eitaa logo
حضرت سخن
209 دنبال‌کننده
93 عکس
31 ویدیو
1 فایل
جهان که لطف ندارد بگو نجف چه خبر؟
مشاهده در ایتا
دانلود
سينه عاقل صندوقچه راز اوست و خوشرويى دام دوستى است و برد بارى، گورگاه زشتيها.آشتى جويى، سرپوش عيبهاست. هر كه از خود خشنود بود، خشم گيرندگانش بسيارند. نهج‌البلاغه،حکمت ۶
قدامه بن مظعون، شراب نوشيد، عمر تصميم گرفت بر او حد جاري كند، قدامه به عمر گفت: حد بر من روا نيست. زيرا خداوند در قرآن مجيد مي‌فرمايد: ليس علي الذين آمنوا و عملوا الصالحات جناح فيما طعموا بر آنان كه ايمان آورده‌اند و كردار شايسته انجام داده‌اند، گناهی نيست در آنچه خورده‌اند، هرگاه بپرهيزند و ايمان بياورند و كارهای شايسته بكنند. پس عمر از او صرف نظر كرد. اميرالمومنين عليه‌السلام اين را شنيد نزد عمر رفت و به وی فرمود: چرا به قدامه حد نزدی؟ عمر: قدامه اين آيه را برايم خواند و خود را از مصاديق آن دانست. علي عليه‌السلام: قدامه از مصاديق اين آيه نيست؛ زيرا كسانی كه ايمان آورده و كردار نيك انجام می دهند هرگز حرامی را حلال نمی شمرند، اينك قدامه را برگردان و او را از آن گفتارش توبه بده و بر او حد جاری كن. و اگر توبه نكرد او را به قتل برسان؛ زيرا از اسلام خارج شده است. عمر به خود آمد و قدامه را طلبيد، و چون قدامه از جريان باخبر شد نزد عمر اظهار ندامت و توبه كرد و عمر از حكم قتلش درگذشت و آنگاه كه خواست به او تازيانه بزند مقدارش را نمی دانست، باز از آن حضرت راهنمایی خواست. علي عليه‌السلام به او فرمود: حدش هشتاد تازيانه است؛ زيرا كسی كه شراب نوشد مست می شود، و در آن هنگام هذيان می گويد و به مردم تهمت می زند و حد تهمت، هشتاد تازيانه است. پس عمر طبق دستور آن حضرت عمل كرد.
بسم رب علی
جوانی نزد عمر رفت و ميراث پدر را از او طلب كرد و اظهار داشت كه او هنگام فوت پدرش در مدينه كودكی بوده است. عمر بر او فرياد زد و او را دور نمود. جوان از نزد عمر بيرون رفت و از دست او تظلم می كرد. اتفاقا حضرت امير عليه‌السلام به جوان رسيد و چون از قضيه آگاه شد به همراهان خود فرمود: جوان را به مسجد جامع بياوريد تا خودم در ماجرايش تحقيق كنم. جوان را به مسجد بردند. علی عليه‌السلام از او سوالاتی كرد و آنگاه فرمود: چنان درباره شما حكم كنم كه خداوند بزرگ به آن حكم نموده و تنها، برگزيدگان او بدان حكم میكنند سپس بعضی از اصحاب خود را طلبيده به آنان فرمود: بياييد و بيلی نيز همراه بياوريد، می خواهيم به طرف قبر پدر اين كودك برويم. چون رفتند، آن حضرت به قبری اشاره كرد و فرمود: اين قبر را حفر كنيد و ضلعی از اضلاع بدن ميت را برايم بياوريد، و چون آوردند حضرت آن را به دست كودك داد و به وی فرمود: اين استخوان را بو كن. كودك از استخوان بو كشيد، ناگهان خون از دو سوراخ بينی او جاري شد، علی عليه‌السلام به كودك فرمود: تو پسر اين ميت هستی. عمر گفت: يا علی! با جاری شدن خون، مال را به او تسليم می كنی؟ حضرت فرمود: اين كودك سزاوارترست به اين مال از تو و از ساير مردم و آنگاه به حاضران دستور داد استخوان را بو كنند، و چون بو كشيدند، هيچ گونه تاثيری در آنها نگذاشت و دوباره كودك از آن بو كشيد و خون زيادی از بينی او خارج شد، پس مال را به كودك تسليم نمود و فرمود: به خدا سوگند نه من دروغگو هستم و نه آن كسی كه اين اسرار را به من آموخته است.
