-
اما عزیزِ من،
هنوز وصلت گرانبهاست
و من هنوز در تمنای وصالت، به زمین و آسمان چنگ باید بزنم.
اشک ها باید بریزم، التماس ها باید بکنم، مراقبتها باید بشود،
تا در نهایت دل بدهی و بگذاری چشم هایم،
به روشنای نگاهت گره بخورد.
ولی اگر نرسیدم، نشد، نبودم آنچه دوستداری؛
و اگر مُردم و این ملاقات به ابد تعویق افتاد،
بدان که با تمام سیاهی اعمال،
باز تو راه روشن وجودم بودی.
تو امید من بودی و هستی.
باز تورا و تورا و تو را طلب کردم از همه.
تو همهی من بودی و هستی عزیزِدلم.
همهی آنچه هستم، آنچه نیستم
و همهی آنچه باید باشم و بشوم.
من امیدوارم به این که میبخشانیام.
من مطمئنم که میبینی و میشنوی.
من با تو بخشیده میشوم، خوب میشوم.
من دور از تو همه چیزم هیچ است
و با تو هیچ هم باشم، همه را دارم.
تو همهای برای من عزیزم.
حال بگو چطور دلت را ببرم که دلم را خریدار شوی؟
میبخشیام؟ میبینی ام؟ میخواهی ام؟
من خواستنیِ تو باشم، چه میخواهم مگر؟
مرا بخواه برای خودت،
و هر چیز که خودت دوست داری.
مرا بخواه عزیزِ من،
بخواه ..
در کوی نیک نامی، مارا گذر ندادند
گر تو نمیپسندی، تغیر ده قضا را ..
[ #زینببهار | آقای¹²⁸ :))
گرفتار در زمین و مبتلا به آسمان،
جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵ ]
‹مـٰاهِ مَـڹ›
- اما عزیزِ من، هنوز وصلت گرانبهاست و من هنوز در تمنای وصالت، به زمین و آسمان چنگ باید بزنم. اشک ه
مرا بخواه عزیزِ من، بخواه. :))
‹مـٰاهِ مَـڹ›
صد و چهل و دو شب .. دل تورا میطلبد، دیده تورا میجوید :)
شب صد و پنجاه و چهار ..
مرا ز خود مکن ای جان جدا، که میمیرم :))
بسم الله /
شروع میکنم اتفاق نامهی اربعین ۱۴۰۵ رو!
بیاد تک تک شماهایی که توی قلب منین و دوستون دارم..
نادیدههای عزیز و دوستداشتنی : ))
-
مدتها بود میگفتم خستهام.
میدانستم راه نجات شمایی، میخواستم فرار کنم به سمتت، نمیشد.
مانع بزرگی جلوی راهم بود.
خودم!
این مَن کیست که اینقدر من را از تو دور میکند،
و اینقدر مرا به تو نزدیک؟
#اربعین1405 | اتفاقنامه
-
هنوز آب بهانهات را میگیرد؟
من ولی میگیرم.
آب میخورم به نیابت از تو که روزه شهید شدی.
آقای مظلوم من..
#اربعین1405 | اتفاقنامه
-
گفتم منه ایرادی و سختگیر و بد غذا،
سفرهای کربلا در کالبد منعطف ترین زینب عمرم زندگی میکنم.
میخواستم بگویم: غذاها هم مهربانتر میشوند در این مسیر، خوشمزه، دوستداشتنی، عاقبت بخیر ..
حواست بود؟
من حواسم هست که حواست هست همیشه.
عاقبت بخیرم کن.
#اربعین1405 | اتفاقنامه
-
مرز دلتنگی شما کجا پاره میشود؟
من دقیقا این نقطه و همینجا پاره شد.
دقیقا بعد از عبور از اولین گیت، تمام غم هایم شسته شد و رفت.
اربعین است،
و من دقیقا روز چهلم به وصالت میرسم.
چهل روز کم نیست برای من،
چهل روز خسته و غمدار و صبور تر.
عزیزِ من،
چه خوشاست لحظهی دیدنت.
#اربعین1405 | اتفاقنامه
-
از خانه به سوی خانه میروم.
از آغوش وطن، به آغوش تن کسی که با همهی بدی هایم، باز و باز و باز امن ترین نقطهی جهان است.
همهی رفتن ها غم دارند، جز رفتنی که به سمت آنجا باشد.
رفتم و این تنها رفتنی بود که دوستش داشتم.
من هرچه به تو مرا رساند را دوست دارم عزیزِ من..
#اربعین1405 | اتفاقنامه
-
چه مهمانی پر اندوهی،
تو در آسمان مسافر کربلایی و ما در زمین.
در باورمان اینهمه دوری ممکن نبود.
تکه تکهی مسیر حالا حضور شما حس میشد.
اینهمه بودن را دوست دارم ..
#اربعین1405 | اتفاقنامه
-
داد میزد: إشرب الماي ..
یک آب در دستم گذاشت و با لبخند تشکر کردم.
چگونه باور کنم در این زمین که حالا پر است از آب های مکعبی، تو تشنه شهید شدی؟
آیا آب هنوز شرمندهی توست؟
#اربعین1405 | اتفاقنامه