--هادی: توی همین تشک با یاشار دعوا کردم و شدم اینی که جلو شما نشستم. از امشبم میخوام از رو همین تشک مسیرم رو عوض کنم.
+حاجی: بفرما بگو تو چرا انقدر ناراحتی، هادی؟
-- خسته ام!
از حرف زدن، از حرف شنیدن.
از اینکه اینهمه زندگیتو بزاری، جون بکنی واسه بچه های مردم واسه بنده های خدا بعد مسخره ات کنند، بعد بهم بگن علاف، بگن بیکار، بگن دیوونه ...
+مگه تو برای بنده های خدا کار میکنی که الان ناراحتی؟
--نه! از همین میسوزم ، کارام به نتیجه نمیرسه. میخوام یه مدت برم ببینم چی میشه.
+ توهم دیگه یه شبه نزن زیر همه چی..انقدر سیاه نمایی نکن. راهی رو که عمرتو براش گذاشتی ، انقدر ساده زیر سوال نبر...
فراری (۲)
#سریال
نشان خوش شانسی گربه را از توی کیفم درمیارم:
+شما منو به اون کتاب فروشی هدایت کردید درسته؟
میخوام ازتون تشکر کنم.دیگه قصد دارم تلاشم رو بکنم و کاری رو شروع کنم. نه اینکه فقط منتظر روزی بمونم که خودش از راه برسه.
--ولی شما همین الان هم دارید یه کاری میکنید.
-- من نفرستادمتون اونجا! خودتون متوجه اون کتابفروشی شدید. تصمیم گرفتید برید اونجا و تلاش کردید با صاحب کتابفروشی یاسوهارا آشنا بشید.
شما دیگه کارتون رو شروع کردید!
در کتابخانه پیدایش خواهی کرد
میچیکو آیویاما
#کتاب
ساسکه : اگر منم تمام کسایی که برات مهم بودن رو میکشتم شاید تو الان منو درک میکردی ...
کاکاشی : ایده جالبیه. ولی متأسفانه یکم دیر کردی، تمام کسایی که ازشون حرف زدی کشته شدن... :)))
ناروتو
#انیمه
#نِــجــــــا
گفتی که جبران میکنی، گویم کدامین درد را؟
این بیکسی ها این جفا یا آن نگاهِ سرد را...؟