پاییز اومده و من بین دفتر و برگهای زرد گم شدم. نه اونقدر پرانرژیام که درس بخونم، نه اونقدر بیخیال که هیچی نخونم .
من از اون دسته آدماییام که به راحتی از کنار چیزهای ساده و جزئی نمیگذرن و برعکس توجه خاصی به جزئیات دارن .
دیگه مثل قبلا نمیتونم و انرژی اینکه همیشه بیفتم دنبال آدما بپرسم چیشده که مثل قبل نیستن رو ندارم و بعضی وقتا با خودم میگم اصلا ناراحت باشن مگه اونا همیشه حواسشون به من وقتایی که باید میبودن، بود؟