همیشه امیدمان به خدا باشد🤲🏻
نه بندگانش...👥
چون امید بستن به غیر خدا✋🏻
همچون خانه عنکبوت است :🕸
سست،💨
شڪننده🔨
و بی اعتبار❌
خدا به تنهایی برایمان ڪافیست✨
در همه حال به او اعتماد ڪنیم🌈
بزرگترین عادت ما
صحبت در مورد
مشکلاتمان است
عادت را بشکن
در مورد خوشی هایت
صحبت کن
#انگیزشے 💪🏻
#تلنگرانہ 💡
بزارحقالناســـرو
قشنگبراتمعنےڪنم :
حقالناســـ...
هموناشکایےِڪہامامزمانعج
برایِگنـاهایِمامیریزهــ... 💔:)
↳♥️...به خودمان بیایم.
#حدیث_روزانہ 🍁
امام كاظم "علیهالسلام"|♡
هرگز مؤمن نخواهيد بود تا اين كه گرفتارى را نعمت و آسودگى و راحت را مصيبت بشمريد. و اين بدان جهت است كه صبر در گرفتارى، بهتر از غفلت در آسايش است.
•{جامع الأخبار، ص 313، ح 870}•
#تایم_تفریح 😂
یه نفر داشته توی دریا غرق میشده، بلند بلند داد میزده: کمک، من شنا بلد نیستم! حیف نون داشته رد میشده میگه:
حالا منم تنیس بلد نیستم
باید داد بزنم؟😒😂😂
·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·
رمان«پنجره چوبی» داستان عاشقی است. عاشقی که در کوران حوادث پخته میشود. قصه عاشقی دختری که عاشق جوان مبارز انقلابی میشود و این عاشقی او را نه به کنار ساحل دریا میکشاند و نه زیر آلاچیقهای وسط جنگلهای شمال برای خلق یک عاشقیِ فانتزی! بلکه او را به وسط میدان مبارزه، انقلاب، جنگ، خون و قیام میکشد! بعضی ها تا عاشقی به اینجا میکشد پا پس میکشند! میگویند من تو را میخواستم برای اینکه در یک روز سرد برفی کنار شومینه و رو به پنجره، مقابلت بنشینم و همینطور که چای داغ مینوشی و دانههای برف را نظاره میکنی برایت غزل حافظ بخوانم! عشق صورتی را بیشتر دوست دارند تا عشق سرخ را!
اما ماجرای «پنجره چوبی» یک عاشقانه انقلابی است. یک عشق و عاشقی وسط حادثه! دل و دلبری در وسط میدان جنگ!
پنجره چوبی🍁
نویسنده:فهمیه پرورش🌱
#معرفےکٺابــ📚
#پیشنہادویژه💯
#یکشنبہهاےکتابۍ🧡
✨✨✨✨✨✨✨✨✨
🌈و چه شیرین 😋است میوه🍎 درخت🌳 عقل🧠 که در دل❤️ ریشه دوانده است...:)
#دلنویســـــ🌱
·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·
♨️♨️♨️♨️♨️📣📣📣📣📣
♨️عکس العمل #شهید_آوینی با هنرمندی که به #حضرت_زهرا(س) توهین کرد😱🤭🤔
احتمالاً زمستان سال ۶۸ بود كه در تالار انديشه فيلمي🎥 را نمايش دادند كه اجازه اكران از وزارت ارشاد نگرفته بود.😳😱
سالن پر بود از هنرمندان، فيلمسازان، نويسندگان و ...👀😬
در جايي از فيلم آگاهانه يا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا بی ادبی ميشد.🤭🤯
من اين را فهميدم.
لابد ديگران هم همين طور، ولی همه لال شديم و دم بر نياورديم.🤫🤐😔
با جهان بينی روشنفكری خودمان قضيه را حل كرديم.😐
طرف هنرمند بزرگی است و حتما منظوری دارد و انتقادی است بر فرهنگ مردم اما يک نفر نتوانست ساكت بنشيند وداد زد....😳
: خدا لعنتت كند! چرا داری توهين میكنی؟!
همه سرها به سويش برگشت در رديفهاي وسط آقايي بود چهل و چند ساله با سيمايی بسيار جذاب و نورانیتی✨ . كلاهی مشكی بر سرش بود و اوركتی سبز بر تنش.
از بغل دستی ام (سعيد رنجبر) پرسيدم:
«آقا را ميشناسي؟»
گفت: «سيد مرتضي آويني است.»👌😎💪🏻✌️🏻💚
راوی: استاد محمدرضا سرشار
·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·
🌹🕊بسم الله القاصمـ الجبارین🕊🌹
🕌رمـــــان #دمشـــق_شہرعشق
🕌قسمٺ #یازدهم
_فقط سه روز بعد استاندار عوض شد! این یعنی ما با همین احمقهای وحشی می تونیم حکومت بشار اسد رو به زانو دربیاریم!
او میگفت و من تازه میفهمیدم تمام شب هایی که خانه نوعروسانه ام را با دنیایی از سلیقه برای عید مهیا میکردم..
و او فقط در شبکه های العریبه و الجزیره میچرخید، چه خوابی برای نوروزمان میدیده..
#که_دیگراین_جنگ_بود_نه_مبارزه!
ترسیده بودم،.. 😥
از نگاه مرد وّهابی😈 که تشنه به خونم بود،..
از بوی دود،..
از فریاد اعتراض مردم...
و شهری که دیگر شبیه جهنم شده بود..
و مقابل چشمانش به التماس افتادم
_بیا برگردیم 🔥سعد!🔥😥من میترسم!😢
در گرمای هوا و در برابر اشک مظلومانه ام صورتش از عرق پُر شده..
و نمیخواست به رخم بکشد #باپای_خودم به این معرکه آمدم..
که با درماندگی نگاهم کرد..
و شاید اگر آن تماس برقرار نمیشد به هوای عشقش هم که شده برمیگشت، اما نشد!
از پشت تلفن #نسخه_جدیدی برایش پیچیدند که چمدان را از روی زمین بلند کرد..
و دیگر گریه هایم فراموشش شد..که به سمت خیابان به راه افتاد. قدمهایم را دنبالش می کشیدم..
و هنوز سوالم بی پاسخ مانده بود که معصومانه پرسیدم
_چرا نمیریم خونه خودتون؟
به سمتم چرخید و در شلوغی شهر عربده کشید تا #دروغش را بهتر بشنوم
_خونواده من حلب زندگی میکنن! من بهت دروغ گفتم چون باید می اومدیم درعا!😡🗣
باورم نمیشد مردی که عاشقش بودم فریبم دهد😧 و او نمیفهمید چه بلایی سر دلم آورده که برایم خط و نشان کشید
_امشب میریم مسجد العُمَری میمونیم تا صبح!
دیگر در نگاهش ردّی از محبت نمیدیدم که قلبم یخ زد و لحنم هم...
ادامه دارد....
🌹نویسنده؛ خانم فاطمه ولی نژاد
🕌 #کپی_فقط_باذکرنام_نویسنده
·٠•●@Mahepenhanamm●•٠·