گفتم امروز بعد از امتحان تا خونه پیاده برم، راه زیاده ولی دلم میخواست یکم اطرافمو ببینم^^!
رسیدم به بوستان نزدیک خونمون، و چقدر دلم تنگ شد واسه وقتایی که میدوییدم ما بین سرسره ها و تا آسمون میرفتم از روی تاب:)
چقدر حس خوب داره وقتی میبینم یه بچه مثل خودم بازی میکنه توی این سرسره ها(:!
چقدر حس خوب میگیرم وقتی میبینم یه بچه میشینه روی تاب و با هربار اوج گرفتن تو اسمون جیغ میزنه^^!
چقدر حس خوب از بین تک تک این جیغ و بدو بدوها دریافت میکنم^^!
و چیزی که خیلی قشنگتر از هرچیزی بود، دو تا بچه ای بودن که پشت سر همی بودن و روی تاب داشتن بازی میکردن، شاید دو سه سالشون بود، این پیاده میشد اونو تاب میداد بعد اونیکی پیادهمیشد اونیکیو تاب میداد🤍🥺
:هیچوقت نفهمیدم بچگی چی داشت که دوسداشتم بزرگ بشم؟!»
تجربه شد دیگه،
لااقل الان میدونم که باید قدر لحظههامو خیلی بدونم:)
بیشک یروز دلم واسه این سن و سالم تنگ میشه^^!
فقط یه خاله میتونه مثل مامان باشه^^!
‹دقت کن☝️🏻
مثل مامان، نه خود مامان:)›
‹مـٰاهِ مَـڹ›
#شڪرللّٰه خدایا شکرت که دختر رو آفریدی که دنیا بوی مهربونی بگیره ...!🤍,(:
#شڪرللّٰه
ممنون بابت شب و زیبایی هاش ...!💚,(:
‹مـٰاهِ مَـڹ›
♥️🖇 #قرار بیست و ششم، برای حضرت عیسی:))) #اللهمصلیعلیمحمدوآلمحمدوعجلفرجهم
♥️🖇
قرار بیست و هفتم، واسهی شیشماههیامامحسین:)
#اللهمصلیعلیمحمدوآلمحمدوعجلفرجهم
اما فردا،
تولد کسیه که توی تموم زندگیم،
برام بابا بود، دکتر بود، درمان بود، چاره بود، رفیق بود، همراه بود، سنگ صبور بود، همراز بود، همدرد بود، و اصلا میتونم بگم:
‹همهکس بود:)♥️›