میخواید کسی رو بشناسید ببینید پشت تلفن با پدر و مادرش با چه ادبیاتی صحبت میکنه.
هدایت شده از مـَهـیـر|MAHIR
گاهی با خودم فکر میکنم ذهن آدم شبیه کمدیست که مدتهاست فرصت مرتب کردنش را نداشته.
هر بار اتفاقی میافتد، هر بار حرفی در دلم میماند، هر بار کسی میرود یا میماند، هر بار چیزی مرا میرنجاند، آن را با عجله برمیدارم و گوشهای از کمد میچپانم.
«بعداً بهش فکر میکنم.»
و درِ کمد را میبندم.
گاهی حتی آنقدر عجله دارم که وسایل را درست سر جایشان نمیگذارم؛ فقط میخواهم در بسته شود و چیزی بیرون نریزد.
روزها میگذرند.
اتفاقهای تازه میآیند و روی قبلیها تلنبار میشوند.
یک خاطره روی یک دلخوری،
یک دلتنگی روی یک ترس،
یک حرف نگفته روی یک پشیمانی،
و آدمهای مختلف، هرکدام گوشهای از آن کمد جا میگیرند.
تا یک شب، خسته از تمام شلوغیهای روز، فقط میخواهم چیزی را آرام از داخلش بردارم.
دستم را داخل کمد میبرم تا یک چیز کوچک را بردارم..
و ناگهان همهچیز میریزد.
خاطرهها وسط اتاق پخش میشوند.
حرفهای نگفته از لابهلای لباسها بیرون میآیند.
آدمهایی که خیال میکردم فراموششان کردهام، دوباره مقابلم میایستند.
دلتنگیها از ته کمد قل میخورند بیرون و کنار پاهایم مینشینند.
دلخوری ها یقه ام را میگیرند.
و من میمانم وسط اتاق،
میان تمام چیزهایی که روزی با عجله پنهانشان کرده بودم،
و با خودم میگویم:
«من فقط آمده بودم یک چیز بردارم...
پس چرا همهچیز دوباره برگشت؟»
شاید بعضی شبها قرار نیست چیزی را برداریم.
شاید قرار است بالاخره درِ آن کمد را باز بگذاریم،
روی زمین بنشینیم،
و برای اولین بار به تمام چیزهایی که سالها با عجله کنار زدهایم نگاه کنیم،و شاید کمی هم مرتبشان کنیم.
نه برای اینکه همه را دور بریزیم،
نه برای اینکه همه را نگه داریم؛
فقط برای اینکه بفهمیم
چه چیزهایی هنوز ارزش ماندن دارند،
چه چیزهایی باید بخشیده شوند،
و چه چیزهایی را مدتهاست فقط از ترسِ روبهرو شدن با خودمان نگه داشتهایم.
شاید آرام شدن،
مرتب کردن تمام کمد نباشد،
گاهی فقط همین است که
وسط اتاق بنشینی،
به شلوغیِ ریختهشده نگاه کنی
و دیگر از دیدنِ آنچه درونت پنهان کردهای
فرار نکنی.
_مَهیر
#کپیلا