﴿مَـــــ؏ــنےتَقوا۔۔۔✿﴾
چَنـــــد روز أز ﺧُـــــﻮﺩﺗﺎٓﻥ فیلم ﺑِﮕﯿﺮﯾﺪ۔۔
ﻭ ﺑُﮕﺬﺍﺭﯾﺪ ﺟِﻠﻮ؎ ﺧـــــﻮﺩﺗﺎٓﻥ!
ﺑﺒﯿﻨﯿﺪمےﺧﻮٰﺍﻫﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﻓﯿـــــﻠﻢْ ﺭﺍ؛
ﺟِﻠﻮ؎ھَمہ ﭘَﺨﺶ ڪُﻨﻨﺪ؟!
ﺑﺎٓ ﻓَﺮﺯﻧـــــﺪﻡ !
ﭼِﻄﻮﺭ ﺑـــَــﺮﺧُﻮﺭﺩ ڪَﺮﺩﻡ؟!
ﺑﺎٓ ﻣـــــﺎٓﺩﺭﻡ و بٰا هَمسَرم ؛
ﭼِﮕﻮﻧہ حَــرﻑ ﺯَﺩﻡ؟!
أﮔﺮ حــﺎٓﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘید ﺍﯾﻦْ ﻓﯿـــــﻠﻢ ﺭٰﺍ ؛
بقّیہ ﻣــَـــﺮﺩﻡ ﺑِﺒﯿﻨﻨَﺪ ۔۔۔
یَعنےﺧـــــﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘیدْ !
ﺍﯾﻦ ﯾِﮏ¹ ﺗــَـــعـﺮﯾﻒ أﺯ ﺗَﻘـــــﻮﺍﺳﺖْ:
یَعنے ﺗَﻤـــــﺎٓﻡ أ؏ـﻤٰﺎﻟﺖ ﺭٰﺍ ؛
ﺭﻭ؎ ﺳَﺮﺕ ﺑــُـــﮕﺬٰﺍﺭ؎۔۔۔
ﺑِرو؎ﺑـــــﺎٓﺯﺍﺭ۔۔۔
ﺩﻭﺭ؎ ﺑِﺰنےﻭ ﺷَﺮﻣَﻨـــــﺪﻩ ﻧَﺸَﻮ؎۔۔ꕤ۔۔!
#تقوا
#تلنگرانه
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه ۳۱ دستوري به ابن عباس 🎇🎇🎇#خطبه۳۱🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🔹روانشناسي طلحه و زبير 🍃با طلحه، ديدار مكن، زيرا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه ۳۱ دستوري به ابن عباس 🎇🎇🎇#خطبه۳۱🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🔹روانشناسي طلحه و زبير 🍃با طلحه، ديدار مكن، زيرا
خطبه۳۲
روزگار و مردمان
🎇🎇🎇#خطبه۳۲🎇🎇🎇🎇🎇🎇
سير ارتجاعي امت اسلامي
🌷اي مردم، در روزگاري كينه توز، و پر ازع ناسپاسي و كفران نعمتها، صبح كرده ايم، كه نيكوكار، بدكار به شمار مي آيد، و ستمگر بر تجاوز و سركشي خود مي افزايد، نه از آنچه مي دانيم بهره مي گيريم، و نه از آنچه نمي دانيم، مي پرسيم، و نه از هيچ حادثه مهمي تا به ما فرود نيايد، مي ترسيم. اقسام مردم (روانشناسي اجتماعي مسلمين، پس از پيامبر(ص)) در اين روزگاران، مردم چهار گروهند، گروهي اگر دست به فساد نمي زنند، براي اين است كه، روحشان ناتوان، و شمشيرشان كند، و امكانات مالي، در اختيار ندارند، گروه ديگر، آنان كه شمشير كشيده، و شر و فسادشان را آشكار كرده اند. لشگرهاي پياده و سواره خود را گرد آورده، و خود آماده كشتار ديگرانند، دين را براي به دست آوردن مال دنيا تباه كردند كه يا رئيس و فرمانده گروهي شوند، يا به منبري فرا رفته، خطبه بخوانند، چه بد تجارتي، كه دنيا را بهاي جان خود بداني، و با آنچه كه در نزد خداست معاوضه نمايي. گروهي ديگر، با اعمال آخرت، دنيا مي طلبند، و با اعمال دنيا در پي كسب مقامهاي معنوي آخرت نيستند، خود را كوچك و متواضع جلوه مي دهند، گامها را رياكارانه كوتاه برمي دارند، دامن خود
