داروخانه معنوی
امروز شنبه جزء خوانی قرآن کریم داریم هدیه به آقا جانمون حضرت مهدی عجل اله برای سلامتی و ظهور و فرجش
خدا را شکر با توکل بر خدا و عنایت حضرت حجت
《4》 ختم قرآن به نیابت ازتمامی انبیاء و مرسلین ،امامین صدیقین شریفین؛ملائکه مقربین، مومنین و مومنات و المسلمین و المسلمات ؛علما؛صلحا، شهدا و گذشتگانمون از ازل تا ابد برای سلامتی و فرج و ظهور آقا جانمون حضرت مهدی خوانده شد
ان شاءالله که این هدیه مورد قبول مولا و مقتدامون آقا صاحب الزمانﷻقرار بگیره وان شاءالله دعا کنند برای حل مشکلات و حاجت روایی و عاقبت بخیری شرکت کنندگان عزیز
ممنونم عزیزانم از همگی قبول باشه❤️❤️❤️❤️❤️
داروخانه معنوی
#داستان_کوتاه ♦️ جوان و رسیدن به دژ محکم یقین اسحاق بن عمار گفت: امام صادق علیه السلام فرمود: روزی
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#داستان_کوتاه ♦️ جوان و رسیدن به دژ محکم یقین اسحاق بن عمار گفت: امام صادق علیه السلام فرمود: روزی
#داستان_کوتاه
💠 داستان ذوالقرنين عليه السلام:
(۱) داستان ذوالقرنين عليهالسلام در قرآن:
قرآن كريم، همچنان كه شيوه آن در ياد كرد سرگذشت هاى پيشينيان است، به ذكر نام و تاريخ ولادت و زمان زندگى و نسبت و ديگر مشخّصات ذو القرنين نپرداخته، بلكه به ياد كردن از سه سفر او بسنده كرده است:
سفر اول به مغرب است تا جايى كه به محل غروب آفتاب مى رسد و خورشيد را مى بيند كه در چشمه اى گل آلود فرو مى رود و در آن محل به قومى برخورد مى كند.
سفر دومش به مشرق است تا جايى كه به محل طلوع خورشيد مى رسد و ملاحظه مى كند كه خورشيد بر قومى طلوع مى كند و خداوند ميان آنان و آفتاب پرده و پوششى قرار نداده است؛
و در سفر سوّمش به جايى ميان دو مانع (كوه) مى رسد و در آنجا نيز مردمى را مى يابد كه تقريبا هيچ سخنى نمى فهمند. آنان از تبهكارى و شرارت هاى يأجوج و مأجوج در روى زمين به ذو القرنين شكايت كردند و پيشنهاد دادند كه هزينه اى در اختيارش بگذارند تا او ميان ايشان و يأجوج و مأجوج سدّ و مانعى بسازد.
ذو القرنين خواهش آنان درباره ساختن سد را پذيرفت و وعده داد كه برايشان سدّى مهمتر از آنچه فكرش را مى كنند بنا كند. ولى از پذيرفتن هزينه خوددارى ورزيد و فقط از آنان خواست كه با تأمين نيروى انسانى و مصالح ساختمانى او را كمك كنند.
در اين داستان به وجود مردان و قطعات آهن و دَم ها و كوره هاى آهنگرى و مس يا روى گداخته اشاره شده است.
نكات و جهات اصلى كه از اين داستان استفاده مى شود، يكى اين است كه قهرمان آن، قبل از نازل شدن داستان او در قرآن و بلكه حتى در زمان حياتش به نام ذو القرنين شناخته مى شده است.
نكته دوم اين است كه او به خدا و روز واپسين ايمان داشته و از دين حق پيروى مى كرده است، و وى با وحى يا الهام يا به وسيله پيامبرى از پيامبران الهى كه پيش او بوده و با تبليغ وحى كمكش مى كرده، تأييد مى شده است.
