eitaa logo
داروخانه معنوی
8.9هزار دنبال‌کننده
11.7هزار عکس
6هزار ویدیو
238 فایل
کانال داروخانه معنوی مذهبی ؛ دعا؛ تشرفات و احکام لینک کانال در ایتا eitaa.com/Manavi_2 ارتباط با مدیر 👇 @Ya_zahra_5955 #کپی_حلال تبادل وتبلیغ @Ya_zahra_5955
مشاهده در ایتا
دانلود
گٰاهےبـــَــرا؎ ، شُکرخـُــᰔــدا کَردن ، زیٰاد نباید دُنبـــــآل بهٰانہ بود ۔۔ «خُـــــدایآ شُکـــــرت۔۔۔» کِہ پٰاسدار "چـــــآدر مآدرم " ﴿فٰاطمــ♥️ـہۜ زَهرٰام۔۔۔𑁍﴾ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
خطبه۸۸ 🔹(به نقل برخي از شارحان، اين خطبه در سال ۳۶ هجري پس از قتل عثمان در مدينه ايراد شد) 🎇🎇🎇#خط
خطبه۸۹ 🍂مردم پيش از بعثت 🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇🎇 🔹(اين خطبه طبق نقل برخي از شارحان در شهر كوفه ايراد شد) 🍃🌷وصف روزگاران بعثت پيامبر (ص) خدا پيامبر اسلام را هنگامي مبعوث فرمود كه از زمان بعثت پيامبران پيشين مدتها گذشته، و ملتها در خواب عميقي فرو خفته بودند، فتنه و فساد جهان را فرا گرفته و اعمال زشت رواج يافته بود، آتش جنگ همه جا زبانه مي كشيد و دنيا بي نور، پر از مكر و فريب گشته بود، برگهاي درخت زندگي به زردي گراييده و از ميوه آن خبري نبود، آب حيات فرو خشكيد و نشانه هاي هدايت كهنه و ويران شده بود، پرچمهاي هلاكت و گمراهي آشكار و دنيا با قيافه زشتي به مردم مي نگريست، و با چهره اي عبوس و غم آلود با اهل دنيا روبرو مي گشت. ميوه درخت دنيا در جاهليت فتنه، و خواركش مردار، و در درونش وحشت و اضطراب، و بر بيرون شمشيرهاي ستم حكومت داشت. 🍂🌷عبرت آموزي از روزگار جاهليت اي بندگان خدا! عبرت گيريد، و همواره به ياد زندگاني پدران و براداران خود در جاهليت باشيد، كه از اين جهان رفتند و در گرو اعمال خود بوده و برابر آن محاسبه مي گردند، به جان خودم سوگند! پيمان براي زندگي و مرگ و نجات از مجازات الهي بين شما و آنها بسته نشده است، و هنوز روزگار زيادي نگذشته، و از آن روزگاراني كه در پشت پدران خود بوديد زياد دور نيست. به خدا سوگند ! پيامبر اسلام (ص) چيزي به آنها گوشزد نكرد جز آن كه من همان را با شما مي گويم، شنوايي امروز شما از شنوايي آنها كمتر نيست، همان چشمها و قلبهايي كه به پدرانتان دادند به شما نيز بخشيدند. به خدا سوگند، شما پس از آنها مطلبي را نديده ايد كه آنها نمي شناختند، و شما به چيزي اختصاص داده نشديد كه آنها محروم باشند. راستي حوادثي به شما روي آورده مانند شتري كه مهار كردنش مشكل است، و ميانبندش سست و سواري بر آن دشوار است. مبادا آنچه مردم دنيا را فريفت شما را بفريبد! كه دنيا سايه اي است گسترده و كوتاه، تا سرانجامي روشن و معين. 💠باهم نهج البلاغه بخوانیم «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
اعتماد بخدا ۱.m4a
زمان: حجم: 12.4M
به خدا(1) 🌸خدا را بشناسیم تا بتوانیم به او اعتماد کنیم🌸⭐️ حاجیه خانم رستمی فر(اسدیان)🦋👌 «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
