eitaa logo
"Letters to Mari"
16 دنبال‌کننده
14 عکس
0 ویدیو
0 فایل
کاش ماریوس زودتر می‌دانست... مرزی میان واقعیت و خیال...
مشاهده در ایتا
دانلود
"Letters to Mari"
آنجلا، جلوتر از همه، به سمت لبه‌ی صخره دوید و با دیدن صحنه‌ی روبرو، درجا خشکش زد. لشکریان گروه گروه،
پادشاهی که زره کهربایی رنگ به تن داشت جلو آمد. «تنها دشمن مردم من در حال حاضر سرزمین آبی و قرمز است! شما از ترستان این حرف ها را میزنید چون میدانید که حریف ما نخواهید شد!» کاملیا خواست جواب دهد، ولی پادشاه دیگری با شنل نیلی رنگ معترضانه عصایش را به زمین کوبید. «ای فرزند دو جهان. عقب نشینی کن و به آماده سازی لشکرت بپرداز که این سخنان جواب نیست. ما یا به استقلال سابق خود باز خواهیم گشت و بر‌هم زنان نظم سرزمینمان را مهر و موم می‌کنیم، و یا تا پای جان در میدان ایستادگی خواهیم کرد و زمین را با خون خود آبیاری میکنیم.» نگاه تحقیر‌آمیزی به کاملیا و برادرش انداخت و چهره در هم کشید «هرچند که با وجود شما دو شاهزاده، بعید میدانم دو کشور بتوانند به روال سابق بازگردند.» نگاه نفرت‌آمیز مردم باعث سنگینی هوا می‌شد. پسری که موهای سفید داشت، از گوشه چشم نگاهی به کاملیا انداخت. «شاهدخت من. حالتون خوبه؟» صدای زمزمه مانند آنجلوس به اندازه ای بود که حتی توسط آن چند نفر به سختی شنیده شد. کاملیا بدون توجه به محافظ، نگاه محکمش را به سپاهیان دوخت. «مشکلی بزرگتر از این ما را تهدید می‌کند! شیطان قصد نابودی ما را دارد و تنها چیزی که می‌تواند جلوی آن را بگیرد، وحدت ماست. لطفا چند صباحی صلح را بپذیرید، و قول میدهم بعد از آن تا ابد زمان برای جنگ و دعوا میان خودمان را داریم! جنگ، جنگ بقاست برای حالا!» "پارت دوم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
ماریوس آروم پتو رو کنار زد و نیم خیز شد. به اطراف نگاهی انداخت و وقتی از نبود بقیه مطمئن شد، پاورچین پاورچین از اتاقش اومد بیرون. این روزا عجیب خواب‌آلود و کسل بود. مطمئن بود نارضایتی از این وضعیت به آنجلا و آنجلوس هم رسیده. اما در کمال تعجب، کسی اعتراضی نداشت...
"ماری عزیزم،.." صبح، آنجلا خواست تا وقتی ماریوس بیدار نشده نامه ای جدید براش بذاره کنار تختش.. اما دید که خواب نیست.. سرش رو به دیوار تکیه داده بود و پتویی که روش بود رو‌ بغل کرده بود. حتی وقتی آنجلا رو دید، هیچ تغییری نکرد. فقط آروم زیر لب زمزمه کرد.. خدایا میشه که بشه؟ هرچند من راضیم به هرچی که تو برام بپسندی...
"Letters to Mari"
پادشاهی که زره کهربایی رنگ به تن داشت جلو آمد. «تنها دشمن مردم من در حال حاضر سرزمین آبی و قرمز است!
چند تن از فرمانروایان نگاهی بین خود و مردمشان رد و بدل کردند. به نظر می‌رسید حرف های شاهدخت مرددشان کرده است. اما فرمانروای سرزمین نیلی عصایش را محکم تر بر زمین کوبید و با ناخشنودی به کاملیا خیره شد. «اصلا شیطانی که می‌گویید کجاست؟ اگر به دنبال سرزمین های ماست، پس چرا تا به حال نه او را دیده و نه چیزی شنیده ایم؟» این بار، شاهزاده مو طلایی دست خواهرش را محکم تر نگه داشت و با صدای رسا شروع به صحبت کرد:« شیطان دور تا دور ما و سرزمین ما را فرا گرفته است. او از هیچ کاری برای دست‌یابی به هدفش فروگذاری نخواهد کرد و مطمئن باشید او، حقیقتا دشمن واقعیست. ما اینجا هستیم، نه برای اینکه توانایی جنگ نداشته ایم. سپاهیان ما کاملا آماده برای دفاع همه جانبه از کشورمان هستند. اما خواسته ما چیزی فراتر از آن است. پیروزی چیزی فراتر از صرفا جنگیدن کورکورانه است و استراتژی مهم تر از قدرت است. قدرت‌نمایی بدون برنامه کاری است که شیطان میخواهد انجام دهید.» "پارت سوم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
ماریوس با شور و شوقی که ازش بعیده دور اتاق می‌دوه و وسایلش رو در حالی که آواز می‌خونه جمع می‌کنه. کمی عقب تر، آنجلا و آنجلوس ایستادن و نگاهش می‌کنن. +هی پسر.. فکر میکردم این جور رفتارا مال منه..! سرشو خم می‌کنه. آنجلوس نفس عمیقی می‌کشه.. -میدونی ماجرا چیه انجلا؟ احساسات پاک اون خیلی منتظر این لحظه موندن. طبیعیه که براش ذوق داشته باشه و خب.. مطمئنم به این راحتی براش عادی نمیشه.
