- مَتروح .
یك روز از خواب بیدار میشوی ، نگاهی به تقویم میاندازی ، نگاهی به ساعتت و نگاهی به خودت در آینه و میبینی هیچ چیز و هیچکس جز خودت حیف نیست : )) .
- مَتروح .
ما گم شدهایم ، و زندگی پر از خواب هایی است که وقتی از آن برمیخیزی ، نمیدانی آنچه دیده ای خواب بوده است یا آنچه میبینی : )))))) .
- مَتروح .
میگفت من از مرگ نمیترسم ، نمیدانم شاید راست میگفت . مهم انتخاب لحظهای میان مرگ و زندگی نیست ، مهم تاب آوردن است ، آن هم به مدت طولانی : )) .
- مَتروح .
چیزی نیست که بشود با قرص و آمپول و نمیدانم قدم زدن در کنار خیابان یا روشن کردن یکی دو سیگار کاریش کرد . اینجا باور کنید من گاهی دیگر انگار نمیتوانم نفس بکشم : )))) .