اشـکــِهــو
_
هنوز شوق تو بارانی از غزل دارد
نسیم یک سبد آیینه در بغل دارد
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد
به یاد چایی شیرین کربلایی ها
لبم حلاوت «احلی من العسل» دارد
چه ساختار قشنگی شکسته است خدا
درون قالب ششگوشه یک غزل دارد
بگو چه شد که من اینقدر دوستت دارم؟
بگو محبت ما ریشه در ازل دارد
غلامتان به من آموخت در میانۀ خون
که روسیاهی ما نیز راه حل دارد
نوشتهبود:
غمگین تر از غروب جمعه،
شب نیمه شعبانِ!
فکر کن کل شهر چراغونی بشه
شیرینی و شربت و شادی؛
ولی خود کسی که تولدشه نیومده باشه!