متنفرم از این موضوع که بخاطر ساختن یه خونه ، خونه درختیای که پرِ خاطره بود و مثل خونهی دوممون بود رو خراب کردن
بخش زیادی از روزم رو صرف وقت گذروندن با حیوونها میکنم چون بنظرم این کار از وقت گذروندن با بعضی آدما خیلی بهتره
طلوعی که به آسمون رنگ پاشید و به دلِ من آرامش ...
طلوع امروز فرق داشت..
نه فقط بهخاطر آسمون صورتی و نارنجیای که آروم آروم روشن میشد ، بلکه بهخاطر اون لحظهی سکوت بین شب و روز…
جایی که انگار همهچی ، حتی قلب آدم ، یه نفس عمیق میکشه.
ایستادم و فقط نگاه کردم… بدون فکر ، بدون عجله…
انگار خودِ جهان داشت آرومم میکرد.