12.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
جهان روبه پات میریزم حسن...
خیلی قشنگ بود....
نماهنگ آقای مهربون بااجرای گروه سرود نجم الثاقب
@Manavi_2
@Aminikhaah امام حسن لؤلؤ درخشنده-@Aminikhaah.mp3
زمان:
حجم:
4.9M
#باز_نشر
🎙 #پادکست
🔹 امام حسن علیهالسلام لؤلؤ درخشنده
🌺 فرا رسیدن ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام تهنیت باد
#ماه_رمضان
#امام_حسن
@Manavi_2
#رزق
#پانزدهم رمضان
#رمضان
❤️دستور رزق در ۱۵ ماه رمضان
حجتالاسلام محمد حسن الهی:
« این دعایی که رفقا نیمه ماه رمضان مینویسند، امسال چند نفر از رفقا نوشتند؟ این را ما هر سال نوشتیم نتیجهاش را هم دیدیم و رفقایی که جاهای مختلف بودند نوشتند؛
👈 یعنی موقع اذان ظهر نیمه ماه رمضان زیر آسمان،
👈این آیه " أَنُلزِمُكُمُوهَا وَأَنتُمۡ لَهَا كَـٰرِهُونَ" [سوره هود: ۲۸]را بنویسید و
👈 در کیف پولتان بگذارید؛
آن زمان حاج آقا فخر گفت من میترسم آن تکه دوم را که دعا را کامل میکند، به شما بگویم! اگر آن را بگویم آن قدر به شما پول میرسد که ممکن است دیگر نماز نخوانید، نگفت!"
📚نسیم های گرهگُشا، (پاورقی) ص ۲۴۱.
🌹نکته:
حجت الاسلام الهی از شاگردان مرحوم آقا فخر تهرانی رضوان الله علیه هستند و این دستور از ایشان است .
@Manavi_2
🔴 یک حدیث قدسی هست که آدم را از خجالت آب میکند.
🌺خداوند تبارک و تعالی میفرماید:
🔹️ يا مُطْلَقاً فِي وِصٰالِنا، اِرْجِع!
وَ يا مُحلفا عَلي هجرنا، كَفَر!
إنَّما ابعَدنا اِبْليس لِانَه لَمْ يَسْجُد لَكَ، فَواعَجَبا كَيْفَ صَالَحته وَ هَجَرتَنا.
🔹️ ای كسی كه وصال ما را ترک كردهای، برگرد! و ای كسی كه بر جدايی از ما سوگند خوردهای، سوگند خود را بشكن! ما ابليس را برای اين از خود رانديم كه بر تو سجده نكرد.
پس چقدر عجیب است كه تو او را دوست خود گرفتهای و ما را ترک كردهای!
📚بحرألمعارف، جلد ۲، فصل ۶۲
#بصیرت
#خود_سازی
@Manavi_2
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حتی خیالشم قشنگه💔😢
شب جمعه است هوایت نکنم میمیرم🥲🥀
#دلتنگ_کربلا
@Manavi_2
داروخانه معنوی
بسم_رب_العشق ❤️ #رمان #قسمت_صدوشصت_ونه #جانمــ_مےرود فاطمه_امیری مهیا با احساس وجود کسی در کنارش
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
بسم_رب_العشق ❤️
#رمان
#قسمت_صدوهفتاد
#جانمــ_مےرود
#فاطمه_امیری
شهاب با شنیدن تک تک صحبت های مهیا وجودش از خشم میلرزید اما الان نمیتوانست کاری کند دست مهیا را
گرفت و گفت:
ــ بلند شو عزیزم بریم بیرون یکم هوا عوض کنی
مهیا با کمک شهاب از جایش بلند شد و از آمفی تئاتر خارج شدند.
مهیا با احساس سنگینی نگاه کسی سرش را بالا آورد که استاد اکبری را، که در حال سوار شدن در ماشینش بود
دید،استاد اکبری وقتی نگاه مهیا را دید، پوزخندی زد؛مهیا سرش را پایین انداخت ،اما این نگاه ها از چشمان تیز
بین شهاب دور نماند فشاری به دستان مهیا آورد و گفت:
ــ خودشه ؟؟
مهیا با استرس به شهاب نگاهی انداخت و گفت :
ــ آره
شهاب دستان مهیا را از دستانش جدا کرد و به سمت استاد اکبری رفت، مهیا به سمت شهاب دوید و بازوی شهاب را
در دست گرفت؛
ــ شهاب کجا داری میری؟؟
ــ مهیا ول کن دستمو!
ــ شهاب جان من بیخیال شو بیا بریم
ــ نگران نباش چندتا حرف مردونه دارم با استادت همین!!
دیگر اجازه ای به مهیا نداد حرفی بزند و سریع به سمت استاد اکبری رفت،
مهیا با استرس به شهاب و استاد اکبری نگاه می کرد،
شهاب با اخم در حال صحبت بود و استاد اکبری با پوزخندی به حرف های شهاب گوش سپرده بود.
مهیا از آن ها دور بود و نمی توانست بشنود چه چیزی بهم می گویند،
از استرس و نگرانی دستان خودش را می فشرد منتظر بود هر لحظه اتفاق بدی بیفتد و چقدر خودش را سرزنش
کرده بود که چرا برای شهاب تعریف کرده بود اتفاقات اخیر را.
با شنیدن عربده مردی سرش را با وحشت بلند کرد و با دیدن یقه ی استاداکبری در میان مشت های شهاب و
صورت سرخ از خشم شهاب از ترس جیغی کشید و به سمتشان دوید!!
از صدای جیغ مهیا آرش و بقیه بچه ها سریع از آمفی تئاتر خارج شدند و با دیدن گلاویز شدن شهاب با استاد
اکبری سریع به سمتشان دویدند،
صدای بلند شهاب در کل دانشگاه پیچیده بود واستاد اکبری با اینکه از هیبت شهاب ترسیده بود اما نقاب بی خیالی
و نترسی را بر چهره ی خود زده بود.
مهیا به سمت شهاب رفت و بازویش را گرفت وبا گریه و التماس گفت:
ــ شهاب ،شهاب ولش کن توروخدا ولش کن
شهاب سعی کرد صدایش را بالا نبرد اما زیاد موفق نبود
ــ برو کنار مهیا
با رسیدن آرش مهیا عقب رفت و در کنار پگاه ایستاد.
بالاخره با دخالت آرش و بقیه شهاب از استاد اکبری جدا شد
ادامه دارد..
@Manavi_2
@Manavi_3
@Manavi_4