از همه اقشار و روستایی و کارمند و استاد و دانشجو همه اومدند
شرکت آب و فاضلاب هم با لباس مختص به خودش هم اومدند خیلی باحال بود
خودم دیدم زُحَل در پیش ناهید و قمر میگفت؛
به تقلید از تَنَت، دورِ تنَش را نور میپیچد!
_ احمدجم
امروز یکی رو دیدم که خیلی دلم براش تنگ شده بود.
دیشب صداشو شنیدم...و باهاش اشک ریختم.
تنها دعایی که میتونم براش بکنم و میدونم خوشحال میشه اینه که:
«انشاءالله شهید بشه »
12:22