عروس پادشاه
پادشاهي تصمیم گرفت پسرش را جای خود بر تخت بنشاند، اما بر اساس قوانین کشور پادشاه می بایست متاهل باشد. پدر دستور داد یکصد دختر زیبا جمع کنند تا برای پسرش همسری انتخاب کند.
آنگاه همه دخترها را در سالنی جمع کرد و به هر کدام از آنها بذر کوچکی داد و گفت: طی سه ماه آینده که بهار است، هر کس با این بذر زیباترین گل را پرورش دهد عروس من خواهد شد. دختران از آن روز بعد دست به کار شدند و در میان آنها دختر فقیری بود که در روستا زندگی می کرد. او با مشورت کشاورزان روستایش بذر را در گلدان کاشت، اما در پایان 90 روز هیچ گلی سبز نشد. خیلی ها گفتند که دیگر به جلسه نهایی نرو، اما او گفت: نمی خواهم که هم ناموفق محسوب شوم و هم ترسو!
روز موعود پادشاه دید که 99 دختر هر کدام با گلهایی زیبا آمدند، سپس از دختر روستایی دلیل را پرسید و جواب را عیناً شنید. آنگاه رو به همه گفت عروس من این دختر روستایی است!
قصد من این بود که صادق ترین دختر بيابم! تمام بذر گل هایی که به شما داده بودم عقیم و نابارور بود، اما همه شما نیرنگ زدید و گلهایی دیگر آوردید، جز این دختر که حقیقت را آورد.
✅ زیباترین منش انسان راستگویی است
🔸به امید فردایی بهتر
تا درودی دیگــــــــــر بدرود 🌙
➣ @MOSBAT
✔️✔️رویدادهای استرس زای زندگی
رویدادهای استرس زای زندگی به ترتیب میزان استرس زایی با درجه بندی از ٠ تا ١٠٠ (اقتباس از هولمز و راهه):
▫️مرگ همسر ١٠٠
▫️طلاق ٧٣
▫️جدایی زناشویی ٦٥
▫️زندانی شدن ٦٣
▫️مرگ یکی از اعضاء خانواده ٦٣
▫️جراحت یا بیماری شخصی ٥٣
▫️ازدواج ٥٠
▫️اخراج شدن از کار ٤٧
▫️آشتی با همسر ٤٥
▫️بازنشستگی ٤٥
▫️تغییر وضعیت سلامتی یکی از اعضا خانواده ٤٤
▫️بارداری ٤٠
▫️مشکلات جنسی ٣٩
▫️اضافه شدن عضوی به خانواده ٣٩
▫️تغییر در امور تجاری ٣٨
▫️تغییر در وضعیت مالی ٣٧
▫️مرگ دوستی نزدیک ٣٧
▫️تغییر شغل ٣٦
▫️تغییر در میزان مشاجرات با همسر ٣٥
▫️وام بانکی بیش از ده هزار دلار ٣١
▫️جدا شدن دختر یا پسر از خانواده ٢٩
▫️مشکلات با خانواده همسر ٢٢
👁🗨
@MOSBAT
🥀 @MOSBAT
می گویند مردي زیرک از همسایه اش دیگی را قرض گرفت .
چند روز بعد دیگ را به همراه دیگی کوچک به او پس داد.
وقتی همسایه قصه دیگ اضافی را پرسید در جوابش گفت دیگ شما در خانه ما وضع حمل کرد.
چند روز بعد ، مرد زیرک دوباره برای قرض گرفتن دیگ به سراغ همسایه رفت و همسایه خوش خیال این بار دیگی بزرگتر به مرد زیرک دادبه این امید که دیگچه بزرگتری نصیبش شود.
تا مدتی از مرد زیرک خبری نشد .
همسایه به در خانه او رفت و سراغ دیگ خود را گرفت.
مرد زیرک گفت دیگ شما موقع وضع حمل در خانه ما فوت کرد. همسایه گفت مگر دیگ هم می می میرد؟ چرا مزخرف میگی!!!!و جواب شنید :چرا روزی که گفتم دیگ تو زاییده نگفتی که دیگ نمی زاید.
دیگی که می زاید حتما مردن هم دارد.
و این حکایت اغلب ما مردم است هرجا که به نفع ما باشد عجیب ترین دروغها و داستانها را باور میکنیم اما کوچکترین ضرر را بر نخواهیم تابید