eitaa logo
مـتـروکــه🇮🇷³¹³🎒
106 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
875 ویدیو
14 فایل
بــســم الـــلّٰـــــه نه حال جنگْ مرا با زمانه مانده نه صلحی سپرده‌ام به نجف تا علی چه حکم نماید سیستم صوتی: @madahi_matrokeh313 مقر فرماندهی: @rahbar_enghelab_ir خرابه ات شدم علی؛ درست مثل خرابه های آبادِ نجف!
مشاهده در ایتا
دانلود
یعنی چی که خوشتون نمیاد من هی میگم «خیره ان‌شاءالله»😐 جدی تیکه کلام از این خفن تر و گوگولی تر؟🚬 پ.ن: قابل توجه اون بنده ی خدایی که بهم گفت عه بسه دیگه هی خیره ان‌شاءالله خیره ان‌شاءالله 😂😂
همین که فاطمه گفت...
@tahajod_u کانال یکی از دوستانه رفقا. حمایت؟؟؟؟ 🙂🎀
دیشب یه بچه‌هه بهم گفت خاله😭🎀
از گوگولی های تجمعات🇮🇷🤏🏻
ما به خاطر اینا میریم توی خیابون🙃
مـتـروکــه🇮🇷³¹³🎒
شخخخم زدن کوچولوووو اونم صورتیییییی🎀🙂
ظهر بود. رفتم یه جا سمت بازار شهرمون. یه چنتا هموطنِ خوشتیپ تو صنف رنگ فروشا باز بودن. سلام و احوال کردم و نگاهشون خیره بود به کفشای خاکی و صورت زخمی و دستای پینه بسته از پشت و رو و عجله ای که داشتم. گفتن الانم مگه ساختمون رنگ میکنن؟ گفتم همه چی رنگ میکنیم. تا چی دلت بخواد؟ خندید بنده خدا! گفت کارگر کجایی؟ گفتم کارگر شمام! فندقی تر خندید و گفت زنده باشی داداش! ملیح ترین و دخترونه ترینشو باید میگرفتم. گفت خب بگو عزیز چی میخوای؟ گفتم بهترین رنگ صورتی جهان، ملیح ترین و در عین حال دخترونه ترینشو میخوام! گفت یجوری توصیف میکنی انگاری اتاق دختر خودتو میخوای رنگ کنی! گفتم دخترم؟! اومم! دختر عزیزم. سینه صاف کردم. به خودم اومدم گفتم حالا دیگه. خب چی میدی بهم؟ گفت از اینا دارم. کشید بیرون. تست هم نداشت. گفتم همونیه که میخوام؟ گفت آره. واسه دیوار میخوای یا وسیله خاصی؟ گفتم یه چیزی که هم دخترم خوشش بیاد هم رنگش با آتیش و داغ شدن نپره! بنده خدا پراش از عجیب بودنم ریخته بود. کارتو کشیدم و خداحافظ. برگشتم بهش گفتم: داداش نا امید نشیا...! ابرو تو هم کرد و نگاه خیره و دستی تکون دادم و رفتم. رسیدم شهر! طاقت فرساتر از شلیک، رسیدن به شهرامونه! بچه ها نماز میخوندن. آروم شروع کردم به رنگ زدن. انقدر خوشگل شد که حد نداشت. «قربونت بشه بابایی! چشم فداتشم. دردت به جونم. صورتی هم میدیم بالا برات. تو فقط امر کن عزیز دلم. زانوهات نلرزه ها! اکه زدن نترسیا. اینا هیچی نیستن. تو خدا رو داری. بابایی رو داری. کاش تو دختر من بودی بابایی. همون روزای اول آسمونی شد. بچمو نتونستم خاک کنم. چیزی ازش نبود. عروسکاش بودن. دلم برای بویِ لاکِ دست بچم تنگ شده. خودمم براش میزدم. آخ! بابایی!» رنگ زدنش تموم شد. برگشتم دیدم بچه ها پشتمن! هم میخندن و هم بغض دارن. گفتن حاجی ببریم؟ گفتم مختصات هدف استیبله؟ گفتن بله حاجی جان، کل منطقه رو صورتی میکنه. گفتم تقدیم شما. فقط ذکر یا رقیه س یادتون نره ها! این یکی خیلی سفارشیه، واسه دختر باباست! موشک رو بردن! تو دلم گفتم کاش ما کربلا بودیم! کاش....