را جمع كرده، خود را همانند مومنان واقعي مي آرايند، و پوششي الهي را وسيله نفاق و دورويي و دنياطلبي خود قرار مي دهند. و برخي ديگر، با پستي و ذلت و فقدان امكانات، از به دست آوردن قدرت محروم مانده اند، كه خود را به زيور قناعت آراسته، و لباس زاهدان را پوشيده اند. اينان هرگز، در هيچ زماني از شب و روز، از زاهدان راستين نبوده اند. وصف پاكان در جامعه مسخ شده در اين ميان گروه اندكي باقي مانده اند كه ياد قيامت، چشمهايشان را بر همه چيز فرو بسته، و ترس رستاخيز، اشكهايشان را جاري ساخته است، برخي از آنها از جامعه رانده شده، و تنها زندگي مي كنند، و برخي ديگر ترسان و سركوب شده يا لب فرو بسته و سكوت اختيار كرده اند، بعضي مخلصانه همچنان مردم را به سوي خدا دعوت مي كنند، و بعضي ديگر گريان و دردناكند كه تقيه و خويشتن داري، آنان را از چشم مردم انداخته است، و ناتواني وجودشان را فرا گرفته گويا در درياي نمك فرو رفته اند، دهنهايشان بسته، و قلبهايشان مجروح است، آنقدر نصيحت كردند كه خسته شدند، از بس سركوب شدند، ناتوانند و چندان كه كشته دادند، انگشت شمارند. روش برخورد با دنيا اي مردم بايد دنياي حرام در چشمانتان از پر كاه خشكيده، و تفا
له هاي قيچي شده دامداران، بي ارزشتر باشد، از پيشينيان خود پند گيريد، پيش از آنكه آيندگان از شما پند گيرند، اين دنياي فاسد نكوهش شده را رها كنيد، زيرا مشتاقان شيفته تر از شما را رها كرد. (برخي از افراد ناآگاه اين خطبه را به معاويه نسبت دادند و در صورتي كه بي ترديد از سخنان اميرالمومنين (ع) است طلا كجا، خاك كجا؟ آب گوارا و شيرين كجا، آب شور كجا؟ دليل ما سخن جاهز است كه در ادبيات عرب مهارت تمام داشت و با آگاهي سخن مي گفت او مي گويد اين خطبه به سخنان امام علي (ع) و روش مردم شناسي او نزديك است تنها علي است كه مردم در حالات گوناگون مي شناسد و معرفي مي كند تاكنون در كجا ديده ايد كه معاويه در يكي از سخنانش راه زهد و تقوا پيشه كند و راه رسم بندگان خدا را انتخاب نمايد؟!)
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم.
