آمده بودند که بیعت کنند.
او هم بیعت کرد و گفت: یاعلی؛
از زمانی که اسم مرا شنیدی
از حضورم ناراحت شدی.
_ در حالی که به خدا قسم!
من ماندن با تو و جهاد برای تو را
دوست دارم و قلب من دوستدار توست
و من حتی دوستداران تو را
دوست دارم و با دشمنان تو دشمنم.
حضرت تبسمی کرد و فرمود:
ای برادر؛ اگر سؤالی بپرسم
صادقانه جواب می دهی؟!
گفت: بله امیرالمؤمنین.
حضرت فرمود:
تو دایهای یهودی داشتی
که هر گاه گریه میکردی
تو را کتک میزد و به صورتت سیلی میزد
و میگفت ساکت شو که تو
از کُشنده ناقه صالح شقی تری!
و بزودی جنایت عظیمی را
مرتکب خواهی شد که خداوند
به خاطر آن بر تو غضب میکند
و سرنوشت تو آتش جهنم است.
درست است؟!
ابنملجم گفت: درست است!
اما به خدا قسم؛ تو در نزد من
از هر کسی محبوبتری....
| بحارالانوار،ج۴۲،ص۲۹۵
شبِ قبل از اتفاق،
برای افطار مهمان دخترش امکلثوم بود.
نمازش را که خواند بر سفره نشست.
برای او ظرفی شیر و ظرفی نمک آوردند.
غذاها را دید، سر تکان داد و فرمود:
دخترم تو چه وقت دیدهای
من دو نوع غذا بر سفرهام باشد؟!
رفت برای اینکه نمک را بردارد
فرمود: جان بابا
شیر را بردار...!
و با نمک دو لقمهای میل کرد...
ازهدالزاهدینامیرالمومنینعلیهالسلام
| منتهیالامال،ج۱،ص۱۷۲
امیرالمومنینعلیهالسلام:
زیاد نماز بخوانید؛
و با نماز خود را به خدا نزدیک کنید.
نهجالبلاغه،خطبه۱۹۹
حضرت سخن
امیرالمومنینعلیهالسلام: زیاد نماز بخوانید؛ و با نماز خود را به خدا نزدیک کنید. نهجالبلاغه،خطب
علیبنابیطالبعلیهالسلام
در اواخر عمر شریفش
در هر روز و شب
هزار ركعت نماز بجا میآورد!
امامصادقعلیهالسلام میفرمود.
| بحارالانوار،ج۴۱،ص۱۵
حضرت سخن
آمده بودند که بیعت کنند. او هم بیعت کرد و گفت: یاعلی؛ از زمانی که اسم مرا شنیدی از حضورم ناراحت شد
نوشتهاند:
تا امیرالمومنینﷺ متوجه شد که
او عبدالرحمن است؛
رنگ از رخسارش پرید!
دست به محاسن گرفت
و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون
_ اما شاید فکر کنید او
برای ترس خودش رنگش پرید!
خیر؛ برای عاقبت به شری
و بدبختی عبدالرحمن مرادی بود
که این حالت به او دست داد....!
غمِ همهی امت در سر داشت
او را به منزل آوردند.
اولین سوالی که پرسید،
دربارهی ابنملجم بود!
گفتند: پدر جان غصهاش را نخور؛
او را دستگیر کردهایم.
فرمود:
• از همان غذایی که به من میدهید
به او هم بدهید.
• با همان نوشیدنیهایی که
برای من میآورید،
او را سیراب کنید.
• اگر هم زنده ماندم،
خودم دربارهاش تصمیم میگیرم!
وگرنه چون یک ضربه زده است،
فقط یک ضربه به او بزنید؛
و زیاده روی نکنید...
عدلموثق
| کشفالغمه،ج۱،ص۴۳۳
دیگر دیدار کردن با او
سخت شده بود.
طبیب گفته بود که شیر
شاید کمی او را بهبود دهد.
همه با کاسهی شیر آمده بودند.
اندکی شیر طلبید
و اندکی از آن را میل کرد.
بعد فرمود:
این آخرین رزق و روزیِ من
از دنیا بود!
و با این جمله
همهی کوفه گریه میکرد...
بحارالانوار،ج۴۲،ص۲۹۰
اما سرانجام دنیا،
جز فراق نیست!
فراق و جدایی
از هر چیزی که
انسان در دنیا جمع کرده
• و به آن دل خوش کرده است...
علیبنابیطالبعلیهالسلام
وقعهصفین،ج۱،ص۱۰۴
روایات میگویند:
قیام آن عزیزِ غریب،
بعد از ناامیدیِ مردم رخ خواهد داد...
اللهمعجللولیکالفرج