یادمه یروز تمام قد وایسادم جلوش فقط نگاش کردم هیچ کلمهای نداشتم برای آروم کردنش .. حالا بعد از یکسال برگشت گفت ، من دلم میخواسته اونشب تو باشی :) دلم میخواسته به جای سکوت امیدوارم کنی ! من الان بعد از اینهمه روز به این رسیدم شاید میشد از زاویهی دیگهای به موضوع نگاه کرد و انقدر سریع همه چی در نطفه خفه نمیشد . :)
شاید اون آدم من بود هوم؟(؛🚶🏿♂
ما که خودمونو گذاشته بودیم کنج جعبه خاطراتمون تو اومدی مارو برداشتی فوت کردی تکوندی دستمونو گرفتی بردی تو زندگیت حالا میگی برو ؟ بابا حاشا به غیرتت این بود معرفت .. ؟ منُ ببر بزار گوشه همون جعبه با خاطراتم پودر بشم راحتترم :)
بهدرک که خیلی چیزا مثل قبل نمیشه ..
بهدرک که انقدر برام مهمه ..
بهدرک که انقدر دوستون دارم ..
بهدرک که من جاتون آتیش میگیرم ..
آره بابا بیخیال مهم نیست :)🚶🏿♂
دل من خیلی انعطافپذیر شده
برای تکتکتون هنوز میتپه ، هنوز تنگ میشه ولی دیگه سمتتون نمیاد و این امونمو بریده .
وقتی کسی نزدیکش میشه دلم میخواد انقدر سرشو به دیوار بکوبم که خون بالا بیاره ، انقدر بزنمش تا صدا سگ بده ، انقدر فانتزیای قشنگی تو سرم رژه میره :) ولی ته تهش میشینم تماشا و میکنم . .🚶🏿♂