
اما توجه جهان را خبری کوتاه جلب کرد:«فروندf35 آمریکا توسط ایران مورد اصابت قرار گرفت. این برای نخستین باری است که این اتفاق میافتد.»
و خدا؛ همان خداست...
✍🏻: #زن
「@MAMOL_ir」
「دلیرِ تنگستان」
از دلیرتنگستان از رئیسعلیدلواری شجاعت و قهرمانی میشنیدم، همان وقت که پای تلوزیون مینشستم و میدیدم شجاعت و اقتدار را در تکتک حرکاتشان، همان وقت که پا بر زین اسب میگذاشتند و میتاختند تا نگذارند دست اجنبی بیش از این استعمار کند آب و خاک ایرانمان را...
همان وقت که عدهای وطندوست جمع شدند و نقشهٔ انگلیسیها را درهم شکستند و آنها نتوانستند بر رئیس علی و یارانِ دلیرش توفق یابند.
روزی گلولهای از کین و نفرت رها شد و شما را به عرش برد و بر دل دوستداران شما حزنِ عظیمی گذاشت.
شیون زنان و شانههای لرزان مردم غیور را حالا درک میکنم، همین حالا که خبرِ شهادت و به عرش رفتن دلیری که دیدم اقتدار و شجاعتش همه را یاد رئیسعلیدلواری میانداخت، شنیدم و سینهام از داغشان مالامال از اندوه شد.
سردار تنگسیری هم ایستاد، مانند تمام دلیرمردانِ ایران از آب و خاکش محافظت کرد.
تا بود قوت قلب ایران بود و حال با نبودنش زخمی عمیق را در سینه حس میکنیم، اما میدانیم که این خونهای پاک عاقبت ایران را آبیاری میکنند و لالههایی میرویند که ادامه دهندهٔ راهِ بزرگشان هستند.
خداقوت کابوس دشمن، حالا پرچمِ مقدسی را که شما با اقتدار به دست ما سپردید را بالاتر میبریم و تا زمانِ ظهور حضرت و رجعت شما بالا نگه میداریم، اِنشاالله:)
✍🏻:#مهاد
「@MAMOL_ir」