نكته سوم اين است كه او از كسانى بوده كه خداوند خير دنيا و آخرت را به وى داده است. خير دنيا، سلطنت عظيمى است كه به واسطه آن توانست به مشرق و مغرب آفتاب برسد و هيچ چيز جلوگير او نشد و همه اسباب و امكانات، مسخّر او بود و خير آخرت، عدالت گسترى او بود و اقامه حق و عفو و گذشت و مدارا و عزّت نفْس و گستردن خير و خوبى و جلوگيرى از شرّ و بدى. به علاوه وى از سيطره و قدرت جسمى و روحى برخوردار بوده است.
نكته چهارم اين است كه وى در مغرب به عدّه اى ستمگر برخورده و آنها را كيفر داده است.
نكته پنجم اين است كه سدّى كه وى ساخت در مغرب و مشرق آفتاب نبوده است؛ زيرا بعد از آنكه به محل طلوع خورشيد رسيد سبب و وسيله اى را دنبال كرد، تا به ميانه دو كوه رسيد.
از مشخصات سدّ ذو القرنين ـ علاوه بر اينكه در جايى غير از مغرب و مشرق بوده ـ اين است كه ميان دو كوه ديوار مانند واقع بوده و فاصله ميان آن دو كوه را مى گرفته است.
همچنين در ساختمان آن سد، قطعات آهن و مس يا روى گداخته به كار رفته بوده و اين سد لا جرم در تنگه اى بوده كه دو ناحيه مسكونى را به هم ارتباط مى داده است.
📔 میزان الحکمة، ج١١، ص٣۵۰
#ذوالقرنین
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه۸۸ 🔹(به نقل برخي از شارحان، اين خطبه در سال ۳۶ هجري پس از قتل عثمان در مدينه ايراد شد) 🎇🎇🎇#خط
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
خطبه۸۸ 🔹(به نقل برخي از شارحان، اين خطبه در سال ۳۶ هجري پس از قتل عثمان در مدينه ايراد شد) 🎇🎇🎇#خط
خطبه۸۹
🍂مردم پيش از بعثت
🎇🎇🎇#خطبه۸۹🎇🎇🎇🎇🎇🎇
🔹(اين خطبه طبق نقل برخي از شارحان در شهر كوفه ايراد شد)
🍃🌷وصف روزگاران بعثت پيامبر (ص)
خدا پيامبر اسلام را هنگامي مبعوث فرمود كه از زمان بعثت پيامبران پيشين مدتها گذشته، و ملتها در خواب عميقي فرو خفته بودند، فتنه و فساد جهان را فرا گرفته و اعمال زشت رواج يافته بود، آتش جنگ همه جا زبانه مي كشيد و دنيا بي نور، پر از مكر و فريب گشته بود، برگهاي درخت زندگي به زردي گراييده و از ميوه آن خبري نبود، آب حيات فرو خشكيد و نشانه هاي هدايت كهنه و ويران شده بود، پرچمهاي هلاكت و گمراهي آشكار و دنيا با قيافه زشتي به مردم مي نگريست، و با چهره اي عبوس و غم آلود با اهل دنيا روبرو مي گشت. ميوه درخت دنيا در جاهليت فتنه، و خواركش مردار، و در درونش وحشت و اضطراب، و بر بيرون شمشيرهاي ستم حكومت داشت.
🍂🌷عبرت آموزي از روزگار جاهليت
اي بندگان خدا! عبرت گيريد، و همواره به ياد زندگاني پدران و براداران خود در جاهليت باشيد، كه از اين جهان رفتند و در گرو اعمال خود بوده و برابر آن محاسبه مي گردند، به جان خودم سوگند! پيمان براي زندگي و مرگ و نجات از مجازات الهي بين شما و آنها بسته نشده است، و هنوز روزگار زيادي نگذشته، و از آن روزگاراني كه در پشت پدران خود بوديد زياد دور نيست. به خدا سوگند ! پيامبر اسلام (ص) چيزي به آنها گوشزد نكرد جز آن كه من همان را با شما مي گويم، شنوايي امروز شما از شنوايي آنها كمتر نيست، همان چشمها و قلبهايي كه به پدرانتان دادند به شما نيز بخشيدند. به خدا سوگند، شما پس از آنها مطلبي را نديده ايد كه آنها نمي شناختند، و شما به چيزي اختصاص داده نشديد كه آنها محروم باشند. راستي حوادثي به شما روي آورده مانند شتري كه مهار كردنش مشكل است، و ميانبندش سست و سواري بر آن دشوار است. مبادا آنچه مردم دنيا را فريفت شما را بفريبد! كه دنيا سايه اي است گسترده و كوتاه، تا سرانجامي روشن و معين.
