❣سلام امام زمانم❣
دل مردهایم و
یاد شما جان میدهد به ما...
قلبیم و بودنت ضربان میدهد به ما...♥️
اللهمعجللولیکالفرج🤲☘
#امام_زمان
#ماه_رمضان
#حجاب
@Manavi_2
مادری رفت پیش امام صادق علیه السلام....
گفت پسرم خیلی وقت است از مسافرت برنگشته خیلی نگرانم.....
حضرت فرمود صبر کن پسرت برمیگردد.....
رفت و چند روز دیگر برگشت و گفت پس چرا پسرم برنگشت.....
حضرت فرمود مگر نگفتم صبر کن؟.....خب پسرت بر میگردد دیگر.....
رفت اما از پسرش خبری نشد..... برگشت؛ آقا فرمود مگر نگفتم صبر کن؟......
دیگر طاقت نیاورد....گفت آقا خب چقدر صبر کنم؟...... نمیتوانم صبر کنم.....
به خدا طاقتم تمام شده.....
حضرت فرمود برو خانه پسرت برگشته........ رفت خانه دید واقعاً پسرش برگشته.....
آمد پیش امام صادق گفت آقا جریان چیست؟
نکند مثل رسول خدا صلوات الله علیه و آله به شما هم وحی نازل میشود؟.......
امام فرمود نه! به من وحی نازل نشده؛ اما پيامبر خودش فرمود:
عِندَ فَناءِ الصَّبرِ يَأتِي الفَرَجُ......
صبر که تمام بشود فرج میآید.....!
از اين رو، وقتى گفتى صبرم تمام شده، دانستم كه خداوند با آمدن فرزندت، فرج تو را رسانده است.
📗وسائل الشيعه،ج۱۱، ص۲۱٠
📗إرشاد القلوب، ج۱، ص۱۵٠
@Manavi_2
💠 #احکام| ندانستن مقدار مسافت شرعی
✅ اگر مسافر به دلیل جهل به موضوع، روزه بگیرد؛ مانند اینکه رفتن به محلی را قصد کند که در واقع به اندازه مسافت شرعی است ولی به دلیل جهل به مقدار مسافت، روزه بگیرد، روزهاش باطل است.
🔺 رساله نماز و روزه، مسأله ۹۵۲
#بهار_معنویت
#ماه_رمضان
🚩 فضیلت افطاری دادن
👈رسول خدا صلّي الله عليه و آله (در ضمن خطبه اي در فضيلت ماه رمضان) فرمود: اي مردم! هر که از شما روزه دار مؤمني را در اين ماه افطار دهد، نزد خداوند پاداش آزاد نمودن يک بنده را دارد و گناهان گذشته اش مورد آمرزش واقع مي شود.
👈گفته شد: اي رسول خدا! همگي ما توانايي اين کار را نداريم. فرمود: از آتش (دوزخ) بپرهيزيد اگر چه به (افطار دادن به) دانه اي خرما باشد، از آتش (دوزخ) بپرهيزيد اگر چه به (افطار دادن به) جرعه اي آب باشد.
📚بحار الأنوار، ج 96، ص317
#ماه_رمضان
@Manavi_2
11.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ماجرایی که اجازه اجرا در برنامه زندگیپسزندگی را نگرفت....
ای وای برما.. خدا به دادمون برسه...
🌺🌸🌺🌸🌺🌸🌺
@Manavi_2
.بسم_رب_العشق ❤️
#رمان
#قسمت_صدوشصت_وپنج
#جانمــ_مےرود
فاطمه_امیری
مهیا با تمام کردن شستن ظرف ها؛ نگاهی به آشپزخانه انداخت. تمیز بود.
شهین خانم وارد آشپزخانه شد و به سمت مهیا رفت.
ــ خسته نباشی دخترم. برو بخواب دیگه دیر وقته! فردا هم سرتون شلوغه...
ــ چشم الان میرم. شهین جون؟! شهاب رو ندیدی؟! سرش خیلی درد می کرد.
ــ چرا مادر رفت تو اتاقش.
مهیا لبخندی زد و به طرف اتاق شهاب رفت. در را باز کرد که با اتاق تاری، روبه رو شد. تا میخواست از اتاق خارج
شود، صدای شهاب او را سرجایش نگه داشت.
ــ بیا تو بیدارم!
مهیا به سمتش رفت و روی تخت نشست. و به تاج تخت تکیه داد.
ــ چرا نخوابیدی شهاب؟!
شهاب سرش را روی پای مهیا گذاشت و زمزمه کرد:
ــ سردرد کلافه ام کرده... نمیتونم بخوابم.
مهیا آرام با دست شروع به نوازش کردن موهایش کرد و آرام زمزمه کرد.
ــ سعی کن به چیزی فکر نکنی... آروم بخواب!
شهاب چشمانش رابست و سعی کرد بخوابد.
مهیا به دست شهاب نگاهی انداخت. می دانست شهاب درد زیادی را تحمل می کند. اما آنقدر مرد هست که حرفی
نمی زند و پا به پای بقیه، کار می کند.
نگاهی به صورت خسته اش کرد. می دانست، فشار زیادی بر روی دوش شهاب است و کاش می توانست کمی به او
کمک بکند.
مهیا نگاه دوباره ای به شهاب انداخت. نفس های منظم شهاب نشانه از خوابیدن او بود.
مهیا سعی کرد؛ تکانی نخورد که شهاب بیدار نشود تکیه اش را به تاج تخت داد، و چشم هایش را بر روی هم
گذاشت. خیلی خسته بود و نیاز به استراحت داشت و بالاخره خستگی بر او قلبه کرد و چشمانش بسته شد.
ــ شهاب! شهاب!
شهاب آرام چشانش را باز کرد با شنیدن صدای در سریع از جایش بلند شد، که بادیدن مهیا که نشسته خوابش برده
بود؛
بر خودش لعنت فرستاد، که باعث شده بود؛ مهیا همه وقت اینطور بخوابد. می دانست الان بدنش درد می گرفت.
دوباره صدای در و "شهاب؛ شهاب"صدا کردن محسن، آمد. شهاب به سمت در رفت و در را آرام باز کرد.
ــ سلام صبح بخیر!
ــ سلام محسن!
ــ نیم ساعت دیگه اذانه! پاشو بریم مسجد...
ــ الان آماده میشم!
به اتاق برگشت با دیدن مهیا به سمتش رفت و آرام او را روز تخت خواباند. مهیا چشمانش را باز کرد و با صدای
خواب آلودی گفت:
ــ چیزی شده شهاب؟! درد داری؟!
ــ خوبم عزیزم! چیزی نشده؛ تو راحت بخواب من دارم میرم مسجد...
مهیا بعد از اینکه خیالش راحت شد. چشمانش را بست.
شهاب پتو را بر رویش کشید و کتش را از روی صندلی برداشت و از اتاق بیرون رفت.
ــ ببخشید دیر شد محسن! بریم!
ـ نه خواهش میکنم. راستی شهاب کی برمیگردی سوریه؟!
ــ به زودی...
و به این فکر افتاد، که چطور به مهیا بگوید...
ادامه دارد...
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4