سهروز دیگر، یک مهر است. دختر و پسر، کوله بر دوش، با روپوشهای رنگ و وارنگشان، میروند سوی مدرسه. دوباره پشت نیمکت نشستنها، دوباره شعر و سرود، دوباره صف کشیدن و دوباره قوانین مهم مدرسه. بعد از مدتها، زنگ تفریح که بشود، صدای جیغ و خنده وجب به وجب مدرسه را پر میکند و بعد هم خیلی زود زنگ کلاس میرسد و الف_بها و ضرب و تقسیم و جمع و تفریقها از نو آغاز میشود. درآخر هم پدر یا مادر، میآیند دنبال نوگلهای خندانشان، دستشان را میگیرند، از خیابان رد میشوند، میروند خانه و دوباره فردا و دوباره مدرسه. این میان که همهٔ مدارس، بوی اسفند میدهند و تروتمیز منتظر بچهها نشستهاند، مدرسهای در میناب هنوز غبار دارد، غبار خاک، غبار غم، غبار خون. پژواک صدای جیغ و خندههای آخر، در آسمان معلق است. بیتکلیف است. دست معلم روی تخته مانده است و کودکان خواب خوابند. مدرسه بهتزده است و زیر چادرنماز خانممعلم قایم شده است. مدرسه از اسفند حرفی برای گفتن ندارد. بچهها شیشهٔگلاب به دست، با چندشاخه گل، میروند مزار شهدا. کنار امیرعلی و محمد و آراد و آتنا و فاطمه مینشینند، رو به خانممعلم. دانهدانه اسمها را میگویند؛ میرسد به آخرهای لیست. ماکان نصیری؟ کلاس ساکت نمیماند و بچهها، همه باهم میگویند: حاضر. خانم معلم چشمکی میزند، ماکان میخندد، پارسا میزند قدش و مدرسه تنها و غبارگرفته، لبخندی میزند و اشک میریزد. مدرسه حرفی برای گفتن ندارد. کلاس درس امروز مدرسهٔ شجرهٔ طیبه برپا شد با ریسمانی که زمین را محکم به آسمان دوخته بود. همه حاضر بودند. خانممعلم هم بود فقط مدرسه نبود. مدرسه حرفی برای گفتن نداشت، همه را بچهها گفته بودند.
اینجا دیگر مثل حیاط مدرسه است..
شانزدهسال پیش، حدود چنین ساعاتی برای اولین بار هوای دنیا را لمس کردم، به اصطلاح دیدهام به جهان گشوده شد و خلاصهاش ردّپایی از من بر مدار این هستی نقش بست. این شانزدهسال چونان برق و باد گذشت و من، مبهوت در میانۀ این ماراتنِ بیبازگشت، نمیدانم تا پایان خط، چند نفس باقی مانده است. شانزدهسال زیاد است؛ باور گام نهادن در هفدهمین پلۀ زندگی سخت است. نزدیک شدن به نقطۀ پایانی دوران نوجوانی را دوست ندارم. تجربههایی هنوز در انتظار زیستناند و بذرهایی روی خاک لطیف قلب آروزی ریشه در سر دارند. آنچه در این سالها برایم رقم خورد، جز رحمت خدایم نبود چرا که شدآمد نفس و تزریق حیات بر جانم همه از او بود. لطفش را در نقطهنقطۀ زندگیام حس کردم و نگاهش ستون اطمینان را بیشتر از پیش در دلم استوار و محکم ساخت و القصّه، اکنون در آستانۀ به پایان آمدن شانزدهمین سیصد و شصت و پنج روز حیات، دمی روی شعلۀ شمع روشن ذهنم مینشانم، خیال میکنم که پستیها و سیاهیهای دل همراهش دود شده است، خیال میکنم که چراغ پرادعای غرور را خاموش کردهام و آرزو میکنم که یکقدم به نقطۀ روشن سعادت نزدیکتر شده باشم. از دوستان عزیزم بینهایت ممنونم که مهربانیشان، هرکجا که باشی، شادت میکند و جوانههای دلت را زنده میکند. امیدوارم به همانمیزان که به پایان_مرگ نزدیکتر شدهام، به خدای خود نزدیکتر شده باشم، خوردگی آنچه که از دست رفت، با مهر پروردگارم رفو شود، زشتی آنچه که به اعمالم رقم خورد به رحم او پاک شود و آنچه که به درگاهش نیکو بهجای آمد، مورد قبول او قرار گیرد.
رسم است که همزمان با فوت شمع تولد آرزو میکنند. آرزویی اگر باشد، نیست جز روز وصال عاشقان با محبوبشان، روز موعودی که تشنهاش هستم. از خدا برای خانوادهام و دوستان مهربان و با معرفتم سلامتی و آرامش را خواستارم و امید دارم هرآنچه در نظر او خیر است بر یکایکشان رقم بخورد و در نهایت، آرزو دارم، دفتر یک عمر زندگیام را با قلم شکر بنویسم و آنگونه زندگی کنم که هر لحظهام به رضایِ او باشد.
_مهآ. سی و یکمین رو از ششمین ماهِ سال هزار و چهارصد و پنج.