شبِ قبل از اتفاق،
برای افطار مهمان دخترش امکلثوم بود.
نمازش را که خواند بر سفره نشست.
برای او ظرفی شیر و ظرفی نمک آوردند.
غذاها را دید، سر تکان داد و فرمود:
دخترم تو چه وقت دیدهای
من دو نوع غذا بر سفرهام باشد؟!
رفت برای اینکه نمک را بردارد
فرمود: جان بابا
شیر را بردار...!
و با نمک دو لقمهای میل کرد...
ازهدالزاهدینامیرالمومنینعلیهالسلام
| منتهیالامال،ج۱،ص۱۷۲
امیرالمومنینعلیهالسلام:
زیاد نماز بخوانید؛
و با نماز خود را به خدا نزدیک کنید.
نهجالبلاغه،خطبه۱۹۹
حضرت سخن
امیرالمومنینعلیهالسلام: زیاد نماز بخوانید؛ و با نماز خود را به خدا نزدیک کنید. نهجالبلاغه،خطب
علیبنابیطالبعلیهالسلام
در اواخر عمر شریفش
در هر روز و شب
هزار ركعت نماز بجا میآورد!
امامصادقعلیهالسلام میفرمود.
| بحارالانوار،ج۴۱،ص۱۵
حضرت سخن
آمده بودند که بیعت کنند. او هم بیعت کرد و گفت: یاعلی؛ از زمانی که اسم مرا شنیدی از حضورم ناراحت شد
نوشتهاند:
تا امیرالمومنینﷺ متوجه شد که
او عبدالرحمن است؛
رنگ از رخسارش پرید!
دست به محاسن گرفت
و فرمود: انا لله و انا الیه راجعون
_ اما شاید فکر کنید او
برای ترس خودش رنگش پرید!
خیر؛ برای عاقبت به شری
و بدبختی عبدالرحمن مرادی بود
که این حالت به او دست داد....!
غمِ همهی امت در سر داشت
او را به منزل آوردند.
اولین سوالی که پرسید،
دربارهی ابنملجم بود!
گفتند: پدر جان غصهاش را نخور؛
او را دستگیر کردهایم.
فرمود:
• از همان غذایی که به من میدهید
به او هم بدهید.
• با همان نوشیدنیهایی که
برای من میآورید،
او را سیراب کنید.
• اگر هم زنده ماندم،
خودم دربارهاش تصمیم میگیرم!
وگرنه چون یک ضربه زده است،
فقط یک ضربه به او بزنید؛
و زیاده روی نکنید...
عدلموثق
| کشفالغمه،ج۱،ص۴۳۳
دیگر دیدار کردن با او
سخت شده بود.
طبیب گفته بود که شیر
شاید کمی او را بهبود دهد.
همه با کاسهی شیر آمده بودند.
اندکی شیر طلبید
و اندکی از آن را میل کرد.
بعد فرمود:
این آخرین رزق و روزیِ من
از دنیا بود!
و با این جمله
همهی کوفه گریه میکرد...
بحارالانوار،ج۴۲،ص۲۹۰
اما سرانجام دنیا،
جز فراق نیست!
فراق و جدایی
از هر چیزی که
انسان در دنیا جمع کرده
• و به آن دل خوش کرده است...
علیبنابیطالبعلیهالسلام
وقعهصفین،ج۱،ص۱۰۴
روایات میگویند:
قیام آن عزیزِ غریب،
بعد از ناامیدیِ مردم رخ خواهد داد...
اللهمعجللولیکالفرج
عشقم اگر علی است، سَرِ دارَم آرزوست!
من سَرگذشتِ
میثمِ تَمّارم آرزوست؛
خرمافروختن بشود کارم آرزوست
رسواشدن میانهی بازارم آرزوست...