«ما می‌پذیریم. می‌توانیم مذاکره کنیم.» با اخم هایی در هم کشیده، که از فرمانروای سبز بعید بود، جلو رفت و روبروی همه فرمانروایان ایستاد. «حداقل ارزش شنیدن دارد. من نمی‌خواهم جنگلم را به خاطر غرور به نا‌امنی بکشانم. امنیت، مهم ترین داشته ی یک سرزمین است!» مردمان نارنجی شروع به پچ پچ کردند. فرمانروا با افتخار از میانشان بیرون آمد و کنار فرمانروای سبز ایستاد. «مردم من هم شنیدن حرف ها را می‌خواهند. شادی مهم ترین داشته ی سرزمین است!» نگاه چپی به سبز انداخت و با غرور همان‌جا ایستاد.‌ از پشت سنگ ها، فردی لاغر اندام ظاهر شد که با پارچه ای یاسی رنگ تماما چهره اش را پوشانده بود. «ما‌ هم می‌پذیریم.» فرمانروای زرد، دندان قروچه ای کرد و رو برگرداند. «اجازه می‌دهید یک دختر بچه و رفقای عجیبش شما را بازی دهند؟ اگر رفتید و در تله افتادید چه؟ مسخره ها.. اما اگر میخواهید دسته جمعی بازیچه این بچه ها شوید من هم هستم.» "پارت چهارم؛ برشی از داستانی که وجود ندارد"
ماریوس، لبخند ملیحی به لب داشت و معلوم نبود دقیقا در کدام خیال سفر میکند که این چنین از خود بیخود شده.. آنجلا و آنجلوس، کمی عقب تر ایستاده بودند: +آنجلوس؟ اینو هیچ وقت نباید یادمون بره. بزرگترین دلیل وجود ما، محافظت از اونه. ما بال داریم و ماریوس نداره. اما تنها کسی که واقعا می‌تونه پرواز کنه همون پسره.. نه هوس و خواسته های من واقعین،و نه نظریه ها و تئوری های تو اونقدر به درد خوردن. ما همو خنثی میکنیم و تعادل ایجاد میکنیم، اما ماریوس هرچی گفته درست بوده.. هرکاری که واقعا خواستتش مارو یه قدم به کمال نزدیک کرده.....
آنجلا پاشو به زمین کوبید. + نوموخواممممم.. من همین الان می‌خواممممممممششششش آنجلوس با پشت دست محکم کوبید توی صورتش. -بس کن آنجلا! اول به عواقب حرفت فکر‌کن و بعد دهنت رو باز کن! نه، نه و نه! تا وقتی بخوای لجبازی کنی قرار نیست به حرفت گوش بدم! خجالت نمی‌کشی؟ فکر می‌کنی واقعا پنج سالته؟ آنجلا بغض کرده بهش خیره می‌شه. +خیلی.. بدجنسی.... گوشه اتاق میشینه و زانو هاشو بغل می‌کنه. آنجلوس کلافه دستی به موهاش می‌کشه. خوب می‌دونه که این برای رشد آنجلا لازمه. حتی اگه شروع یک طوفان باشه...
"Letters to Mari"
آنجلا پاشو به زمین کوبید. + نوموخواممممم.. من همین الان می‌خواممممممممششششش آنجلوس با پشت دست محکم
ماری عزیزم،... تو قلب این خونه ای. هرروز و هرروز، مجبورم قلب آنجلا رو بشکنم تا بزرگ بشیم. حتی گاهی، چاره ای جز نه گفتن بهت نیست. خوب میدونیم که جز من، کسی از پس این کار بر نمیاد و من دردش رو به جون می‌خرم. چون هرروز و هرروز میبینم که تو اینجا میچرخی و هر گوشه از خونه رو با قلبت روشن می‌کنی؛ و وای از روزی که تو خاموش باشی.. من تمام تلاشم رو خواهم کرد که تو رو از باد و طوفان دور نگه دارم. ما قوی میشیم تا مطمئن بشیم که تو دیگه از پیشمون نمیری...
آنجلا کلافه دستی به سرش می‌کشه. -آه.. داداش کوچولوی عزیزم... ماریوس کوچولویی که اینقدر راحت خوابیدی.. من برات خوشحالم که آروم گرفتی، اما برای من داره سخت‌تر میشه.. و کنترل کردن احساساتم سخت تر.. می‌دونم که آنجلوس هم از همه چیز خستست.. و دلش میخواد چند روز فقط بخوابه.. فشار زیادی روی اونم هست.. و آه از انتظارات برآورده نشده ی ما و شما.. بوسه ای به پیشونی ماریوس میزنه. -خوب بخوابی برادر کوچولوی قشنگ..~
آنجلا و ماریوس و انجلوس، به ترتیب قد کنار هم نشستن. آنجلا پاهاشو آروم تکون میده. با انگشتش بازی می‌کنه و آنجلوس عمیق ترین نفسی که می‌تونه رو می‌کشه: «داریم واقعا چیکار میکنیم؟» آنجلا سرش رو کج می‌کنه و دستش رو کنار صورتش می‌ذاره. «آه.. منم نمی‌دونم...» همزمان و آروم سرشون رو به سمت ماریوس می‌چرخونن... «ما داریم چیکار میکنیم ماریوس؟» لپای ماریوس از خجالت گل میندازه و انگشتای اشاره‌شو به هم می‌زنه. «خب... چرا از من می‌پرسین...؟» «چون من هیچ کاری نمی‌کنم!» «چون منم همینی که آنجلوس گفت!» ماریوس لب هاشو غنچه می‌کنه. «خب.. من چیکار کن‍- » هر دو همزمان نفس عمییقی میکشن و یک صدا صحبت میکنن. «وقتت تمومه ماریوس!»