eitaa logo
حکایات مجیک🤌
4.6هزار دنبال‌کننده
23 عکس
22 ویدیو
0 فایل
سلام دوستان به کانال حکایات مجیک خوش امدین😃 ایدی مجیک داستان داری بفرس👈 تبلیغات👈 @z_torky کپی برای کانالدار #حرام
مشاهده در ایتا
دانلود
سه چیز را در سه جا نگه دار: گرسنگیت را سر سفره دیگران، زبانت را در جمع و چشمت را در خانه دوست @Magic_Tales
حکایت ضرب المثل راه بزن راه خدا هم ببین قسمت اول گویند مردی بودی کارش همیشه دزدی و راهزنی بود، با این روش مال به دست می آورد و خرج می کرد تا شبی با خود فکری کرد و ندامت با خود در دل آورد. از آن عمل پشیمان گشت و گفت: مرگ حق است آخر همه را بباید مُرد و کار به آخرت بباید برد. چون روز شد، به خدمت شیخی رفت که مردی پرهیزکار بود و حال خود را به او باز گفت. شیخ او را به پند و موعظه از راهزنی توبه داد و مدتی به صلاح و عفاف گذرانید. چون کسب و پیشه نداشت و هنری نمی دانست، پریشان گشته، عیالش بی برگ و نوا ماندند و سه روز در فاقه بودند که چیزی نخوردند و عیالاتش[1] بی طاقت گشتند، گفتند: ای مرد! الحال مردار به ما حلال گشته آدمی را سد رمق لازم است. ما را چه باید کرد که دیگر صبر و تحمل نمانده، فکری در این باب باید بکنی. پس آن مرد پیش شیخ رفت و حال خود باز گفت و احوال فرزندان بیان کرد. شیخ گفت: تو به خدا بازگشت کرده ای. اگر تو دیگر عزم این کار می کنی باری از من یک مثل بشنو که راه بزن، راه خدا هم ببین. مرد این را از شیخ شنید به خانه خود رفت و با عیالات خود گفت: غم مخورید که امشب بر سر کار خود می روم. فرزندان او شاد شدند و آن مرد آن شب از روی اخلاص مناجات می کرد که خدایا تو می دانی که کسب و پیشه ای ندارم حال من بر تو ظاهر است، اما رضای تو از دست ندهم. چون روز شد آن مرد برخاست به میان همان عیاران[2] رفت و حال باز گفت. دزدان شاد شدند و چون آن مرد شجاع و زبردست بود او را عزت کردند و لباس عیاران پوشید. ناگاه جاسوس ایشان خبر آورد که قافله عظیمی از هند می آید و مال بسیار همراه دارد. عیاران گفتند: قدم این مرد مبارک است. آن مرد را پیشرو نموده و چون پاسی از شب گذشت، دور قافله را گرفتند. جنگ در گرفت و جمعی کشته و جمعی را دستگیر کردند. سردار قافله باشی را با چند تن دیگر از تجار، دست بسته نگاه داشتند و مال و اسباب را جمع کرده و آن چند تن را دست بسته پیش سردار و مهتر[3] عیّاران آوردند. مهتر آن جوان را طلبید (که شیخ او را نصیحت کرده بود) و گفت: ای جوان پدرت سردار ما بود و می گفت کسانی را که اموالشان را دزدیده باشیم نباید زنده گذاشت که هزار مفسده به هم می رساند. جوان گفت: من توبه کرده ام که بی مروتی و بی رحمی نکنم. سردار گفت: اگر که از این مال حصّه[4] می خواهی این است که با تو گفتم. لاعلاج برخاست و تیغ در دست گرفته آن ده کس را برداشت و پاره ای راه که رفت یک عیار دیگر با او رفیق شده و آن ده کس را به کناری بردند. آن عیار همراه او، یکی را گردن زد و در چاه انداخت. آن جوان تائب را دل بسوخت و نصیحت شیخ را در آنجا به خاطر آورد. پس آن عیّار، یکی دیگر را پیش آورد که گردن بزند و با آن جوان گفت: یکی را هم تو گردن بزن. