این روزها تلخ می گذرد ،
دستم می لرزد از توصیفش
همین بس که :
نفس کشیدنم در این مرگِ تدریجی،
مثل خودکشی است با تیغِ کُند (؛
مطمئنمیهروزیجلوتمیشینمومیگم ..
تومیتونستیمنوداشتهباشی !
ولیاشتباهاتتتایجاییقابلبخششه ؛
صبرمنتایجاییحدداره(:🚶♂
سخته جلو جمع و بقیه همه بهت بگن تو چقد قوی ای و چقد راحت فراموشت میشه،بعد بری تو تنهاییات کنج همون اتاقی که فقط میشنوه حرفاتو و قضاوت نمیکنه بشینی و فکر کنی،بشینی و دلتنگی یقه زندگیتو بگیره،مثل یک پرنده ای که همه پراشو چیدن و مجبوره بشینه و زل بزنه به آدما،میدونی؟!دیگه جون جنگیدن و داد زدن برا چیزی که فقط برای خودم میخوامش رو ندارم،یاد گرفتم بمونم واسه آدمایی که منو با جون و دل میخوان(:
یه جوری از سمت اونی که نباید بوی خیانت میاد که خدا خودش به داد دلم برسه اگه خبری باشه (:
بسماللهالرحمنالرحیم ..
دستم کبود شده ، یخ کرده ،
من میگم مرگم نزدیک هی همه میگن هیس :)🚶♂
تغییر کردم خیلی تغییر کردم . .
جوری که با خودم گفتم ،
اگه تا ابد همینجوری بمونم چی (: ؟!