صدقه دارویی است شفابخش، و اعمال بندگان در این دنیا، در فردای قیامت جلو دیدگانشان خواهد بود. نهج‌البلاغه، حکمت ۷
بسم رب علی
در شگفت باشید از این انسان که با پیه می‌بیند، با گوشت سخن می‌گوید، با استخوان می‌شنود و از شکافی نفس می‌کشد. نهج‌البلاغه،حکمت ۸
بسم رب علی
وقتى كه دنيا به قومى روى آورد، خوبيهاى ديگران را به آنها عاريت دهد و چون پشت كند، خوبيهايشان را از ايشان بستاند. نهج‌البلاغه، حکمت ۹
مردی مرد ديگری را كشت ، برادر مقتول قاتل را نزد عمر برد، عمر به وی دستور داد قاتل را بكشد، برادر مقتول قاتل را به قدری زد كه يقين كرد او را كشته است. اوليای قاتل او را برداشته به خانه بردند و چون رمقی در بدن داشت به معالجه‌اش پرداختند و پس از مدتی حالش خوب شد. برادر مقتول چون قاتل را ديد دوباره او را گرفت و گفت: تو قاتل برادر من هستی بايد تو را بكشم، مرد فرياد برآورد تو يك بار مرا كشته‌ای و حقی بر من نداری. مجددا نزاع را به نزد عمر بردند، عمر دستور داد قاتل را بكشند، ولی نزاع ادامه يافت تا اين كه به نزد حضرت امير عليه‌السلام رفته و از او داوری خواستند. علی عليه‌السلام به قاتل فرمود: شتاب مكن، و خود آن حضرت به نزد عمر رفت و به وی فرمود: حكمی كه درباره آنان گفته‌ای صحيح نيست. عمر گفت: پس حكمشان چيست؟ علی عليه‌السلام: ابتدا قاتل شكنجه‌هایی را كه برادر مقتول بر او وارد ساخته از او قصاص می گيرد و آنگاه برادر مقتول می تواند او را بكشد.برادر مقتول با خود فكری كرد كه در اين صورت جانش در معرض خطر است پس از كشتن او صرفنظر كرد. و همين خبر را ابن‌شهر آشوب در مناقب با اندك اختلافی نقل كرده و در آخر آن می گويد: عمر دست به دعا برداشت و گفت: سپاس خدای را، يا اباالحسن! شما خاندان رحمتيد، و آنگاه گفت: اگر علی نبود عمر هلاك می شد.
آگاه باشيد به خدا سوگند ابا بكر، جامه خلافت را بر تن كرد، در حالى كه مى دانست جايگاه من نسبت به حكومت اسلامى، چون محور آسياب است به آسياب كه دور آن حركت مى كند. او مى دانست كه سيل علوم از دامن كوهسار من جارى است، و مرغان دور پرواز انديشه ها به بلنداى ارزش من نتوانند پرواز كرد. پس من رداى خلافت رها كرده و دامن جمع نموده از آن كناره گيرى كردم و در اين انديشه بودم كه آيا با دست تنها براى گرفتن حق خود به پاخيزم يا در اين محيط خفقان زا و تاريكى كه به وجود آوردند، صبر پيشه سازم كه پيران را فرسوده، جوانان را پير، و مردان با ايمان را تا قيامت و ملاقات پروردگار اندوهگين نگه مى دارد. پس از ارزيابى درست، صبر و بردبارى را خردمندانه تر ديدم. پس صبر كردم در حالى كه گويا خار در چشم و استخوان در گلوى من مانده بود. و با ديدگان خود مى نگريستم كه ميراث مرا به غارت مى برند. نهج‌البلاغه،خطبه ۳