الحمدلله؛
یه سال دیگه از عمرم گذشت؛ با همهی شیرینیها و تلخیهاش؛ با همهی امیدهایی که به حسرت تبدیل شد و همهی آرزوهایی که به خاطره پیوست.
از خدا میخوام سال جدیدِ عمرم، سالی باشه که آدم بهتری باشم، اشتباهاتم رو جبران کنم و در آخر، علاوه بر زنده بودن، زندگی کنم.
اللَّهُمَّ أَحْسِنْ عَاقِبَتَنَا فِي الْأُمُورِ كُلِّهَا.
- ۱۹ مرداد .
احساس میکنم ۲۸ صفر به امام رضا خیلی پرداخته میشه
اگه توفیق بشه فردا و پس فردا از پیامبر و امام حسن مینویسم .
خب امروز رو به حضرت رسول اختصاص میدیم و فردا هم در مورد کریم اهل بیت یه داستان عرض میکنم
اما به نظرم رسید امروز در مورد تاریخ حوالی زمان رحلت یا شهادت پیامبر صحبت کنیم .
اولین مسئله ، رحلت یا شهادت پیامبره که دو نظر در موردش وجود داره ؛ اولین نظر اینه که پیامبر با مرگ طبیعی از دنیا رفتن و دومین نظر اینه که پیامبر با مسمومیت به شهادت رسیدن ؛ توی نظر دوم بازم اختلاف وجود داره که مسمومیت به دست حفصه و عایشه ( همسران پیامبر ) بوده یا به خاطر خوردن گوشت گوسفندی مسموم که یه زن یهودی بعد از فتح خیبر برای پیامبر و یاراشون میفرستن .
اما نکته مهم اینه که توی منابع مهمی از شیعه و اهل سنت وارد شده که پیامبر مسموم شدن ( از جمله شیخ مفید ، شیخ طوسی ، علامه حلی بین علمای شیعه این مسئله رو ذکر کردن و بخاری در صحیح بخاری که مهم ترین کتاب اهل سنت هست این نکته رو ذکر کرده ) .
نزدیکِ زمانِ رحلت پیامبر ، ایشون یه لشکر رو برای مقابله با رومی ها اعزام کردن که فرمانده اون لشکر ، اُسامه بن زید بود ؛ برخی از صحابه پیامبر ، از جمله عمر و ابوبکر هم توی این لشکر حضور داشتن و به طرف روم عازم بودن ؛ حفصه و عایشه که دخترای عمر و ابوبکر بودن ، به اسامه نامه مینویسن و میگن که برگردین چون پیامبر حالشون بده ؛ اسامه به سمت مدینه برمیگرده و بالای سر پیامبر میرسه ؛
پیامبر حالشون طوری بود که مرتب از هوش میرفتن و دوباره به هوش میومدن ؛ چند لحظه به هوش اومدن و دیدن اسامه و چند نفر دیگه بالای سرش هستن ؛ عصبانی شدن و علت برگشت اونارو پرسیدن ؛ اسامه گفت که حفصه و عایشه به ما نامه نوشتن که برگردیم ؛ این برگشت و نامه با مسئله خلافت بعد از پیامبر مرتبطه که بعدا سر فرصت میگم .
پیامبر اینجا 3 بار با عصبانیت به ابوبکر و عمر و چند نفر دیگه میفرمایند که " لشکر اسامه را روانه کنید "و بعد از هوش میرن ؛ هدف اعزام لشکر هم مرتبط با خلافت امیرالمومنین بوده که بعدا خواهم گفت .
اما ابوبکر و عمر و اسامه نافرمانی میکنن و به سمت روم حرکت نمیکنن ؛
تقریبا زمانِ رحلت پیامبر رسیده بود که به هوش اومدن و قلم و کاغذ برای وصیت طلب کردن ؛ عمر بن خطاب ( لعنه الله ) به پیامبر اهانت کرد و گفت توی حال خودش نیست و اجازه نوشتن وصیت رو نداد .
قطعا این مورد هم به خلافت بعد از پیامبر ارتباط داشته .
بعد از رحلت پیامبر هم امیرالمومنین و اسامه و چند نفر دیگه ایشون رو غسل و کفن میکنن و توی خونهی پیامبر قرار میدن برای اینکه مردم گروه گروه بیان و نماز میت رو برای پیامبر بخونن ؛ پیامبر توی خونه خودشون دفن میشن که همین الان هم حرم ایشون در حقیقت خونه خودشون بوده .