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
سلام عزیزانم
تصمیم گرفتیم تا یک ختم نماز قضای شش هفته ایی برگزار کنیم
آغاز جمعه 8دی ماه1402
به این طریق که،
#هفته_اول👈قضای نماز صبح
#هفته_دوم👈قضای نمازظهر
#هفته_سوم👈قضای نماز عصر
#هفته_چهارم👈قضای نماز مغرب
#هفته_پنجم👈قضای نماز عشا
#هفته_ششم👈قضای نماز آیات
در این طرح تعداد نماز قضای روزانه برعهده خود شخص هست ولی پیشنهاد من اینه که روزانه سه نماز قضا خوانده بشه
مثلن در هفته که مربوط به نماز قضای صبحه بعد از هروعده نماز واجب یک نماز قضای صبح خوانده بشه که مجموعا سه نماز صبح میشه و در یک هفته ۲۱ نماز قصای صبح بجا آورده میشه والبته میتونید بعد از هر نماز واجب بخونید که هر روز پنج نماز قضا میشه ودر مجموع ۴۵ نماز
در هر حال تعداد نماز برعهده خودتون هست
هر کس تمایل به شرکت در ختم شش هفته ایی نماز قضا را داره وارد لینک زیر بشه و اسم و فامیلش را بنویسه تا اسمش را در لیست بنویسیم
در ضمن به جای امواتتون هم میتونید شرکت کنید
👇👇👇
https://eitaa.com/joinchat/138346884Cb1880a8b82
دوستان بزرگوار از امروز به بعد یک روز ویسهای استاد شجاعی در کانال قرار میگیره یک روز ویسهای استاد رستمی خواه
دوستان درخواست کردند روزی یک ویس قرار بدیم تا بتونن استفاده کنند
کَسے کِہ بِہ غِیـــــر خــّــᰔـدا بنٰازد،
چیـــــز؎ کِہ بِہ آن مےنآزد
نـــــآبودش خٰواهد کَرد۔۔۔✹..
﴿-امـــــام؏ــلےعلیهالسلام-۔۔𑁍﴾
غـــــررالحکم،ح۸۷۳۳
#سخن_بزرگان
#تلنگر
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
✹﷽✹ #رمان #رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_نود_و_ششم باز داشت نقش بازی میکرد..مثل همان روزها که در
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
✹﷽✹ #رمان #رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_نود_و_ششم باز داشت نقش بازی میکرد..مثل همان روزها که در
✹﷽✹
#رمان
#رهایی_از_شب
ف_مقیمی
#قسمت_نود_و_هفتم
نامه رو در مقابل چشمانش به دونیم کردم ومنتظر عکس العملش شدم.
او بی آنکه بدونه من چرا این رفتار رو کردم آب دهانش رو قورت داد و بهم خیره شد.کاش الان هم به زمین خیره میشد..کاش خشمم رو نمیدید. من اینی نبودم که او میدید! عین اسبی وحشی درحال لگد پرانی به اطرافم بودم.میدونستم که ساعاتی بعد ازتمام رفتاراتم پشیمون خواهم شد وهر کدام از کلماتی که به زبون میرانم شخصیتم رو لگد مال تر میکنه و گواهی میدهد بر بی خانواده بودنم!ولی من این نبودم!! این اسب وحشی دیوانه من نبودم..انگار میخواستم انتقام کل زندگیم رو از حاج مهدوی بگیرم!
کاش یکی رامم میکرد.
باید از خودم فرار میکردم. نباید اجازه میدادم بیشتر از این خشم و بعض لگامم رو در دست بگیره.
آهسته به فاطمه گفتم :خداحافظ. .
و با پاهایی که روی زمین کشیده میشد مسیر کوچه رو طی کردم.
فاطمه صدام زد ولی جوابی ندادم.نایی نداشتم.اینقدر جیغ کشیده بودم که حنجره م میسوخت و بی رمق بودم.
وارد خیابون شدم.همه با تعجب به صورت غرق اشکم نگاه میکردند و من بی توجه به اونها کنار تاکسی تلفنی ایستادم.
گفتم:میخوام برم پیروزی..
راننده با تعجب و پرسش نگاهم کرد وسوار اتومبیلش شد.
توی ماشین نشستم.
در باز شد و فاطمه کنارم نشست! با تعحب پرسیدم:تو کجا میای؟
_نمیتونم همینطوری ولت کنم بری..با منم بحث نکن..
دستم رو جلوی صورتم گرفتم و از شرمندگی تا دم خونه گریه کردم..
رفتیم خونه.یک راست رفتم توی اتاقم و روی تخت دراز کشیدم.فاطمه کنارم نشست و نگاهم کرد وبادرماندگی پرسید:
_چیکار کنم حالت خوب شه؟
به او پشت کردم.
_تنهام بزار..
_خدا ازاون زن نگذره که همچین بساطی راه انداخت.
