یك چیز دیگر هم بود که عذابم میداد، و آن این که هیچکس شبیه من نبود و من هم شبیه کسی نبودم. من تنهام و آنها باهم.
میدانستم که حال و روزم را میبینی و با وجود آنکه میتوانی نجاتم دهی از من عبور میکنی، میدانستم و رنجی دو چندان میکشیدم. میدانستم و آرزوی ندانستن میکردم.