حضرت سخن
از امیرمومنانعلیهالسلام پرسیدند: شبقدر واقعی، کدام یک از شب هاست؟! حضرت از گفتن جواب طفره رفت؛ و
بنابر روایات؛
اهمیت شب بیست و سوم،
و احتمال شب قدر بودن آن؛
بسیار بیشتر است...
امشب کم نخواهید؛
لیاقت شما، زندگی
در حکومت امامزمانعجلالله است....
اللهمعجللولیکالفرج
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه بَراتم دادند
#لبیک_یا_خامنهای
بسیار برادرانش را تسلی میداد.
اما ملعون؛
مدام بر دل زینب(س) داغ میگذاشت
و میگفت:
بیهوده به خود امید ندهید،
من میدانم چه کردهام؛
پدرت از بستر بلند نخواهد شد...
آمده بودند که بیعت کنند.
او هم بیعت کرد و گفت: یاعلی؛
از زمانی که اسم مرا شنیدی
از حضورم ناراحت شدی.
_ در حالی که به خدا قسم!
من ماندن با تو و جهاد برای تو را
دوست دارم و قلب من دوستدار توست
و من حتی دوستداران تو را
دوست دارم و با دشمنان تو دشمنم.
حضرت تبسمی کرد و فرمود:
ای برادر؛ اگر سؤالی بپرسم
صادقانه جواب می دهی؟!
گفت: بله امیرالمؤمنین.
حضرت فرمود:
تو دایهای یهودی داشتی
که هر گاه گریه میکردی
تو را کتک میزد و به صورتت سیلی میزد
و میگفت ساکت شو که تو
از کُشنده ناقه صالح شقی تری!
و بزودی جنایت عظیمی را
مرتکب خواهی شد که خداوند
به خاطر آن بر تو غضب میکند
و سرنوشت تو آتش جهنم است.
درست است؟!
ابنملجم گفت: درست است!
اما به خدا قسم؛ تو در نزد من
از هر کسی محبوبتری....
| بحارالانوار،ج۴۲،ص۲۹۵
شبِ قبل از اتفاق،
برای افطار مهمان دخترش امکلثوم بود.
نمازش را که خواند بر سفره نشست.
برای او ظرفی شیر و ظرفی نمک آوردند.
غذاها را دید، سر تکان داد و فرمود:
دخترم تو چه وقت دیدهای
من دو نوع غذا بر سفرهام باشد؟!
رفت برای اینکه نمک را بردارد
فرمود: جان بابا
شیر را بردار...!
و با نمک دو لقمهای میل کرد...
ازهدالزاهدینامیرالمومنینعلیهالسلام
| منتهیالامال،ج۱،ص۱۷۲
امیرالمومنینعلیهالسلام:
زیاد نماز بخوانید؛
و با نماز خود را به خدا نزدیک کنید.
نهجالبلاغه،خطبه۱۹۹
حضرت سخن
امیرالمومنینعلیهالسلام: زیاد نماز بخوانید؛ و با نماز خود را به خدا نزدیک کنید. نهجالبلاغه،خطب
علیبنابیطالبعلیهالسلام
در اواخر عمر شریفش
در هر روز و شب
هزار ركعت نماز بجا میآورد!
امامصادقعلیهالسلام میفرمود.
| بحارالانوار،ج۴۱،ص۱۵
حضرت سخن
آمده بودند که بیعت کنند. او هم بیعت کرد و گفت: یاعلی؛ از زمانی که اسم مرا شنیدی از حضورم ناراحت شد
نوشتهاند:
تا امیرالمومنینﷺ متوجه شد که
او عبدالرحمن است؛
رنگ از رخسارش پرید!
دست به محاسن گرفت
و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون
_ اما شاید فکر کنید او
برای ترس خودش رنگش پرید!
خیر؛ برای عاقبت به شری
و بدبختی عبدالرحمن مرادی بود
که این حالت به او دست داد....!
غمِ همهی امت در سر داشت
او را به منزل آوردند.
اولین سوالی که پرسید،
دربارهی ابنملجم بود!
گفتند: پدر جان غصهاش را نخور؛
او را دستگیر کردهایم.
فرمود:
• از همان غذایی که به من میدهید
به او هم بدهید.
• با همان نوشیدنیهایی که
برای من میآورید،
او را سیراب کنید.
• اگر هم زنده ماندم،
خودم دربارهاش تصمیم میگیرم!
وگرنه چون یک ضربه زده است،
فقط یک ضربه به او بزنید؛
و زیاده روی نکنید...
عدلموثق
| کشفالغمه،ج۱،ص۴۳۳