اشکهای داغم یکی بعد از دیگری روی بالش میریخت.
فاطمه سرم رو نوازش کرد.
_گریه نکن عزیزم.خدا بزرگه..بخدا میفهممت.
وقتی دید ساکتم بلند شد و گفت:تو یک کم استراحت کن..من امشب پیشت میمونم.
چراغ رو خاموش کرد تا بیرون بره.
گفتم:خستم!! دیدی نمیشه؟ دیدی خدا فراموشم کرده؟
او آهی کشید:اینها امتحانه..
به سمتش چرخیدم و ناله سر دادم: چرا هرچی امتحانه سخته تو دنیا سهم منه؟؟!!چرا خدا محض رضای خودشم شده یک استراحت کوچیک به من نمیده؟؟؟
فاطمه به دیوار تکیه داد:آنکه در این درگه مقرب تر است..جام بلا بیشترش میدهند..
_شعر نخون فاطمه. ..شعر نخون..یه چیزی بگو آرومم کنه..
فاطمه آهی کشید و با سوز گفت:
_وقتی الان خودم نا آرومم چطوری آرومت کنم؟
و همانجا نشست و باهم زار زار گریه کردیم.
میان گریه با شرم گفتم:
تو هم فکر میکنی من مسجد اومدم تا حاج مهدوی رو تور کنم؟
اشکهاش رو پاک کرد.
_هرگززز...هیچ وقت باور نکردم.
موهامو چنگ زدم...
_فاطمه برام مهم نیس باقی چه فکری درموردم میکنند...برام مهمه که تو حرفهاشونو باور نکنی.
او زانوانش را بغل گرفت.
_نظرمنم برات مهم نباشه..تو یک انسانی..احساس داری.میتونی عاشق بشی..یا کسی رو دوست داشته باشی.حتی اگه اون آدم یک عشق محال باشه! ما هممون در دلمون یک عشق یواشکی داریم!شاید هم هیچ وقت به عشقمون نرسیم..ولی اون عشق بهمون حال خوبی میده.
فاطمه جوری حرف میزد که انگار از همه چیز خبر داره! البته وقتی غریبه ها باخبر باشند حتما فاطمه هم خبردارشده بوده ولی به روم نیاورده.
گفتم: یه جوری حرف میزنی انگار همه چی رو میدونی..
فاطمه آهی کشید.
_ من مدتهاست میدونم که تو چقدر درگیر حاج آقایی!
با تعحب پرسیدم.:از کجا؟؟ خودش بهت گفت؟!
_معلومه که نه!! این چه حرفیه؟ عاشق کوره..ایتقدر تابلو بودی که حدسش زیاد سخت نبود. فقط..فقط خبر نداشتم که خودشم میدونه..
امشب از گفتگوی بینتون فهمیدم!
دیگه تحمل اینهمه فشار رو نداشتم.سرم رو گرفتم و دوباره روی تخت با اشک خوابیدم.
_رقیه سادات..من حاج آقا رو خیلی وقته میشناسم! او کسی نیست که بخواد آبروی کسی رو ببره! مخصوصا در این یک مورد خاااص! چون اینطوری موقعیت خودش هم به خطر میفته.
سروقفسه ی سینه ام درد میکرد.آهسته گفتم:سررررم داره منفجر میشه! لعنت به این اشکها
چرا راحتم نمیزارن؟
با عصبانیت گفت: داری خودتو داغون میکنی.تو رو سر جدت تمومش کن...
با هق هق گفتم:نمیتونم..آروم نمیشم.توجای من نیستی..نیستی تا ببینی چه قدر بیکسی سخته.تو سایه ی خونواده بالاسرته.اما من بی پناهم..تو گفتی خدا منو در آغوشش گرفته..پس چرا این قدر آغوش خدا نا امنه؟! چرا این قدر دارم اذیت میشم؟!
ادامه دارد...
═════ ೋღ🕊ღೋ═════
هرگونه کپی و اشتراک گذاری بدون نام نویسنده اشکال شرعی دارد.
آیدی نویسنده👈 @moghimstory
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2