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت ضرب المثل راه بزن راه خدا هم ببین قسمت دوم بازرگانی را پیش آورد و تیغ برکشید که بازرگان را گردن بزند. آن جوان تائب پیش دستی کرده، تیغی بر کمر آن عیار همراه زد و او را به دو نیمه کرد و جوان تائب دست آن نه کس را که عمر ایشان باقی بود گشوده از برای رضای خدا آزاد کرد و گفت: پیر من فرموده، راه بزن راه خدا هم ببین. اگر با این راهزنان بر کار می باشم؛ اما از جمله ایشان نیستم. من شما را از برای رضای خدا آزاد کردم و اجر آن را از خدا می خواهم. آن مرد بازرگان گفت: از برای رضای خدا نیکی کرده ای و نُه کس را خلاص کردی ما حق مروت تو را هرگز فراموش نکنیم و بدان که مرا خواجه فلان نام است در بصره و در فلان محله خانه دارم و مرا حق تعالی مال و نعمت بسیار داده، الحال بدان که در این کاروان خر سیاه مصری مال من هست که خیلی جَلد و تُند می باشد و پالان آن فلان رنگ است و فلان نشان دارد، هزار دینار زر سرخ و جواهر قیمتی که چند برابر با تمام مال این قافله ارزش دارد در خریطه[5] سفیدی است که در میان پالان آن خر تعبیه شده، اگر تو را از آن مال حرام ندهند، سعی کن تا آن خر را به چنگ آوری که مدت ها تو و فرزندان تو را بس باشد. پس ایشان راه بی راهه گرفته و به در رفتند. آن جوان با تیغ برهنه پیش مهتر دزدان آمده و شمشیر را به زمین زد و اظهار ندامت کرد! امیر عیاران گفت: سهل باشد حالا تو را از این مال ها نصیب خواهیم داد. تا مال را قسمت کردند صبح شد. آن جوان همان درازگوش را دید که در صحرا می چرد. گفت: ای امیر آن درازگوش را به من بدهید که برای پسرم سوغات ببرم؟ گفت: بسیار خوب برو بگیر و سوار شو، جوان وضو گرفته نماز صبح به جا آورد و شکر خدا کرد و خر را برداشته و به منزل خود رفت. عیالاتش همه شاد شدند. جوان پالان خر را به درون خانه برده و بشکافت. در آن خریطه زر و جواهر قیمتی چندی دید، و چون دید قیمت جواهر و زر سرخ مبلغ کلی می شود، با خود گفت: این مال و زر مرا حلال نخواهد بود. باید این امانت را در بصره پیش بازرگان برم و هر چه او با دست خود و رضای خود به من بدهد مرا حلال خواهد بود پس هیچ تصرف نکرد و همچنان در پالان پنهان نمود و بر خر سوار شد و راه بصره پیش گرفت. چون به بصره رسید نام و نشان بازرگان پرسید و نزد او رفت. چون تاجر او را دید در بغل گرفته ببوسید و او را به درون خانه برد و حال یکدیگر معلوم کردند. جوان گفت: امانتی شما را آورده ام! بازرگان گفت: حرفی که گفته ام از گفته خود برنگردم. پس بازرگان چند روزی او را مهمان کرده و از آن زر و جواهر هیچ تصرف ننمود و گفت: بر تو حلال و برو تصرف کن. جوان روانه خانه خود گردید و با کمال خوشحالی به سوی اهل و عیال خود آمد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
عقل بی عاطفه خطرناک است و عاطفه بدون عقل، قابل اعتماد نیست، آدم کامل آن است که هم عقل دارد و هم عاطفه @Magic_Tales
داستان مرغ سوخاری کنتاکی (KFC) کی اف سی (به انگلیسی: KFC) مخفف عبارت Kentucky Fried Chicken به معنای مرغ سوخاری کنتاکی، نام یک رستوران زنجیره ای آمریکایی است که در سال ۱۹۵۲ میلادی توسط کلنل هارلند پیتر ساندرز (ساندرس) در ایالت کنتاکی آمریکا آغاز به کار کرد. البته داستان از ۴۰ سالگی شروع شد. کلنل ساندرز (ساندرس) در ۴۰ سالگی یعنی سال ۱۹۳۰ کارش را با یک رستوران کوچک بین راهی در اتاقکی در محوطه یک پمپ بنزین شروع کرد و از ابتدا خودش سرآشپز و صاحب امتیاز بود. با تلاش های شبانه روزی، پشتکار و فعالیت های بی وقفه ایی که داشت، چندی نگذشت که معروف شد. به طوریکه چند سال بعد فرماندار ایالت به او لقب افتخاری کلنل داد. به همین دلیل او به نام سرهنگ ساندرز (ساندرس) شناخته شده است. در ۱۹۳۷ یک هتل شیک در کنار مجموعه رستورانش ساخت. در ۱۹۴۰ اولین دستور مرغ کنتاکی را خلق کرد. داستانی در این باره گفته می شود که روزی سرهنگ ساندرز در منزل نشسته بود که نوه اش آمد و گفت: بابابزرگ این ماه برایم یک دوچرخه می خری؟ او نوه اش را خیلی دوست می داشت، گفت: حتماً عزیزم. و بعد برای جمع آوری پول بیشتر جهت خرید دوچرخه، شروع به مطالعه و اندیشه کرد و از جمله اینکه روزی در یک کتاب موفقیت نوشته بود: قابلیتهایتان را روی کاغذ بنویسید تا بتوانید برای آنها برنامه ریزی کنید. او شروع کرد به نوشتن قابلیت هایش تا اینکه نوه اش آمد و گفت: بابا بزرگ داری چه کار می کنی؟ پدربزرگ گفت: دارم کارهایی که بلدم را می نویسم. پسرک گفت: پس بابا بزرگ بنویس که مرغ های خوشمزه هم درست می کنی. درست بود؛ پیرمرد پودرهایی را درست می کرد که وقتی به مرغ ها می زد مزه مرغ ها شگفت انگیز خوشمزه می شد. او راهش را پیدا کرد! پودر مرغ را برای فروش نزد اولین رستوران برد. می گفت من با این پودر، مرغ را بسیار خوشمزه درست می کنم. اما صاحب رستوران قبول نکرد! دومین رستوران نه! سومین رستوران نه! او به ۶۲۳ رستوران مراجعه کرد و ششصد و بیست و چهارمین رستوران حاضر شد از پودر مرغ سرهنگ ساندرس استفاده کند! این شرکت هم اکنون در بیش از یکصد کشور جهان دارای بیش از سیزده هزار شعبه رستوران است. در حدود هفتصد و پنجاه هزار نفر در سراسر جهان در رستوران های کی اف سی به صورت مستقیم و غیرمستقیم کار می کنند. امروزه برند کارخانه پودر مرغ کنتاکی (KFC) بسیار ارزشمند است. اگر در آمریکا کسی بخواهد تصویر سرهنگ ساندرس و پودر مرغ کنتاکی را بالای درب رستورانش نصب کند باید ۵۰ هزار دلار به این شرکت پرداخت کند. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
بهترین و حقیقی ترین دوستانم از تهی دستانند. توانگران از دوستی چیزی نمی دانند. @Magic_Tales
حکایت جنگ مستاجر و صاحب خانه و حقه بازی مستاجر کشاورز مستأجری با صاحب خانه اش جر و بحث داشت. ماه ها بود که کارشان شده بود اره بده و تیشه بگیر! اما هیچ کدامشان هم یک ذره کوتاه نمی آمد. تا این که کشاورز تصمیم گرفت به دادگاه شکایت کند. بنابراین پیش وکیلی رفت و از او خواست که راه پیروز شدن را به او نشان بدهد. وکیل به او امیدواری زیادی نداد، چون بنا بر صحبت های کشاورز، قانون بیشتر طرف صاحب خانه را می گرفت تا او را. بالاخره کشاورز گفت: چه طوره برای شام قاضی پیر یک جفت مرغابی سرحال درست و حسابی بفرستم؟! وکیل با ترس و لرز گفت: تو چه کار می کنی؟! این رشوه است! کشاورز با شرم و خجالت گفت: نه بابا، این فقط یه هدیه محترمانه است، نه بیشتر. وکیل جواب داد: همینه که بهت می گم، اگه می خوای فرصتت رو از دست بدی، این کار رو بکن! خلاصه کشاورز به دادگاه رفت و وکیل را هم مثل بقیه متعجب کرد. او پیروز شد! کشاورز همین طور که دادگاه را ترک می کرد به طرف وکیلش برگشت و گفت: مرغابی ها رو فرستادم. وکیل گفت: نه؟!... جدی که نمیگی؟! کشاورز گفت : چرا؟! اما به اسم صاحب خونه ام فرستادم! بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