داروخانه معنوی
‍ ‌ ✹﷽✹ #رمان ‍#رهایی_از_شب ف_مقیمی #قسمت_صد_و_شصت_و_چهارم عصبانی شدم. گفتم:قبلا گفته بودم دوست ن
‍ ‌ ✹﷽✹ ف_مقیمی او دوباره قدم زد ودر حالیکه دستهاش رو با حالتی عصبی در هم قلاب کرده و باز میکرد با لحنی جدی شروع به حرف زدن کرد: _این مدت که نبودی خیلی اتفاقها افتاد.زندگیم متلاشی شد.خیلی اذیت شدم.خیلی. سعی کردم تا حد ممکن لحنم دلگرم کننده باشه! _میفهمم چی میگی.منم بالا و پایین زندگی رو چشیدم. او با غیض ایستاد و نگاهم کرد. _نه!!! تو مثل من بدبخت نبودی! تو همیشه بهترینها نصیبت میشد! سر کلاس بهترین درس و داشتی..بین استادها محبوب ترین دانشجو بودی..هه!!! هرچی پسر پولدار و خوش تیپ بود خر تو میشد و بعد تازه واسشون طاقچه بالا هم میذاشتی.. حرفش رو قطع کردم وبا ناراحتی گفتم:اینا رو همیشه گفتی. .تا جایی که من یادم میاد تو عادت داری به حسادت و حسرت خوشیهای کوتاه و بی اهمیت دیگرونو خوردن.اینایی که تو میگی فقط تصور توست.و اصلا خوشبختی نیست.تو از من خوشبخت تر بودی.ولی خودت با بی انصافی پشت کردی به خوشبختیهات. او با اشک و عصبانیت چند قدم جلو اومد وگفت:خفه شوووو!خفه شو عسل..توی لا قبای امل کسی نیستی که بخوای منو نصیحت کنی.این من بودم که تو رو آدم کردم.تو یک لباس درست وحسابی تنت نبود.تا چند وقت هروقت آرایش میکردی انگار یک بچه با آبرنگ صورتت رو خط خطی کرده بود.من بهت یاد دادم چیجوری مثل آدمها لباس بپوشی و آرایش کنی.اینقدر بهت یاد دادم که برام شاخ شدی.خودتو گم کردی. با ناراحتی چشمم و باز و بسته کردم و آهسته گفتم:آره راست میگی.کاش بهم یاد نمیدادی.. چون ده سال از خدا دورم کردی.. با کلافگی پوزخند زد و گفت:هه!! خداااا...رفتی سراغ کسی که هر چی میکشیم از اونه. پیشونیم رو با ناراحتی مالیدم وگفتم:ببین اگه قراره چرت وپرت بگی من میرم.حواستو جمع کن.حرفهای تکراری هم نزن.منو کشوندی اینحا واسه شنیدن این حرفها؟! او اشکهاشو با حرص کنار زد و دستش رو روی کمرش گذاشت. در حالیکه سرش رو به سمت دیگرش متمایل کرده بود با صدای آروم تری گفت:نه ..معلومه که واسه این حرفها اینجا نیستی.اینجایی تا بهت بگم زندگیم بخاطر تو به فنا رفت.تو خیلی زرنگ بودی.خودتو از اون کثافت با چشم وابرو نازک کردن برا یک آخوند چشم چرون کشیدی بیرون و زندگیتو سروسامون دادی ولی من.. با عصبانیت از جام بلند شدم و گفتم: حرف دهنتو بفهم نسیم..اگه یکبار دیگه دهنتو باز کنی و اسم مبارک اونو نجس کنی زنده نمیزارمت.پاکی اون آخوندی که ازش حرف میزنی خیلی بیشتر از اون چیزیه که از ذهن کثیف تو عبور کنه. دوباره پوزخند زد. نفرت وکینه از چشمهاش فوران میکرد. گفت:آره..میدونم..میدونم. .بخاطر همین پاکیش هم بود که گرفتت.نه چشم وابروت.. ضربان قلبم شدت گرفت. با عصبانیت جملاتم رو توصورتش کوبوندم:بله بله..بخاطر پاکیش بود بخاطر آقاییش بود.