وقتی از ته دل بخندی، وقتی هر چیزی رو سخت نگیری، وقتی همون چیزی که هستی باشی، وقتی برای شاد بودن نیاز به بهانه نداشته باشی و وقتی سعی میکنی از همهی لحظههای کوچیک لذت ببری اون موقعست که واقعا زندگی میکنی.
زندگی همیشه قراره نصفه نیمه فهمیده بشه. نه همهی جوابها الان هستن، نه قراره همهچی شفاف باشه. بعضی مسیرها فقط وقتی معنی میدن که ازشون رد شدی و برگشتی نگاهشون کنی.
زندگی عجیبتر از اونه که بشه با برنامه جلوش برد. هرچی بیشتر کنترل میکنی، بیشتر لیز میخوره. شاید هنرِ زندگی همین باشه که وسطِ ندونستنها آروم بمونی.
بزرگ شدن، بیشتر از اینکه اضافه کردن باشه، کم کردنه. کم کردن انتظار، کم کردن وابستگی، کم کردن توضیح دادن به آدمهایی که اصلا قرار نیست بفهمن.