نجات دلقک دربار فرعون از عذاب‌ و غرق شدن در دربار فرعون مصر، دلقکی هنرمند بود که فرعونیان، وزراء، وکلا و درباریان فرعون را می خنداند و باعث نشاط و تفریح فرعون می شد. روزى او آمد تا وارد دربار شود، مردى را با لباس و کفش معمولى، با چوب دستى دید که چهره اش به چوپانان مى ماند. تعجب کرد که چنین کسى، با وضعى که هیچ چیزش با دربار تناسب ندارد، اینجا براى چه کار آمده است؟ از مأمورین دربار سؤال کرد: او کیست؟ گفتند: موسى بن عمران (علیه السلام) است. گفت: عجب، او با این وضعیت مى خواهد اعلىحضرت فرعون و اطرافیان او را به دین خودش در آورد؟ گفتند: بله. این مرد دلقک و هنرپیشه، کمی حضرت موسى (علیه السلام) را ارزیابى کرد و به خانه خود برگشت. لباسى شبیه حضرت موسى (علیه السلام) را پوشید و چوب دستى شبیه چوب دستی او برداشت و خود را شبیه آن حضرت کرد و به دربار آمد. گفت: به اعلیحضرت فرعون خبر بدهید که هنرپیشه دربار مى خواهد اداى این چوپان بیابانگردى؛ که مى گوید من پیغمبر هستم و از طرف خدا آمده ام؛ را در بیاورد! گفتند: بیا. آن مرد ادایى درآورد که آن روز فرعون و درباریان از روزهاى دیگر بیشتر خندیدند. فرعون به او گفت: گاهى تو به لباس موسى در بیا و ما را از خستگى در بیاور. از این داستان مدتى گذشت. به فرموده خدا در قرآن مجید، زمان غرق شدن فرعون و فرعونیان و نجات حضرت موسى علیه السلام و اهل ایمان رسید. خداوند به حضرت موسى (علیه السلام) فرمود: اى موسى! شبانه، اهل ایمان (مومنان) را بردار و به آب بزن. این ها مى فهمند که شما دارید مى روید. من آنها را حرکت مى دهم که به دنبال شما بیایند و وارد آب شوند. و چنین شد که وقتی آخرین نفر از قوم حضرت موسى (علیه السلام) از رود نیل بیرون آمد، آخرین نفر از افراد فرعون به داخل رود نیل وارد شده و بعد آب به هم ریخت و همه فرعون و یارانش را خفه کرد. آنها همه نابود شدند و حضرت موسى (علیه السلام) و اهل ایمان نجات پیدا کردند. نکته تعجب برانگیز این بود که از جمله نجات یافتگان، آن هنرپیشه و دلقک دربار بود! یاران پیامبر به حضرت موسى (علیه السلام) گفتند: او چرا غرق نشد؟! او که حقوق بگیر دربار بود و تو را مسخره مى کرد و آنان را می خنداند! حضرت موسى (علیه السلام) از خدا پرسید، خطاب آمد که ای موسی! چون او در آن لباس ها و حرکاتش، خود را به بنده محبوب من شبیه می کرد، من او را به خاطر همین شباهت (شبیه کردن) نجات دادم. منبع: پایگاه عرفان بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان جناب حمال تبریزی در نزدیکی خیابان شمس تبریزی شهر تبریز، در محله شتربان، گورستان متروکی است که در وسط آن چارطاق قدیمی کوتاهی، توجه عابرین را از دور به خود جلب می کند. در زیر این طاق، آرامگاهی وجود دارد که زیارتگاه عشاق است. مردم شب های جمعه با نذر و نیاز به زیارت آن قبر می روند. روی سنگ قبر نوشته شده است: انا لله و انا الیه راجعون، آرامگاه حمّال علیه الرحمه. (حمّال یعنی باربر) در قرن نهم هجری پیرمرد باربر (حمال) بیسوادی در شهر تبریز زندگی می کرده که تمام عمر خود را در بازار تبریز به حمالی و بارکشی (باربری و کولبری) گذرانده بود و از این راه رزق و روزی حلال خود را تامین می کرده است. یک روز که مثل همیشه در کوچه پس کوچه های شلوغ بازار، مشغول حمل بار بود، برای آنکه نفسی تازه کند، بارش را روی زمین می گذارد و کمر راست می کند. صدایی توجه اش را جلب می کند؛ می بیند بچه ای روی پشت بام مشغول بازی است و مادرش مدام بچه را دعوا می کند که بچه! ورجه وروجه نکن، می افتی، به ناگاه در همان لحظه بچه به لبه بام نزدیک شده و ناغافل پایش سر می خورد و به پایین پرت می شود. مادر جیغی