#نهج_البلاغه
💠باهم نهج البلاغه بخوانیم
«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2
داروخانه معنوی
#انتخاب درست در زندگی ۸ بلا چه چیزهایی به انسان میدهد 🦋 ( آخرین ویس این مبحث) #استاد حاج
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
#انتخاب درست در زندگی ۸ بلا چه چیزهایی به انسان میدهد 🦋 ( آخرین ویس این مبحث) #استاد حاج
از امروز مبحث جدیدی از استاد رستمی فر در کانال بارگذاری میشه به نام #اعتماد
اعتماد بخدا ۱.m4a
زمان:
حجم:
12.4M
داروخانه معنوی
✹﷽✹ #رمان #رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_صد_و_شصت_و_چهارم عصبانی شدم. گفتم:قبلا گفته بودم دوست ن
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
داروخانه معنوی
✹﷽✹ #رمان #رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_صد_و_شصت_و_چهارم عصبانی شدم. گفتم:قبلا گفته بودم دوست ن
✹﷽✹
#رمان
#رهایی_از_شب
ف_مقیمی
#قسمت_صد_و_شصت_و_پنجم
او دوباره قدم زد ودر حالیکه دستهاش رو با حالتی عصبی در هم قلاب کرده و باز میکرد با لحنی جدی شروع به حرف زدن کرد:
_این مدت که نبودی خیلی اتفاقها افتاد.زندگیم متلاشی شد.خیلی اذیت شدم.خیلی.
سعی کردم تا حد ممکن لحنم دلگرم کننده باشه!
_میفهمم چی میگی.منم بالا و پایین زندگی رو چشیدم.
او با غیض ایستاد و نگاهم کرد.
_نه!!! تو مثل من بدبخت نبودی! تو همیشه بهترینها نصیبت میشد! سر کلاس بهترین درس و داشتی..بین استادها محبوب ترین دانشجو بودی..هه!!! هرچی پسر پولدار و خوش تیپ بود خر تو میشد و بعد تازه واسشون طاقچه بالا هم میذاشتی..
حرفش رو قطع کردم وبا ناراحتی گفتم:اینا رو همیشه گفتی. .تا جایی که من یادم میاد تو عادت داری به حسادت و حسرت خوشیهای کوتاه و بی اهمیت دیگرونو خوردن.اینایی که تو میگی فقط تصور توست.و اصلا خوشبختی نیست.تو از من خوشبخت تر بودی.ولی خودت با بی انصافی پشت کردی به خوشبختیهات.
او با اشک و عصبانیت چند قدم جلو اومد وگفت:خفه شوووو!خفه شو عسل..توی لا قبای امل کسی نیستی که بخوای منو نصیحت کنی.این من بودم که تو رو آدم کردم.تو یک لباس درست وحسابی تنت نبود.تا چند وقت هروقت آرایش میکردی انگار یک بچه با آبرنگ صورتت رو خط خطی کرده بود.من بهت یاد دادم چیجوری مثل آدمها لباس بپوشی و آرایش کنی.اینقدر بهت یاد دادم که برام شاخ شدی.خودتو گم کردی.
با ناراحتی چشمم و باز و بسته کردم و آهسته گفتم:آره راست میگی.کاش بهم یاد نمیدادی..
چون ده سال از خدا دورم کردی..
با کلافگی پوزخند زد و گفت:هه!! خداااا...رفتی سراغ کسی که هر چی میکشیم از اونه.
پیشونیم رو با ناراحتی مالیدم وگفتم:ببین اگه قراره چرت وپرت بگی من میرم.حواستو جمع کن.حرفهای تکراری هم نزن.منو کشوندی اینحا واسه شنیدن این حرفها؟!
او اشکهاشو با حرص کنار زد و دستش رو روی کمرش گذاشت.
