چشمانم را به شعلههای گرم و متحرک آتش دوختهام. باز هم کنار آتش نشستهام و فکر میکنم، به خیلی چیزها. هجومی از افکار گوناگون، آهنگهایی خاص، حرفهای قدیمی، خاطرات و.. باری دیگر به سراغم آمدهاند. در این لحظه گویی حتی افکاراتی که در موقعیتی دیگر گوشهی لبهایم را به بالا میکشانند و لبخندی را در چهرهام نمایان میکنند الآن میخواهند از چشمهایم بیرون بیایند و خودشان را به شکلی دیگر نشان بدهند. کاری از دستانم برنمیآید، آنها کار خودشان را کردهاند و من فقط میگویم که دود آتش اشک چشمانم را سرازیر کرده..