می کشد و مردم خیره می مانند، حمال پیر با لهجه ترکی آذری فریاد می زند: ساخلیان ساخلا ، یعنی ای نگهدارنده، نگهش دار. و ناگهان کودک در حال سقوط، نرسیده به سطح زمین، میان زمین و آسمان معلق می ماند. پیرمرد حمال نزدیک می شود، به آرامی او را می گیرد و زمین می گذارد. جمعیتی که شاهد این واقعه بودند همه دور او جمع می شوند و هر کس از او سوالی می پرسد: یکی می گوید تو امام زمانی، دیگری می گوید حضرت خضر نبی (پیامبر) است و البته کسانی هم می گویند جادوگری بلد است و سحر کرده است. حمال که دوباره به سختی بارش را بر دوش می گذارد، خطاب به همه کسانی که هاج و واج مانده و هر یک به گونه ای واقعه را تفسیر می کنند، به آرامی و با خونسردی می گوید: خیر! من نه امام زمانم، نه حضرت خضر و نه جادوگر، من همان حمالی هستم که شصت سال است در این بازار حمالی می کنم و مرا می شناسید. من کار خارق العاده ای نکردم! یک عمر هر چه خدا فرموده بود، من اطاعت کردم، یک بار هم من از خدا خواستم، او اجابت کرد. جناب حمال پیر فرمود: حق کسی را نخوردم، به کسی ستم نکردم، دروغ نگفتم، دزدی نکردم و حالا بعد از یک عمر اطاعت، یک چیز از خداوند خواستم که به لطف خدا خواسته ام (معلق ماندن بچه در هوا) اجابت شد. بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
داستان هزار و سه پند شیطان به حضرت موسی(ع) روزی حضرت موسی علیه السلام نشسته بودند که ابلیس لعین نزد او آمد و در ضمن گفتگوهایش به آن حضرت عرض کرد: می خواهم هزار و سه پند و حکمت به تو بیاموزم و با این پندها و اندرزها تو را موعظه کنم و راه تکامل و طریق سعادت را به تو بنمایم! حضرت موسی علیه السلام او را شناخت و این گونه پاسخ داد: آنچه که تو می دانی، بیشتر از آن را من می دانم، تو برو خودت را موعظه کن و از بدبختی و فلاکت ابدی نجات بده، تو اهل موعظه و پند نیستی، اگر اهلیت این کار را داشتی هرگز در مقابل خدا قد علم نمی کردی و جسورانه دستوراتش را رد نمی کردی، من موعظه و پند را می پذیرم و به آن سفارش می کنم، اما نه از شخصی مثل تو، من نیازی به پندهای تو ندارم و موعظه دروغین تو را نمی پذیرم چون خدای متعال و آفریدگار مهربان دستور داده حرف تو را نپذیرم: أَلَمْ أَعْهَدْ إِلَیْکُمْ یَا بَنِی آدَمَ أَنْ لَا تَعْبُدُوا الشَّیْطَانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبِینٌ [معنی: اى فرزندان آدم مگر با شما عهد نکرده بودم که شیطان را مپرستید؟ زیرا که وى دشمن آشکار شماست (سوره یس آیه ۶۰)] اما مثل این که این بار با دفعات قبل متفاوت بود و جبرئیل امین نازل شد و پیام الهی را این گونه به موسی علیه السلام نازل نمود: ای موسی! خداوند متعال می فرماید هزار پند و نصیحت ابلیس فریب و دروغ است و می خواهد تو را و بندگان مرا در زیر نقاب موعظه و نصیحت گمراه کند، اما سه پند او را گوش بسپار و به آن عمل کن و به دیگران برسان که راه درست و طریق نجات در آن است و با عمل به این سه پند و موعظه، کمر ابلیس خم می شود و دستش از گمراهی شما قطع می شود. پس از آن که حضرت موسی(ع) طبق دستور الهی از ابلیس خواست تا سه پند از هزار و سه پند و موعظه اش را بیان کند، ابلیس شروع کرد به بیان آنها: پند اول: ای موسی! هرگاه تصمیم بر انجام کار نیکی گرفتی در انجام آن کار خیر عجله کن، و گرنه من تو را پشیمان می کنم و با تمام نیرو به تو حمله ور می شوم تا آن عمل نیک را انجام ندهی و