منو گرفت تا از شر شیاطینی چون تو در امان بمونم.. باورم نمیشد که مرتکب چنین اشتباهی شده باشم. چرا باز به او اعتماد کردم؟ ! خدایا من به بنده ت اعتماد کردم چون یقین داشتم تو پشت منی.. یک احساسی در درونم فریاد زد تو در آغوش خدایی! آغوش خدا امن ترین جای دنیاست. سرم رو تکون دادم و گفتم:پس همه ی حرفهات و گریه هات دروغ بود نه؟؟ اومده بودی مسجد تو این مدت تا برام تور پهن کنی؟! ای خاک بر سر من که بهت اعتماد کردم.گوشیمو از کیفم در آوردم و شماره ی حاج کمیل رو گرفتم. گوشیمو از دستم قاپ زد و پرتش کرد اونور اتاق. دوباره وحشی شده بود. با صدایی دورگه گفت:خفه شو و بزار حرفم وبزنم.نترس میری خونتون نگران نباش.هنوز اونقدر گرگ نشدم تا بدرمت' به نفعم بود خودم رو کنترل کنم. نسیم خوی وحشیانه ش پیدا شده بود. دوباره با حالتی عصبی اتاق رو دور زد. _کامران یه روز اومد دنبالم.گفت دلم گرفته بریم بیرون.منم ذوق کردم که به من توجه میکنه.زنگ زدم به مسعود گفتم.گفت حله برو. باهاش رفتم تا شب با هم خیابون ها رو گز میکردیم.بهم گفت ازت کفریه.گفت نمیتونه تو رو ببخشه.من خرم بهش میگفتم ولش کن.اون بخاطر شرایط زندگیش اینطوری بوده.سعی میکردم آرومش کنم.اون گریه کرد.میگفت بدون تو زندگی براش میسر نیست.خیلی سعی کردم آرومش کنم.من احمق واقعا دلم براش سوخت.وقت خداحافظی موقعی که داشت منو میرسوند خونه گفت:میشه از این به بعد یکم بیشتر ببینمت؟؟ منم از خدا خواسته گفتم:آره! هروقت تو بخوای. از اون روز هی مدام با هم میچرخیدیم.چه با مسعود چه بی مسعود! یه روز وقتی تو کافه ش بساط عیش سه نفرمون به پابود گفت منم قاتی بازی.. گفتیم کدوم بازی؟ گفت همون تورکردن بچه مایه دارها.. مسعود گفت بدون عسل دیگه نمیشه. همونجا خون خونم و خورد که لعنت به این عسل که حتی مسعود هم همش توفکر اونه..حتی وقتایی که.. 'بدنم یخ کرد..باصدایی لرزون به نسیم گفتم:خفه شو نسیم.. ادامه دارد. . آیدی نویسنده👈 @moghimstory https://telegram.me/joinchat/AAAAAD9XxVgHZxF0tRsThQ حجاب فاطمی«داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌙🌔 دَر حَدیث قُدسے، خُداوَند خَطاب بِہ حَضرت موسٰے فَرموده أست: ﴿ا؎ پِسر عِمـــــــــرٰان۔۔𔘓!﴾ دُروغ مےگویَد: کسے کِہ مےپندٰارد مرا دوست دٰارد، و آنگٰاه کہ تٰاریکے شَب هَمہ جٰـــــا را فَرا گرفت، مےخٰوابد و مَرا أز یـــــآد مےبَرد. آیٰا هَر دوست و دِلداده‌ٰا؎دَر پےخَلوت با مَحبوب خُود نیست؟!🥲❤️‍🩹 📚اسرار الصلوة؛میرزا جواد آقا ملکے تبریزی، صفحه ۱۵۸ «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
💠✨شــب بــخــیــر یــعــنــی 🤍✨سـپـردن خــود بـــه خــدا 💠✨و آرامـش در نــگــاه خــدا 💠✨یـعـنـی ســیــراب شـدن در 🤍✨دستان و آغـوش پُرمهر خُـدا 💠✨شــب بــخــیــر یـعــنــی 🤍✨شڪوفایی روزت سرشار 💠✨از عــشـــق بــه خُــدا 💠✨بـــا آرزوی شــبــی آرام و 🤍✨دوســـت داشــتــــنـــی 💠✨بــرای شــمــا خــوبـــان «داروخانہ مـــــ؏ــنو؎»👇👇 @Manavi_2