در حالیکه سرش رو به سمت دیگرش متمایل کرده بود با صدای آروم تری گفت:نه ..معلومه که واسه این حرفها اینجا نیستی.اینجایی تا بهت بگم زندگیم بخاطر تو به فنا رفت.تو خیلی زرنگ بودی.خودتو از اون کثافت با چشم وابرو نازک کردن برا یک آخوند چشم چرون کشیدی بیرون و زندگیتو سروسامون دادی ولی من..
با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم: حرف دهنتو بفهم نسیم..اگه یکبار دیگه دهنتو باز کنی و اسم مبارک اونو نجس کنی زنده نمیزارمت.پاکی اون آخوندی که ازش حرف میزنی خیلی بیشتر از اون چیزیه که از ذهن کثیف تو عبور کنه.
دوباره پوزخند زد.
نفرت وکینه از چشمهاش فوران میکرد.
گفت:آره..میدونم..میدونم. .بخاطر همین پاکیش هم بود که گرفتت.نه چشم وابروت..
ضربان قلبم شدت گرفت.
با عصبانیت جملاتم رو توصورتش کوبوندم:بله بله..بخاطر پاکیش بود بخاطر آقاییش بود.منو گرفت تا از شر شیاطینی چون تو در امان بمونم..
باورم نمیشد که مرتکب چنین اشتباهی شده باشم. چرا باز به او اعتماد کردم؟ ! خدایا من به بنده ت اعتماد کردم چون یقین داشتم تو پشت منی..
یک احساسی در درونم فریاد زد تو در آغوش خدایی! آغوش خدا امن ترین جای دنیاست.
سرم رو تکون دادم و گفتم:پس همه ی حرفهات و گریه هات دروغ بود نه؟؟ اومده بودی مسجد تو این مدت تا برام تور پهن کنی؟! ای خاک بر سر من که بهت اعتماد کردم.گوشیمو از کیفم در آوردم و شماره ی حاج کمیل رو گرفتم.
گوشیمو از دستم قاپ زد و پرتش کرد اونور اتاق.
دوباره وحشی شده بود. با صدایی دورگه گفت:خفه شو و بزار حرفم وبزنم.نترس میری خونتون نگران نباش.هنوز اونقدر گرگ نشدم تا بدرمت'
به نفعم بود خودم رو کنترل کنم. نسیم خوی وحشیانه ش پیدا شده بود.
دوباره با حالتی عصبی اتاق رو دور زد.
_کامران یه روز اومد دنبالم.گفت دلم گرفته بریم بیرون.منم ذوق کردم که به من توجه میکنه.زنگ زدم به مسعود گفتم.گفت حله برو.
باهاش رفتم تا شب با هم خیابون ها رو گز میکردیم.بهم گفت ازت کفریه.گفت نمیتونه تو رو ببخشه.من خرم بهش میگفتم ولش کن.اون بخاطر شرایط زندگیش اینطوری بوده.سعی میکردم آرومش کنم.اون گریه کرد.میگفت بدون تو زندگی براش میسر نیست.خیلی سعی کردم آرومش کنم.من احمق واقعا دلم براش سوخت.وقت خداحافظی موقعی که داشت منو میرسوند خونه گفت:میشه از این به بعد یکم بیشتر ببینمت؟؟
منم از خدا خواسته گفتم:آره! هروقت تو بخوای.
از اون روز هی مدام با هم میچرخیدیم.چه با مسعود چه بی مسعود!
یه روز وقتی تو کافه ش بساط عیش سه نفرمون به پابود گفت منم قاتی بازی..
گفتیم کدوم بازی؟
گفت همون تورکردن بچه مایه دارها..
مسعود گفت بدون عسل دیگه نمیشه.
همونجا خون خونم و خورد که لعنت به این عسل که حتی مسعود هم همش توفکر اونه..حتی وقتایی که..
'بدنم یخ کرد..باصدایی لرزون به نسیم گفتم:خفه شو نسیم..
ادامه دارد. .
آیدی نویسنده👈 @moghimstory
https://telegram.me/joinchat/AAAAAD9XxVgHZxF0tRsThQ
حجاب فاطمی«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇
@Manavi_2