کار خیری را به سامان نرسانی. پند دوم: ای موسی! اگر با زن نامحرمی خلوت کردی، از من غافل مباش که سخت در فکر هلاک تو هستم و همه نیروی خود را در گمراه کردن تو به کار می گیرم و تا تو را به حرام نیندازم و پرده عفتت را پاره نکنم از پای نمی نشینم. ای موسی! نمی دانی چه انسان هایی را از طریق چشم چرانی و شهوت به ورطه سقوط و تباهی کشانده ام. پند سوم: ای موسی! هرگاه خشمگین شدی و غضب کردی، جای خود را عوض کن و هیچ کاری انجام نده که من حضور دارم و فتنه ای بر پا می کنم. پس از آن که ابلیس پندهای خود را گفت، به حضرت موسی علیه السلام رو کرد و بیان داشت: ای موسی! اکنون که تو را پند دادم نسبت به تو حقی پیدا کردم، در عوض از خدا بخواه تا مرا بیامرزد، چرا که تو مقام و منزلتی در درگاه خدا داری. حضرت موسی(ع) به درخواست ابلیس پاسخ مثبت داد و از ابلیس در درگاه الهی شفاعت کرد. خداوند متعال در پاسخ فرمود: شفاعت تو را می پذیرم، اما شرط آمرزش شیطان آن است که بر قبر حضرت آدم علیه السلام سجده کند. حضرت موسی فرمان خدا را به ابلیس ابلاغ کرد و البته ابلیس همچنان که در خودخواهی و تکبر غوطه ور بود گفت: ای موسی! من در آن هنگام که آدم زنده بود بر او سجده نکردم، حال چگونه می توانم بر قبرش سجده کنم؟ بهترین پست ها در حکایات مجیک👇👇👇 @Magic_Tales
حکایت آموزنده کمک حضرت سلیمان پیامبر به پیرمرد هیزم شکن قسمت اول گویند در زمان حضرت سلیمان پیامبر (علیٰ نبیّنا و آله و علیه السّلام) پیرمردی در دامنه کوه هیزم جمع می کرد و در بازار می فروخت تا ضروریات زندگی خویش را رفع کند. روزی حضرت سلیمان(ع) پیر مرد را در حال جمع آوری هیزم دید، دلش برایش سوخت و تصمیم گرفت زندگی پیر مرد را تغییر دهد. یک نگین قیمتی به پیرمرد داد که بفروشد تا زندگی اش بهبود یابد. پیر مرد از هدیه حضرت سلیمان(ع) تشکر کرد و به سوی خانه روان شد و نگین قیمتی را به همسرش نشان داد. همسرش نیز بسیار خوشحال شد و نگین را در نمکدانی گذاشت. ولی ساعتی بعد فراموش کرد که نگین را کجا گذاشته است. زن همسایه نمک نیاز داشت و در خانه اش نمک نبود پس به خانه آنها رفت و زن نمکدان را به او داد، زن همسایه همین که چشمش به نگین افتاد آن را پیش خود مخفی کرد. وقتی پیرمرد متوجه شد که همسرش نگین را گم کرده است، ناراحت و بسیار مایوس شد و از دست همسرش بسیار عصبانی گشت و زن پیرمرد هم گریه می کرد که چرا نگین را گم کردم. چند روز بعد پیرمرد به طرف کوه رفت. در آنجا دوباره با حضرت سلیمان(ع) روبرو شد و جریان گم شدن نگین را به حضرت سلیمان(ع) گفت. حضرت سلیمان(ع) یک نگین دیگری به او داد و گفت احتیاط کن که این را گم نکنی. پیر مرد از حضرت سلیمان(ع) تشکر کرد و خوشحال به سوی خانه بازگشت. در مسیر راه نگین را از جیب خود بیرون آورد و بالای سنگ گذاشت و خودش چند قدم دور نشست تا نگین را خوب ببیند و لذت ببرد. از قضای روزگار، در این وقت ناگهان پرنده ای نگین را در نوکش گرفت و پرید و رفت. پیرمرد هر چه که دوید و هیاهو کرد، فایده نداشت. پیر مرد چند روز از خانه بیرون نرفت! همسرش گفت: برای خوراک چیزی نداریم، تا کی در خانه می نشینی؟ پیرمرد دوباره به طرف کوه رفت و هیزم جمع آوری کرد که ناگاه صدای حضرت سلیمان(ع) را شنید و دید که حضرت سلیمان(ع) ایستاده است و با حیرت به سوی او می نگرد. پیرمرد باز قصه نگین را تعریف کرد که پرنده آن را ربود. حضرت سلیمان(ع) گفت: می دانم که تو به من دروغ نمی گویی. این نگین، از هر دو نگین قبلی گرانبهاتر است بگیر و مراقب باش که این را گم نکنی و حتماً بفروش که در حال زندگیت تغییری ایجاد شود. پیرمرد وعده کرد که به قیمت خوب می فروشد. پشتاره (مخفف پشتواره، کوله بار) خود را گرفت به سوی خانه حرکت کرد. خانه پیرمرد کنار دریا بود. هنگامی به لب دریا رسید، خواست که کمی نفس بگیرد و نگین را از جیب خود بیرون آورد که در آب بشوید. نگین از دستش در رفت به دریا افتاد، هر چه که کوشش کرد و شنا کرد، چیزی به دستش نیآمد. «اگه این داستان برات جالب بود، حتماً برای دوستات بفرست و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales
حکایت آموزنده کمک حضرت سلیمان پیامبر به پیرمرد هیزم شکن قسمت دوم و پایانی با ناراحتی و عجز تمام به خانه برگشت. از ترس حضرت سلیمان(ع) به کوه نمی رفت. همسرش به او اطمینان داد که صاحب نگین هر کسی که است، تو را بسیار دوست دارد. اگر دوباره او را دیدی تمام قصه برایش بگو، من مطمئن هستم به تو چیزی نمی گوید. پیرمرد با ترس به طرف کوه رفت. هیزم را جمع آوری کرد و به طرف خانه روان شد که در راه تخت حضرت سلیمان(ع) را دید. پشتاره را بر زمین گذاشت و گریخت! حضرت سلیمان(ع) می خواست مانعش شود که فرستاده خدا جبرئیل امین آمد که ای سلیمان خداوند می گوید که تو کی هستی که حال بنده مرا تغییر دهی؟ و مرا فراموش کرده ای! سلیمان(ع) با سرعت به سجده رفت و از اشتباه خود مغفرت خواست. خداوند به واسطه جبرییل به حضرت سلیمان گفت که تو حال بنده مرا نتوانستی تغییر دهی، حال ببین که من چطور تغییر می دهم. پیرمرد که به سرعت به سوی قریه روان بود با ماهی گیری روبرو شد. ماهی گیر به او گفت: ای پیرمرد من امروز بسیار ماهی گرفتم، بیا چند تا ماهی به تو بدهم. پیرمرد ماهی ها را گرفت و برایش دعای خیر کرد و به خانه رفت. همسرش شکم ماهی ها را پاره کرد که در شکم یکی از ماهی ها نگین را یافت و به شوهرش مژده داد. شوهرش با خوشحالی به او گفت: تو ماهی را نمک بزن، من به کوه می روم تا هیزم بیاورم. هنگامی که زن پیرمرد نام نمک را شنید، نگین اول به یادش آمد که در نمکدانی گذاشته بود. سریع به خانه همسایه رفت. وقتی که زن همسایه، زن پیرمرد را دید، ملتمسانه عذر خواهی کرد و گفت: نگین ات را بگیر من خطا کردم. خواهش می کنم به شوهرم چیزی نگو، چون شخص پاک نفسی است و اگر خبردار شود من را از خانه بیرون خواهد کرد. از طرف پیرمرد در جنگل بالای درختی رفت که شاخه خشک را قطع کند، چشمش به نگین قیمتی در آشیانه پرنده خورد! نگین را گرفت به خانه آمد. زنش ماهی ها را پخت و شکم سیر ماهی ها را خوردند، فردا پیر مرد به بازار رفت و هر سه نگین را به قیمت گزاف فروخت. حضرت سلیمان(ع) تمام جریان را به چشم دید و یقین یافت که بنده حالت بنده را نمی تواند تغییر دهد تا اگر خداوند نخواهد. قرآن می فرماید : وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لَا يَحْتَسِبُ وَمَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِكُلِّ شَيْءٍ قَدْرًا معنی: و از جایى که گمان نمى برد به او روزى مى رساند و هر کسى بر خدا توکل کند، خدا او را بس است؛ زیرا خداوند، فرمانش بر همه چیز غلبه دارد و خدا براى هر چیزى اندازه اى قرار داده است. «اگه این داستان برات جالب بود، حتماً برای دوستات بفرست و اگه میخوای هر روز یه داستان جدید ببینی، کانال ما رو دنبال کن!»👇 @Magic_Tales